برآمدن تاریخدانی ایرانی: داستان زندگی حافظ فرمایان*

| استاد تاریخ دانشگاه کالیفرنیا، سانتا باربارا

خاورمیانۀ مدرن فاقد تاریخ‌نگاری جامعی است. کتاب‌های فراوانی به نقد و بررسی آخرین دستاوردها و رویکردهای موجود پرداخته و راهکارهایی را نیز عرضه کرده‌اند. با این همه، اثر تحقیقاتی منسجمی در این رشته، چه برای متخصصان و چه برای خوانندگان عمومی، فراهم نشده است. به‌ویژه تاریخ‌نگاری ایران مدرن که به علت تمرکز پژوهشگران بر تاریخ عرب و عثمانی امروزه توجه اندکی به آن می شود. مصاحبه با یکی از تاریخدانان برجستۀ ایران مدرن، که در ادامه می‌آید، کوششی برای اصلاح این وضعیت است. امیدوارم این مصاحبه، که جزیی از برنامه‌ای فراگیر در تاریخ شفاهی‌ است، مشوق پژوهشگران دیگر برای انجام مصاحبه با تاریخدانان برجستۀ خاورمیانه در سراسر جهان باشد و در نهایت، نقشی در جبران کاستی‌های موجود در تاریخ‌نگاری خاورمیانه ایفا کند.۱

حافظ فرمایان، زادۀ ۱۹۲۷ در تهران و از خانواده‌ای درباری است. او پس از گذراندن دورۀ آموزش ابتدایی در تهران، به تحصیل در رشتۀ تاریخ مدرن اروپا در دانشگاه‌های استنفورد و جورج‌تاون پرداخت. سپس به ایران بازگشت و در آنجا مرکز مطالعات خاورمیانۀ دانشگاه تهران را بنیاد گذاشت و مدیر آن شد. او مؤسس و سردبیر مجلۀ مطالعات ایران (Journal of Iranian Studies) در دانشگاه تهران و مجموعۀ متون تاریخی فارسی (Persian Historical Text Series) و نیز عضو هیئت مؤسسان و از اعضای انجمن سردبیران مجلۀ انجمن کتاب ایران (Journal of the Book Society of Persia) بود. فرمایان در ۱۹۶۵ به ایالات متحد مهاجرت کرد و به تدریس تاریخ ایران در دانشگاه کلمبیا و سپس دانشگاه تگزاس پرداخت. مصاحبه ای که در پی می آید در ۱۰ و ۱۱ نوامبر ۱۹۹۰ در سان‌آنتونیوی تگزاس با او صورت گرفته است.

نانسی گالاگر: از پیشینۀ خانوادگی‌تان شروع کنیم.

حافظ فرمایان: خانوادۀ من بسیار متنفذ بودند. پدرم یکی از اشخاص پرقدرت در حکومت قاجار بود و مناصب گوناگونی داشت، از جمله وزارت جنگ در ۱۸۹۸، حکومت چندین ولایت در ایران و نخست‌وزیری در دوران جنگ اول جهانی در ۱۹۱۵. او سابقۀ حرفه‌ای طولانی‌ای داشت. از تبار شاهزادگان قاجاری و از نوادگان فتحعلی‌شاه بود. خانوادۀ ما در میان خانواده‌های ایرانی -به قول معروف- یکی در هزار بود. زمانی‌که رژیم جدید رضاشاه در سال ۱۹۲۵ روی کار آمد، پدرم به این نتیجه رسید که از حرفه‌اش کناره‌گیری کند. او ملکی زیبا در تهران داشت که همگی در آنجا زندگی می‌کردیم. پدرم تحصیلات را سرلوحۀ کار خود قرار داده بود. اگر دینی داشت، آن دین حتماً تعلیم و تربیت بود.

ن. گ.: سرلوحۀ کارش تحصیلات به شیوۀ ”غربی“ بود یا ”اسلامی؟“

ح. ف.: هر دو. من تحصیلاتی بسیار جدی در زمینۀ فرهنگ، ادبیات، تاریخ و شعر کلاسیک ایرانی داشتم که از شش‌سالگی شروع شد. در کلاس دوم به دبستان تربیت رفتم که مدرسه‌ای‌ خصوصی با مدل غربی بود و جامعۀ بهائیان آن را اداره می کرد. وقتی آن مدرسه به دستور رضاشاه بسته شد، مرا به مدرسه‌ای اسلامی فرستادند که تحت نظارت وزارت آموزش و پرورش بود و در بخش مسلمان‌نشین تهران واقع بود. تهران در آن زمان این‌طور بود، یعنی بعضی بخش‌هایش اسلامی‌تر از بخش‌های دیگر بود. معلم‌های آن مدرسه همگی مسلمانان خوبی بودند. خاطرم هست که در کلاس چهارم ابتدایی مردی را برای گفت وگو با ما دعوت کرده بودند تا گزارشی برای وزارت آموزش و پرورش تهیه کند. از ما پرسید وقتی بزرگ شدیم می‌خواهیم چه ‌کاره شویم. دانش‌آموزی جواب داد می‌خواهد سرهنگ شود و دیگری جواب داد که می‌خواهد تاجر شود. دانش‌آموز دیگری نیز گفت که می‌خواهد شاه شود که حرفش چندان پسند نیفتاد. من گفتم می‌خواهم نویسنده شوم.

پدرم برای مقطع دبیرستان مرا به مدرسۀ زرتشتیان فرستاد که معلم‌های بسیار خوبی داشت. او اعتقاد زیادی به فراگیری علم در بهترین شرایط داشت و برایش مهم نبود که آن مدرسه متعلق به چه گروهی باشد. چند تا از برادرهای بزرگ ترم و نیز خواهرانم به کالج امریکایی در تهران رفتند. من دوازده خواهر و نوزده برادر دارم که همگی فوق لیسانس، دکترا، دکترای پزشکی یا مدارجی معادل تحصیلات عالیه دارند. یکی از خواهرانم، ستاره، رشتۀ کار اجتماعی را در کالیفرنیا خواند و در نهایت مدرسۀ عالی مددکاری اجتماعی تهران را تأسیس کرد.۲

ن. گ.: پدرتان معتقد به تحصیل دختران هم بود. چرا؟

ح. ف.: او از زمانۀ خود پیش بود. خواهرانم را از کودکی به یادگیری رقص باله و موسیقی ترغیب می کرد. او معلمانی غربی استخدام کرد تا به آنها آداب و معاشرت، زبان‌های خارجی و غیره یاد دهند. برای او کسی بر دیگری ارجحیت نداشت. ما ملک بزرگی داشتیم که در آن همۀ فرزندان از مادرهای گوناگون با هم بازی می‌کردیم و با هم بزرگ می‌شدیم. من به‌خصوص با چند خواهر و یک برادر بزرگ شدم. ما مادرهای یکسان نداشتیم، اما با همدیگر بسیار صمیمی بودیم. الان البته از هم دوریم. برخی از آنها در پاریس زندگی می‌کنند و بعضی دیگر در لندن، اسپانیا، ایالات متحد و برخی حتی در امریکای جنوبی به‌سر می‌برند. چهار تا از برادر و خواهران من هنوز در ایران هستند. هرچند پس از انقلاب ارتباطمان با یکدیگر قطع نشد، اما این رخداد برایمان ضربۀ شدیدی بود. ما خانوادۀ همبسته و متحدی بودیم و از زندگی لذت می‌بردیم و در زمینه‌های گوناگونی فعالیت داشتیم. تنها کسی که از میان ما در دانشگاه تهران فعالیت داشت من بودم.

ن.گ.: از ملکتان بگویید.

ح. ف.: جای دلربایی بود. یک عمارت بزرگ در وسط ملک بود که پدرم در آنجا زندگی می‌کرد. تعدادی خانه در اطراف آن قرارداشت که متعلق به خانوادۀ همسران او بود. آنجا محوطه ای چند بخشی بود. ورودی دروازۀ بزرگی بود که نگهبانی داشت. بعدها مجموعه‌های دیگری هم ساختیم. پس از دریافت مدرک دکترایم، با همسرم به ایران بازگشتیم و در آنجا زندگی کردیم. من خانۀ خودم را داشتم و مادر و برادرهایم در خانه‌های خودشان زندگی می‌کردند. در چنین محیطی شما هیچ‌گاه احساس تنهایی نمی‌کنید. ممکن است یک شب نشسته باشید و ناگهان کسی در بزند و برای شام بماند. اگر احساس افسردگی می‌کردی، کافی بود بلند شوی و به بیرون قدم بگذاری. همیشه یک نفر را در بیرون می‌دیدی. در خاورمیانه، اگر شما مادر، خواهر و برادرتان را در کنار خود داشته باشید امنیت دارید و مهم نیست چه اتفاقی در بیرون می‌افتد. اما در اینجا ممکن است شما، در وسط یک شهر بزرگ با همۀ امکاناتش، تنهاترین انسان باشید.

ن. گ.: تهران در آن روزها چگونه بود؟

ح. ف.: با نگاهی به گذشته فکر می‌کنم که تهران آن زمان در مقایسه با امروز دلچسب ترین هوای دنیا را داشت. یکی از بهترین جاها بود. آسمان همیشه صاف بود و از دود و غبار خبری نبود. قلۀ دماوند را، که در ۶۰ مایلی ما بود، می‌توانستیم از خانه ببینیم. دماوند با نزدیک به بیست هزار فوت ارتفاع بلندترین قلۀ ایران و یکی از بلندترین قله‌های جهان است. امروزه معمولاً بیش از دو یا سه خیابان آن‌ طرف‌تر را نمی‌توان دید. تهران در آن دوران شهر کوچکی بود، با جمعیتی شاید ۱۰۰ هزار نفری. شخصیت‌های عالی‌رتبه صاحب ملک‌هایی بودند و ما نیز متمول بودیم. من جاهای دیگر را نمی‌شناختم، اما حتم دارم محله‌های فقیرنشین هم در تهران وجود داشت. بیشتر خانواده‌های اشرافی صاحب ملک و املاک بودند. ما هم صاحب دهاتی در اطراف تهران بودیم و معمولاً به گردش های یک‌روزه می‌رفتیم. معلم‌‌های خصوصی هم داشتیم که در ملک‌هایمان زندگی می‌کردند. آنها خانه‌های خودشان را داشتند. معمولاً بعد از صرف نهار به محل آن املاک می‌رفتیم. یک کلاس با تخته‌سیاه بود که معلم‌ها آنجا به همه درس می‌دادند. به اصرار پدرم، ما تا ساعت نه شب سر کلاس بودیم. هیچ‌یک از اعضای این خانوادۀ بزرگ بیکاره نشد و به هرز نرفت. بعد از پایان دورۀ دبیرستان، پدرم ما را برای تحصیل به اروپا می‌فرستاد.

ن. گ.: دخترها را هم می‌فرستاد؟

ح. ف.: خیر، در ابتدا دخترها به خارج نرفتند و در همان تهران ماندند. خواهران بزرگ‌تر زود ازدواج کردند، اما پس از جنگ دوم جهانی همۀ خواهران کوچک‌ترم در خارج درس خواندند. در کل پسرها دیرتر ازدواج می‌کردند، چون صبر می‌کردند تا درسشان تمام شود. جنگ دوم جهانی این روال را بر هم زد و ما دیگر نمی‌توانستیم به اروپا برویم. تا آن زمان، اشراف‌زادگان برنامه‌ای برای رفتن به ایالات متحد برای تحصیل نداشتند. چشم آنها به آلمان، انگلیس و فرانسه بود. یکی از برادرانم مدرک دکترایش را از دانشگاه مونیخ دریافت کرد، دیگری از دانشگاه منچستر و برادر دیگرم دکترای پزشکی‌اش را در فرانسه گرفت. پدرم در ۱۹۴۰ درگذشت، اما او بود که حس لزوم تحصیل در خارج را در من تثبیت کرد.

در ۱۹۴۱، متفقین به ایران تجاوز کردند. پس از پایان کلاس یازدهم در ۱۹۴۴، من تک و تنها ایران را ترک کردم. ۱۶ سال داشتم. از راه زمینی از تهران به هند رفتم. پدرم همه‌جا نمایندگان و دوستانی داشت و لذا امنیت خاطر زیادی داشتم. یادم هست که در بلوچستان، یک شب را در خانۀ بزرگ و مجلل یکی از نمایندگان بلوچی‌مان سپری کردم. صاحب آنجا از دوستان پدرم بود. در بمبئی، یکی از اعضای خانوادۀ نمازی منتظر من بود. خانوادۀ نمازی از خانواده‌های بزرگ ایرانی بود که تاجر بودند و کار و کاسبی بسیار پررونقی داشتند. آنها قبلاً هنگام حملۀ ژاپنی‌ها به سنگاپور گریخته بودند. من سه ماه آنجا ماندم تا اینکه آنها شرایط سفرم را با یک کشتی نظامی امریکایی – که در حال بازگشت به ایالات متحد بود– فراهم کردند. این کشتی بمبئی را به مقصد سن پدروی کالیفرنیا ترک کرد. یک ماه و ده روز در کشتی بودیم که مسیر مارپیچی را طی می کرد. در آن زمان، در ارتش تفکیک نژادی وجود داشت، لذا جاهای مجزایی برای سیاه‌پوستان و سفیدپوستان و همچنین جای کوچکی برای مردم عادی در نظر گرفته شده بود. آنجا چند نفر هندی و تعدادی یهودی هم بودند که از فلسطین مهاجرت می‌کردند. در سن پدرو، زن‌هایی از صلیب سرخ ما را از بخش گمرک تحویل گرفتند. یادم می‌آید که مأمور گمرک از من پرسید: ”می‌خواهی چند تا زن داشته باشی؟“ زن؟ من فقط ۱۶ سال داشتم. خوشبختانه پاسخ دادم: ”یکی.“ او نمی‌دانست پدر من همسران بسیاری داشت و من از خانواده‌ای می‌آمدم که این چیزها در آن مرسوم بود.

ستاره، همان خواهرم که پیش تر به او اشاره کردم، دو سال قبل از من به امریکا آمده بود و در رشتۀ کار اجتماعی در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی مشغول به تحصیل بود. او به دنبال من ‌آمد. به اتفاق به کتابخانۀ دانشگاه ‌رفتیم و لیست دبیرستان‌ها را نگاه کردیم. به نامِ مدرسۀ کوهستانی مونتزوما در لوس گاتوس برخوردیم. ما برای آنها نامه‌ای نوشتیم و آنها بلافاصله به آن پاسخ دادند. خواهرم مرا سوار قطار کرد و این‌گونه شد که سر از آنجا درآوردم. در مدرسۀ مونتزوما با امین بنانی آشنا شدم. او الان تاریخدانی بزرگ و استاد دانشگاه کالیفرنیا در لوس‌آنجلس است. بنانی حدوداً دو سال از من بزرگ‌تر بود. بعد از دریافت دیپلمم، مدیر مدرسه نزد من آمد و گفت: ”از تو می‌خواهم که فردا صبح ساعت ۹ صبح با من به دانشگاه استنفورد بیایی.“ پس سوار ماشینش شدیم، به محوطۀ دانشگاه استنفورد رفتیم و یک راست وارد دفتر رئیس شدیم. رئیس به منشی‌اش زنگ زد و گفت: ”این جوان می‌خواهد به دانشگاه استنفورد بیاید. لطفاً او را ثبت نام کنید.“ دیری نگذشت که دانشجوی سال اول دانشگاه استنفورد شدم. امین بنانی و فیروز کاظم‌زاده، که اکنون استاد و پژوهشگر برجستۀ تاریخ روس در دانشگاه ییل است، پیش از من در استنفورد بودند.

ن. گ.: آیا پس از ترک زمینۀ فرهنگی خودتان احساس دلتنگی نیز کردید؟

ح. ف.: من هرگز احساس غربت نکردم. راجع به این مسئله بسیار فکر کرده‌ام. شاید دلیلش طبقۀ خاص اجتماعی‌ام بود. خیلی احساس امنیت می‌کردم. از جای امنی می‌آمدم، خانواده‌ام، دارایی‌ام، کشورم. اینجا وظیفه‌ام این بود که تا جایی که می‌توانستم چیز یاد بگیرم. من تشنۀ کتاب و درس بودم و در عین حال مشتاق شناختن مردم. برای همین است که پادویی و پیشخدمتی در اتحادیه بسیار به من کمک کرد، چرا که برای اولین بار در زندگی با مردم در ارتباط بودم. محتاج پول نبودم و پول زیادی هم نمی‌دادند. هر چه می‌خواستم می‌خوردم و بعد صندوقدار می‌آمد پولش را از حقوقم، که شصت سنت در ساعت بود، کم می‌کرد. بعضی وقت‌ها به آنها بدهکار می‌شدم. کار کردن در آنجا برایم بسیار لذت‌بخش بود. طبیعتاً به دختران هم تمایل داشتم و کار کردن در رستوران برایم بسیار خوب بود و آنجا به راحتی می‌توانستم قرار ملاقات بگذارم. استنفورد برای معاشرت جای بسیار دشواری بود، چون از ۶ هزار دانشجوی آنجا فقط ۵۰۰ تا ۷۰۰ نفر دختر بودند. لذا پیدا کردن دوست دختر کار آسانی نبود. دختران برای ورود به استنفورد می‌بایست نمرۀ میانگن A می‌داشتند، در حالی ‌که پسرها با میانگین B هم می‌توانستند ورود پیدا کنند. خیلی از آنها نیز سربازان پیشین جنگ دوم جهانی بودند و با سهمیه وارد می‌شدند. دختران به کنار، من با استادان و مراجعه‌کنندگانی که از بیرون به اتحادیه می‌آمدند نیز در اتباط بودم، چرا که استنفورد فقط یک رستوران داشت.

ن. گ.: چطور شد تصمیم گرفتید در رشتۀ تاریخ تحصیل کنید؟ در آن زمان بیشتر ایرانی‌ها به رشته‌های مهندسی و پزشکی علاقه داشتند، این طور نیست؟

ح. ف.: درست است. بیشتر ایرانیان، به‌ویژه پس از جنگ دوم جهانی، به رشته‌های مهندسی و پزشکی گرایش داشتند و من نیز از این قاعده مستثنی نبودم. در سال ۱۹۴۶ به ‌عنوان دانشجوی سال اولی در رشتۀ مهندسی عمران شرکت کردم و در دو سال اول درس‌های ریاضیات برداشتم. ریاضی من هم مانند بیشتر ایرانی‌ها خوب بود، اما به درس‌های علوم طبیعی اهمیتی نمی‌دادم. لذا چند درس پایۀ مهندسی را انتخاب کردم. در آن زمان، استنفورد یکی از بهترین برنامه‌های تحصیلی دورۀ لیسانس در کشور را داشت. همۀ دانشجویان، بدون استثنا، می‌بایستی چند درس رده‌ پایین‌تر نیز برمی‌داشتند که معمولاً دو سال طول می‌کشید. البته همین قوانین امروزه نیز در استنفورد پابرجاست، اما آن روزها بسیار سخت‌گیرانه‌تر اعمال می‌شد. همه باید درس‌هایی را از علوم پایه، روان شناسی، فلسفه، انگلیسی، تاریخ، علوم سیاسی، علوم طبیعی و غیره می‌گذراندیم. یکی از اساسی‌ترین درس‌های پایه در دانشگاه استنفورد درس تمدن غرب بود که بسیار بهتر از درس‌های اجباری جسته‌گریختۀ تاریخی بود که امروزه در دانشگاه تگزاس داریم. من درس تمدن غرب را از روی اجبار، و به رغم زبان انگلیسی بدم، انتخاب کردم. خیلی با آن کلنجار رفتم و فیروز کاظم‌زاده به من بسیار کمک کرد. این درس میراث تاریخی‌ام در خاورمیانه را نیز به تفصیل پوشش می‌داد و من به‌تدریج علاقه‌مند شدم. مطالعاتی که در ایران داشتم احیا شد و تصمیم گرفتم تغییر رشته دهم.

ن. گ.: کدام مورخان بر سیر تکامل شما در مقام مورخ خاورمیانه تأثیرگذار بودند؟

ح. ف.: اولین مورخی که بر تفکرات من تأثیری جدی گذاشت کریستیانا فلپس هریس (Christina Phelps Harris, 1902-1972)، نویسندۀ عصر کشمکش: راهنمای تاریخ جهان (This Age of Conflict: A Contemporary World History) و ناسیونالیسم و انقلاب در مصر: نقش اخوان المسلمین (Nationalism and Revolution in Egypt: The Role of the Muslim Brotherhood) بود. من اولین بار خانم هریس را در سال دوم در دانشگاه استنفورد دیدم. خاطرم هست که در آن زمان مشغول انجام پژهشی دربارۀ خاورمیانه در انستیتو هوور بود. خانم هریس عضو دائمی دانشکده نبود، ولی هر سال در تعدادی سمینار و کلاس با محوریت خاورمیانه تدریس می‌کرد. مدرک دکترایش را در رشتۀ تاریخ از دانشگاه کلمبیا گرفته بود و پیش از زندگی در استنفورد، چند سال از عمرش را در خاورمیانه، به‌ویژه خاور نزدیک و مصر، سپری کرده بود. من با او دو درس برداشته بودم: مسئلۀ فلسطین و ناسیونالیسم مصر. نخستین مقالۀ پژوهشی‌ام در دانشگاه را برای کلاس او نوشتم که به تجزیۀ فلسطین پرداخته بودم. هنوز کشور اسرائیل تأسیس نشده بود، اما از اسنادی که در انستیتو هوور مطالعه می‌کردم برایم روشن بود که تاریخ آن منطقه چگونه داشت رقم می‌خورد. به هر حال، در آن زمان ۱۹ سال داشتم و در خصوص انتخاب تاریخ به منزلۀ حرفه ام نامطمئن بودم. خانم هریس دربارۀ تاریخ و پیشۀ تاریخ‌نگاری به من آموخت. الفبای روش‌شناسی تاریخی را از او آموختم و با او نسبت به مفهوم و کاربرد تاریخ آگاه شدم. من تاریخ مدرن اروپا، به‌ویژه امپراتوری بریتانیا، را به جای تاریخ خاورمیانه برای رشتۀ اصلی‌ام انتخاب کردم. فقط چند درس در زمینۀ تاریخ خاور نزدیک با پروفسور وین ووچینیچ (Wayne S. Vucinich, 1913-2005) گذراندم. درس‌های تاریخ یونان، تاریخ روم و تاریخ قرون وسطا را نزد بهترین استادان دانشگاه استنفورد خواندم که برایم پشتوانۀ بسیار محکمی ساخت.

دومین تاریخدانی که بر اندیشه‌ام تأثیرگذار بود و در تغییر اهداف زندگی حرفه‌ای‌ام به من کمک زیادی کرد پروفسور سعید نفیسی از دانشگاه تهران بود. نفیسی محققی هنجارشکن و جنجالی بود. او بیش از یک تاریخدان صرف بود. با ادبیات، شعر و زبان‌شناسی سروکار داشت و یکی از صاحب‌نظران در زمینۀ دست‌نوشته‌های اسلامی و ایرانی بود. همچنین، رمان‌هایی تاریخی و طنزهایی سیاسی در قالب رمان می‌نوشت. با اینکه از من خیلی بزرگ‌تر بود، ما با هم رابطۀ بسیار صمیمانه‌ای داشتیم. در آن روزها، استادیارها در دانشگاه تهران از طریق برگزاری امتحان مشخص می‌شدند. نفیسی که یکی از ممتحن‌های من بود ظاهراً از رویکرد ”علمی“‌ام در مطالعۀ تاریخ خوشش آمد و پیشنهاد کرد روش‌شناسی مدرنم را بر پژوهش‌های سنتی ایران به ‌کار بندم. او مرا تشویق کرد که حوزۀ مطالعاتم را از تاریخ اروپا به تاریخ ایران و اسلام تغییر دهم.

ن. گ.: شما چه سال‌هایی در استنفورد بودید؟

ح. ف.: از ۱۹۴۵ تا ۱۹۵۰. من لیسانسم را طی سه سال و در ۱۹۴۸ گرفتم و در ۱۹۵۰، مدرک فوق لیسانسم را کسب کردم که هر دوی آنها در رشتۀ تاریخ بود. سپس با دختری امریکایی و اهل کلرادو ازدواج کردم که پارسال چهلمین سالگرد ازدواجمان را در سان‌فرانسیسکو جشن گرفتیم. در ۱۹۵۰ تصمیم گرفتم تحصیلاتم را در دانشگاه جورج‌تاون واشنگتن ادامه دهم. من در جورج‌تاون امتحان کارشناسی ارشدم را در زمینۀ تاریخ رنسانس و جنبش دین‌پیرایی زیر نظر پروفسور اومالی (O’Mallay) با موفقیت پشت سر گذاشتم. سپس تصمیم گرفتم رساله‌ام را دربارۀ سقوط سلطنت قاجار و برقراری رژیم پهلوی ایران بنویسم. در آن زمان داده‌های چندانی در دسترس نبود، چون هنوز اسناد بریتانیا منتشر نشده بود. لذا زندگی‌نامه‌ها، تکه‌های خبری و ستون‌های روزنامه را از اینجا و آنجا پیدا و جمع‌آوری می‌کردم. در زمان جنگ، انگلیسی‌ها برخی منابع را مخفیانه به خارج فرستادند و من در بازیابی تاریخ از آن منابع نیز بهره جستم.

ن. گ.: برای یافتن منابع به کجا مراجعه کردید؟

ح. ف.: کتابخانۀ ملی کنگرۀ امریکا. من بیشتر اوقات در اتاق مطالعۀ بخش خاور نزدیک بودم. همۀ منابع مورد نیازم آنجا بود و من اتاقک خودم را داشتم و در آن کتاب‌هایم را نگه می‌داشتم. نوشتن رساله‌ام یک سال و نیم طول کشید. اخیراً دوباره به آن مراجعه کردم و دیدم که بعد از این همه سال هنوز اصالت خودش را حفظ کرده و نوشتۀ درخوری است. تقریباً به یک رمان شبیه است. هنوز نظریۀ من دربارۀ ارتباط رضاشاه با انگلیس پابرجاست و کسی آن را به پرسش نکشیده است.

ن. گ.: آیا شرایط سیاسی موجود در واشنگتن بر روند پیشرفت شما در مقام تاریخدان تأثیرگذار بود؟

ح. ف.: بله. حضور در واشنگتن در آن زمان برایم بسیار هیجان‌انگیز بود چون آغاز بحران نفت در ایران بود. من نسبت به امور سیاسی ایران بسیار علاقه‌مند و از طرفداران دکتر محمد مصدق، رهبر ملی‌گرایی که در ۱۹۵۰ نخست‌وزیر ایران شد، بودم. سه سال حضورم در جورج‌تاون از بهترین سال‌های زندگی‌ام بود. من و همسرم موفق شدیم با افراد زیادی در واشنگتن آشنا شویم، از جمله آقای نمازی، عموی همان شخصی که پذیرای من در هند بود. او صاحب ملکی در مریلند بود. به من می‌گفت: ”از تو می‌خواهم که یکشنبه‌ها به اتفاق همسرت به اینجا بیایی.“ روزهای یکشنبه نزد او، در یک شام مفصل ایرانی، حاضر بودیم و با ایرانیان دیگر آشنا می‌شدیم. آن روزها، بحران نفت این جلسات را بسیار هیجان‌انگیز کرده بود. من در حمایت از ملی شدن نفت چند نامه به روزنامۀ واشنگتن پست فرستادم. این نامه‌ها را کسانی که راجع به بحران نفت کنجکاو بودند می‌خواندند، از جملۀ آنها سفیر ایران، آقای اللهیار صالح. او یکی از اعضای جبهۀ ملی و از دوستان نزدیک دکتر مصدق بود. مرا خواست و گفت: ”آیا مایلید برای صرف شام به سفارتخانه بیایید؟“ من گفتم: ”بله.“ خیلی جوان بودم؛ شاید حدود ۲۱ سال داشتم. او بسیار خاکی و خودمانی بود. می‌گفت که ”این سفارتخانه مال خودت است. می‌خواهم هر زمان که دوست داشتی به اینجا بیایی، خصوصاً جمعه‌ها، برای صرف شام به اینجا بیا.“ وقتی دکتر مصدق برای صحبت با رئیس جمهور ترومن و رادین آچسون و دیگران آمد، برای ملاقات او به سفارتخانه رفتم. پسر او، دکتر غلام مصدق که جراح بود، مرا به او معرفی کرد. مصدقِ پدر از من پرسید: ”تو پسر فرمانفرمای بزرگ هستی؟“ گفتم: ”بله.“ پرسید: ”رشته‌ات چیست؟“ گفتم: ”تاریخ.“ گفت: ”چی؟“ باز گفتم: ”تاریخ.“ زد زیر خنده و گفت: ”ای جوان عزیز، نمی‌بینی الان در ایران چه خبر است؟ ما الان مهندس نفت می‌خواهیم!“ جرئتش را نداشتم که به آن پیرمرد محترم بگویم ”شما که خودتان حقوق و از این چیزها خواندید.“ مصدق شخصیت فوق‌العاده‌ای بود. او برای بیشتر ایرانیان یک قهرمان بود و هنوز هم هست.

شبی که مدرکم را گرفتم، رفتم خانه و به همسرم گفتم: ”فردا بلیت رفتنم به تهران را می‌خرم.“ در ایران، دولت دکتر مصدق به تا‌زگی سرنگون شده بود. او در اوت ۱۹۵۳ کنار گذاشته شد و من در سپتامبر به ایران بازگشتم.

ن. گ.: آیا از نقش امریکا در براندازی دولت مصدق مطلع بودید؟

ح. ف.: هیچ کس دقیقاً نمی‌دانست. هنوز حقایق بر خیلی‌ها آشکار نشده بود، ولی ما حدس‌هایی می‌زدیم. نخبگانِ نزدیک به دکتر مصدق در ایران یک بوهایی برده بودند. در عرصۀ عمومی این اتهامات انکار می‌شد و مدرکی هم برای اثباتش وجود نداشت. همۀ این حقایق سی سال بعد بر ملا شد. بله، مطمئن بودیم که این واقعه به سادگی رخ نداده بود.

دکتر مصدق به واقع تنها کسی در این مملکت بود که به ایران استحکام بخشید. او ملی‌گرایی از طبقۀ اشراف بود، اما همۀ مردم ایران را نمایندگی می‌کرد. ایران باید این‌گونه، و توسط چنین رهبر فرهیخته‌ای که مردم را می‌شناسد، هدایت شود. پدر من نیز این‌گونه بود. بین او و مردم رابطۀ نزدیکی وجود داشت و کسی نزد او احساس بیگانگی نمی‌کرد. وقتی دکتر مصدق کنار رفت خیلی ناراحت شدم، اما همیشه طرفدار مصدق باقی‌ماندم. من عکس او را در اتاق کارم داشتم و از نشان دادنش به دوستانم ابایی نداشتم. در آن زمان، موقعیت شاه بسیار متزلزل بود و به‌تدریج جایگاهش را مستحکم کرد. او پلیس مخفی، آن ساواک مخوف، را تأسیس کرد. با این همه، من نسبت به کشورم احساس مسئولیت می‌کردم. عضوی از طبقۀ نخبه بودم و این‌طور تربیت شده بودیم.

می‌خواستم برای تحصیل به خارج بروم و سپس بازگردم و به کشورم خدمت کنم. این امر برایم بسیار روشن بود. اما در آن زمان بیکاری فراگیر بود و کشورم فقیر. مادرم قسمت بزرگ تر خانه را در اختیارم قرار داد که به سرعت آن ‌را نوسازی کردم. سپس تلاش کردم همسرم را نیز به ایران بیاورم. سه ماه طول کشید تا برایش از دولت ایران مجوز بگیریم. او گذرنامۀ امریکایی داشت، اما کنسولگری در نیویورک به او ویزا نمی‌داد، چرا که با یک مرد ایرانی ازدواج کرده بود. از نگاه دولت، او می‌بایست گذرنامۀ ایرانی داشته باشد چون ایرانی بود. در عین حال، نمی‌توانست گذرنامۀ ایرانی بگیرد چون من آنجا نبودم که بتوانم ازدواجمان را ثبت و امضا کنم. می‌توان یک نمایشنامه یا داستان کوتاه در این باره نوشت. بالاخره به او مجوز دادند.

من از پس‌انداز خودم خرج می‌کردم. در دانشگاه تهران موقعیت شغلی فراهم نبود. درِ دانشگاه به روی تحصیل‌کرده‌های جوان از امریکا بسته بود. آن زمان، دولت ایالات متحد برنامۀ اصل چهار (Point Four) را شروع کرده بود. برنامۀ اصل چهار یک تجربۀ خام و آرمانی بود. این برنامه در دوران ریاست جمهوری هری ترومن برای عرضۀ کمک‌های اقتصادی و فنی به کشورهای نیازمند و در حال توسعه تصویب شده بود. اگر درست یادم باشد، کل بودجۀ برنامۀ اصل چهار در ایران حدود ۴۵ ملیون دلار بود که ۸۰ درصد آن به کارکنان امریکایی اختصاص داشت. برنامۀ اصل چهار بر اقتصاد و سیاست ایران پس از جنگ دوم جهانی تأثیر شگرفی داشت. مشاوران فنی امریکایی از سراسر ایالات متحد، به خصوص از شهرهای کوچک آن، به ایران آمدند. در شهرهای بزرگ ایران دفترهایی تأسیس کرده و ایرانیان بسیاری را در همۀ سطوح به عنوان مجری طرح، مترجم، کارمند، راننده و غیره جذب می‌کردند. یکی از تأثیرهای عمدۀ برنامۀ اصل چهار بر جامعۀ ایران ایجاد موقعیت‌های شغلی برای زنان ایرانی بود که نخست به‌ عنوان کارمند و منشی استخدام می‌شدند. این روش الگویی شد برای دولت ایران که بعدها هزاران زن را در کارهای مختلف آموزش داد و به ‌کار گرفت.۳

یکی دیگر از اهداف برنامۀ اصل چهار آشناسازی با مدیریت دولتی مدرن بود. برای این کار، یکی از دولتمردان به وجوب تعلیم مردم در این زمینه اشاره کرد. مدیری تیزهوش در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی این ایده را سریعاً به‌ کار بست. او به دانشگاه تهران پیشنهاد تأسیس مدرسه‌ای داد که در آن مدیران دولتی تربیت کنند. دولت واشنگتن قراردادی با دانشگاه کالیفرنیای جنوبی بست تا مؤسسۀ مدیریت دولتی را در دانشگاه تهران راه‌اندازی کند. دانشگاه کالیفرنیای جنوبی این کار را صورت داد، اما استادان آنجا فقط زبان انگلیسی می‌دانستند و بالعکس، دانشجویان ایرانی انگلیسی صحبت نمی‌کردند. دانشگاه کالیفرنیای جنوبی مترجمانی را استخدام کرد، اما پس از مدتی تصمیم گرفت استادان ایرانی را برای تدریس مدیریت دولتی تربیت کند. امتحانی برگزار کردند و دو گروه شش‌تایی از ایرانیان برای تحصیل مدیریت دولتی در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی برگزیدند. من آن امتحان را دادم و در گروه اول قبول شدم. دوست نداشتم برای مدرک دکترای دیگری به آنجا بازگردم، اما مجبور بودم. پس بارمان را بستیم و با یک بچۀ هشت‌ماهه به لوس‌آنجلس رفتیم. درس‌های این رشته از جمله حسابداری، مدیریت سازمانی و مدیریت پرسنلی بسیار خسته‌کننده بود، اما از پسشان بر آمدم. تنها دو سه نفر از استادان آنجا مدرک دکترا داشتند. من شاخۀ مدیریت پلیس را انتخاب کردم. استادش قبلاً در لوس‌آنجلس پلیس بود و بعداً عضو هیئت علمی شده بود. امتحان‌های شفاهی و کتبی‌ام را پس از یک ‌سال با موفقیت پشت سر گذاشتم و پس از اتمام دوره به تهران بازگشتم؛ شغل خوبی در انتظارم بود. به تدریس درس سازمان و مدیریت مشغول شدم. دانشگاه کالیفرنیای جنوبی خیلی زود در آنجا کتابخانه و مرکز تحقیقات تأسیس کرد و از پول‌های برنامۀ اصل چهارم برای خرید کتاب استفاده کرد. من مدیر آنجا شدم و برنامه‌های پژوهشی خیلی خوبی را تدوین کردم.

هم زمان، کار تألیف و انتشار را نیز آغاز کرده بودم. احسان یارشاطر پیشنهاد تشکیل انجمن کتاب را داده بود. او از ایرج افشار، مهری آهی و من خواست تا در راه‌اندازی آن به او کمک کنیم و به نوعی آغازگران آن انجمن بودیم. ایرج افشار سردبیر مجلۀ انجمن کتاب ایران شد. افشار در مقام سردبیری برای بقای نشریه و انجمن نقشی حیاتی داشت.

این نشریه به‌سرعت به بخش لاینفک فعالیت‌های نخبگان تبدیل شد. کشور تحت سلطۀ شاه بود و این نشریه راهی بود که بتوانیم از آن طریق ابراز وجود کنیم. آن روزها، رژیم شاه به فعالیت‌های ادبی، بر خلاف فعالیت‌های سیاسی، مجوز می‌داد. ما در حین نقد کتاب، به‌طور غیرمستقیم به سیاست نیز می‌پرداختیم. در ایران، نقد کتاب نقد همه‌چیز است. دولت آن قدر کارکشته نبود که بتواند بفهمد چه خبر است. انسان‌های تأثیرگذاری از جمله علی‌اصغر حکمت، وزیر امور خارجه، در میان دست‌اندرکاران نشریه بودند. او سفیر هند بود و کتاب خوبی دربارۀ هند نوشته بود که ما آن کتاب را نقد کردیم. حکمت دولت هند را تحسین کرده بود و ما بر آن تأکید ورزیدیم، چرا که در آنجا دموکراسی برقرار بود. ما دو یا سه شب در هفته جلسه می‌گذاشتیم. پژوهشگران و نخبگان جمع می‌شدند و گفت وگو می‌کردیم. در این نشست‌ها کسی نبود که ما را زیر نظر داشته باشد و ما راجع به امور دولت و سیاست صحبت می‌کردیم. حیات فکری پرتنشی داشتیم. برای بحث و تبادل نظر هم که شده، از دانشگاه یک راست به صرف شام می‌رفتیم. قدرت فرهیختگان بسیار زیاد بود. دهۀ ۱۹۵۰ با دهۀ ۱۹۷۰ خیلی فرق می‌کرد. شاه همان‌قدر سختگیر بود که قبلاً بود، با این تفاوت که آن ساواکِ مخوف هنوز در دهۀ ۱۹۵۰ تأسیس نشده بود و روش‌های توتالیتر برای کنترل کامل امور در دسترس رژیم نبود. چون تجمع‌های سیاسی مجاز نبود، نشست‌های ادبی انجمن یکی از راه‌های گریز برای فعالیت‌های فکری در میان نخبگان بود.

در این میان، شخصی به من اطلاع داد که دانشکدۀ هنر و ادبیات دانشگاه تهران می‌خواهد پُست شغلی جدیدی در زمینۀ تاریخ مدرن اروپا بگشاید و طبق قانون جدید می‌بایست آگهی آن را به مدت دو ماه در روزنامه‌های عمومی منتشر می کردند. سپس امتحان کتبی برگزار کردند و آنهایی که قبول شدند می‌بایست در یک کلاس تدریس می‌کردند. من امتحان را دادم و قبول شدم. با کسب آن جایگاه، جوان‌ترین عضو دپارتمان شدم. برخی از استادان سنشان به ۷۰ یا ۸۰ سال می‌رسید. دانشگاه در ۱۹۳۴ تأسیس شده بود، اما استادان آن از قبل در مؤسسه‌های گوناگون تدریس کرده بودند و سپس جذب دانشگاه تهران شدند.

یکی از مشکلات من این بود که استادان آنجا همگی تحصیل‌کردۀ اروپا بودند و من تحصیل‌کردۀ امریکا. آنها از امریکا خوششان نمی‌آمد. مردم در ایالات متحد نمی‌دانند که علت اصلی احساسات ضد امریکایی، حداقل در ایران، تأثیرات اروپاست و نه بنیادگرایی اسلامی. علتش پروپاگاندای فعال اروپا در ضدیت با امریکاست. در اروپا هیچ کس فکر نمی‌کرد که امریکایی‌ها روشنفکرند و دانشگاه دارند. در دانشگاه تهران همه از من می‌ترسیدند. فکر می‌کردند که با تفکرات امریکایی‌ام آمده‌ام تا همه چیز را زیر و رو کنم. می‌ترسیدند با ورودم درهای دانشگاه به‌روی افراد دیگری مانند من نیز باز شود. من نقشم را به‌خوبی ایفا کردم و کارم را بلد بودم. نخست به علت پیشینه‌ام، یعنی پدرم و تحصیلاتم، و سپس به این دلیل که در فعالیت‌های فکری کشور دخیل بودم. ابتدا نقش کمرنگی داشتم، ولی رفته‌رفته بیشتر مرا شناختند. وقتی مشکلاتی پیش می‌آمد و راه حلی برایش نداشتند، کلید معما در دست من بود. به‌تدریج به من اعتماد کردند و از آن به بعد بسیار راضی بودم.

در یک سوی دانشگاه مدیریت دولتی درس می‌دادم و بابتش حقوق خوبی می‌گرفتم، تقریباً ۳ هزار تومان در ماه. در سوی دیگر دانشگاه تاریخ درس می‌دادم و بابت آن ۶۰۰ تومان می گرفتم. خوشبختانه استادان دانشگاه، به علت دریافت مواجب کم، مجاز بودند در کنار تدریس شغل دیگری نیز داشته باشند. من هم به‌ مدت یک سال در هر دو کار مشغول بودم. اما بعد با نوعی دوگانگی در کارهایم مواجه شدم. مدرسۀ مدیریت دولتی مرکزی حرفه‌ای بود، ولی من به تاریخ‌نگاری، نویسندگی و نسخه‌های خطی علاقه‌مند بودم. سرانجام مدیریت دولتی را رها کردم.

سپس، تصمیم گرفتم مرکز مطالعات خاورمیانه را تأسیس کنم. دکتر علی‌اکبر سیاسی رئیس دانشکدۀ علوم و رئیس دانشگاه بود. تحصیل‌کردۀ فرانسه و مدیر لایق و باهوشی بود. روان شناسی بود که روان شناسی مدرن را به ایران شناساند. من معمولاً از او برای کارها درخواست مجوز نمی‌کردم. غالباً کاری را عملی می‌کردم و سپس نزد او رفته و می‌گفتم: ”راستی، من فلان کار را کردم، فلانی را استخدام کردم و . . .“ و البته روش کارسازی بود. ما با همین روش کتابخانۀ پژوهشی را هم تأسیس کردیم. برای راه‌اندازی کتابخانه از خانواده‌ام پول قرض کردم و یک مجموعه کتاب خریدم. سپس به دکتر سیاسی گفتم: ”ما به جایی برای این کتاب‌ها نیاز داریم.“ دو کلاس بزرگ در اختیار گرفتم و با کمک خانواده‌ام آنجا را تبدیل به اتاقی زیبا و مطبوع برای تحقیق و مطالعه کردم و به دانشجویان کتاب امانت می‌دادیم. چند خانم هم استخدام کردم تا امور آنجا را در دست بگیرند؛ البته خانم‌های میانسال و نه دختران جوانی که حواس دانشجویان را پرت کنند. خانواده‌ام از کتابخانه خیلی خوششان آمد. در آن زمان، همۀ اعضای خانواده‌ام به ایران بازگشته و بیشترشان کسب‌وکاری راه انداخته بودند. هرچه بیشتر ایران وارد دهۀ ۱۹۶۰ می‌شد، پول نفت بیشتری عایدش می‌شد و کشور رو به توسعه بود.

متوجه شدم با حقوقی که از دانشگاه می‌گیرم نمی‌توانم دوام بیاورم. پس در مقام ویراستار تاریخی در انتشارات فرانکلین، که چند ناشر دانشگاهی از ایالات متحد راه‌اندازی کرده بودند، مشغول به‌ کار شدم. سردبیر آنجا مدیر انتشارات دانشگاه پرینستون هم بود و هدفشان را ترویج آثار امریکایی و تأسیس انتشارات در خارج قرار داده بودند. برنامه‌هایی برای ترجمه تدوین و مترجمانی تربیت کردند که آثار کلاسیک تاریخ و ادبیات امریکا را به فارسی برگردانند. یک هیئت ویراستاری هم بود و من برای بخش تاریخ انتخاب شده بودم. حقوق خوبی به من می‌‌دادند که مکمل مستمری‌ام از دانشگاه بود. زندگی فرهنگی جذاب و پرمشغله‌ای داشتم. از ساعت ۹ صبح تا حدود ۱ بعد از ظهر در آنجا کار می‌کردم، سپس برای خوردن نهار می‌رفتم و بعد از ظهر را در دانشگاه می‌گذراندم. کار خوبی بود و مثل کار مدیریت دولتی برایم ناخوشایند نبود.

من در دپارتمان گروه تاریخ دانشگاه تهران و نشریۀ انجمن کتاب بسیار فعال بودم. آنجا متوجه کمبودی در تحقیقات تاریخ مدرن ایران شدم و بیشتر بدین سبب که یکی از اهداف رژیم جدید را از سال ۱۹۲۵ حذف عامدانۀ آنچه پیش از آن وجود داشت یافتم. آنها نه‌ فقط اجازۀ نوشتن کارهای مستدل و ارزشمند را نمی‌دادند، بلکه اصلاً نمی‌خواستند چیزی به این صورت منتشر شود. پس با دقت بسیار دستنوشته‌ها و منابع در دسترس کتابخانه‌های ایران را بررسی کردم. جوان‌ترهای ما اصلاً چیزی دربارۀ این مسایل نمی‌دانستند. به آنها تلقین شده بود که از آغاز قرن نوزدهم تا سال ۱۹۲۵ در ایران جز وحشت و وطن‌فروشی چیز دیگری نبوده. اینها همه یاوه است. کشور و شاهنشاهی در دوران امپریالیسم به خوبی حفظ شده و به لحاظ فرهنگی نیز رنسانسی در زبان و ادبیات فارسی پدید آمده بود. شروع به انتشار نسخه‌خطی هایی کردم که افراد کمی از آنها باخبر بودند.

ن. گ.: نسخه‌های خطی را از کجا پیدا می‌کردید؟

ح. ف.: بیشترشان را در کتابخانۀ شاهنشاهی یافتم. آنجا کتابخانه ای متعلق به بخش خصوصی بود که به شاهان قرن نوزدهم تعلق داشت. حتی تحت نظارت رژیم جدید نیز آنجا کتابخانۀ خصوصی باقی‌ماند. مجوز دسترسی ویژه گرفته بودم و به آنجا می‌رفتم. به کمک دستیاران دانشگاهی‌ام از بسیاری از نسخه‌های خطی عکسبرداری کردیم و فیلم‌هایش را به کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران دادیم.

چندین سال صرف ویرایش و انتشار این کتاب‌ها کردم و برای هر نسخه پیشگفتاری مفصل دربارۀ اهمیت آن نوشتم. بدون منابع اصلی نمی‌توان تاریخ مدرن ایران را نوشت. این طور نمی‌شود که یک ‌جا بنشینی، حقایق را جعل کنی و مشتی چرند تحویل مردم بدهی؛ همان طور که رژیم داشت این کار را می‌کرد. مثل همان چیزی که در شوروی یا آلمان نازی رخ می داد. به نظرم تدوین و انتشار این نسخه‌های خطی کار بسیار مفیدی بود که بعدها دیگران و از جمله دانشجویان خودم آن را دنبال کردند. اخیراً من و یکی از دانشجویانم، پروفسور التون دانیل، یکی از بهترین نسخه‌های خطی را با توضیحات و تفسیر به چاپ رساندیم.۴

یکی از مهم ترین تذکره‌هایی که در ایران منتشر کردم خاطرات امین‌الدوله، صدراعظم ایران در قرن نوزدهم، بود.۵ نوه‌اش، دکتر علی امینی، نخست وزیر وقت، از انتشار کتاب خیلی ناراحت شد. یک روز مرا خواست و به‌سرعت نزد او رفتم. نگران شدم نکند زندانی‌ام کنند. به من گفت: ”چه کسی به شما مجوز چاپ این نسخه را داده است؟ از کجا پیدایش کردی؟“ در جواب گفتم: ”یادتان نیست؟ خودتان آن‌را به من دادید و من چاپش کردم.“ گفت: ”باشد، قبول.“ این کتاب خاطرات نقدی ا‌ست بر حکومت ایران در قرن نوزدهم، از زبان صدراعظمی در همان دوره. اهمیت تاریخی‌اش به کنار، به لحاظ ادبی نیز حائز اهمیت است چون که نثری ظریف و لطیفه‌آمیز دارد. این کتاب بسیار مورد توجه قرار گرفت. چاپ اول آن به سرعت تمام شد و حالا به ویراست سوم رسیده است. بعدها زندگینامۀ امین‌الدوله را بر اساس خاطراتش منتشر کردم.۶

ن. گ.: محرک اصلی انتخاب و چاپ این نسخه‌ها چه بود؟

ح. ف.: محرک اول این حقیقت بود که ایرانیان در قرن نوزدهم به کشور و نظام سیاسی کشورشان ایمان داشتند و حاکمان و مقامات نیز نسبت به آن متعهد بودند. هر کسی در جایگاه خودش بود. خیلی‌ها نیز پیشرفت پرشتابی داشتند و از پایین‌ترین طبقات اجتماعی خود را به بالاترین نقطه می‌رساندند. همۀ نخست‌وزیران قرن نوزدهم ایران از پایین‌ترین طبقات اجتماعی ممکن بودند. دوم اینکه ما نیز فرهنگ خودمان را داشتیم، اما می‌بایست نسبت به حذف حقایق بسیار بسیار هشیار باشیم. نباید برای همه چیز تنها به غرب متکی باشیم. رفتن به غرب برای دریافت آنچه کشف کرده‌اند خوب است، اما می‌خواستم دانشجویانم به این درک برسند که یک ایرانی هرگز نباید هویت ایرانی‌اش را از یاد ببرد.

دانشگاه تهران در آن زمان هیچ درسی دربارۀ قرن نوزدهم ایران نداشت. بخش کوتاهی به قرون وسطا اختصاص داده شده بود و سپس کمی به دورۀ صفویه می‌پرداخت، همین. نمی‌خواستند در خصوص قرن نوزدهم و دورۀ قاجار حرفی زده شود. حکومت پهلوی سعی داشت تا جای ممکن همۀ آنچه قاجاریان به‌ دست آورده بودند، از جمله آثار باستانی و ساختمان‌هایشان، را نابود کنند. جز کاخ گلستان، بازار بزرگ و چند خانۀ شخصی در تهران، چیز زیادی از آن دوره باقی نمانده است. دانشجویانی که قصد تحقیق راجع به ایران مدرن را داشتند، مجبور بودند شخصاً به این مطالعات بپردازند. برنامۀ درسی دانشگاه دستاوردهای فرهنگی ایران در قرن نوزدهم را بررسی نمی‌کرد. برخی ناشران خصوصی کتاب‌هایی دربارۀ ایران مدرن منتشر کرده بودند که غالباً یا ترجمه‌هایی ناقص و تحریف شده از تواریخ ایران بود یا پروپاگاندای رژیم دربارۀ شکوه پهلوی را شامل می‌شد. پیش از راه‌اندازی نشریه در دانشگاه کار جدی‌ای در زمینۀ ایران قرن نوزدهم صورت نگرفته بود.

ن. گ.: انگیزۀ شما ناسیونالیسم فرهنگی بود یا ناسیونالیسم قاجاری؟

ح. ف.: ناسیونالیسم فرهنگی. در دهۀ ۱۹۶۰، با گروهی از استادان برای همایش شرق‌شناسی به هند رفتیم. من آنجا از اینکه هندیان با افتخار لباس‌های محلی خودشان را به‌تن داشتند شگفت‌زده شدم. ما ایرانی‌ها با کت‌و‌شلوار و کراوات و جدیدترین لباس‌های مد پاریس به آنجا رفته بودیم. در بازگشت سرمقاله‌ای در مجلۀ ادبی یغما –که از من خواسته بود آنچه را در همایش دیده بودم را بازگو کنم- نوشتم و از طبقۀ حاکم برای ستایش کورکورانۀ سبک زندگی غربی انتقاد کردم و در آخر این سؤال را مطرح کردم که ”چرا نمی‌توانیم مثل آنها عمل کنیم و کمتر برای چیزهای کم‌اهمیت ولخرجی کنیم؟“ حکومت خیلی عصبانی شد و دستگاه سانسور مجله را به مدت یک ماه توقیف کرد.

همچنین، کتابی دربارۀ اروپای مدرن تحت عنوان اروپا در عصر انقلاب نوشتم که بیشتر دربارۀ تاریخ فرانسه از زمان لویی چهاردهم تا پایان دورۀ ناپلئون بود. در دو فصل نخست به ایدئولوژی انقلاب، طبقۀ متوسط و این سوال پرداختم که چرا لویی چهاردهم را اعدام کردند. رژیم هیچ‌گاه به قراین آن با وضعیت ایران پی نبرد، چون در ظاهر هیچ ربطی به ایران نمی‌توانست داشته باشد. آنجا دربارۀ شاه روشنفکر پروسی صحبت کردم و در آخر مطرح کردم که ”اگر شاه روشنفکر داشته باشید چیز خوبی است، اما اگر شاه شما روشنفکر نبود چه؟“ این گزاره از دست رژیم در رفت و کتاب، که با ارتقای من به درجۀ استاد تمامی همراه بود، در انتشارات دانشگاه تهران به چاپ رسید. کتاب مورد پسند همکاران و دانشجویان قرار گرفت، ولی بعدها مرا به خاطر درونمایه‌اش به دردسر انداخت.

دوران شکوفایی من در ایران به حدود سال‌های ۱۹۶۲-۱۹۶۳ بازمی‌گردد. من استاد تمام رشتۀ تاریخ و مدیر مرکز مطالعات خاورمیانه بودم و به فراوانی در زمینۀ تألیف و انتشار فعالیت داشتم. سپس، رئیس جدید دانشگاه، دکتر احمد فرهاد، روی کار آمد و مرا سرپرست انتشارات دانشگاه تهران کرد. در طول سه سال کارهای فراوانی را در انتشارات دانشگاه صورت دادم. هیئت سردبیرانی تشکیل دادم که پیش از آن وجود نداشت. ویرایش کتاب‌های استادان را نیز شروع کردم. اغلب استادان زبان فارسی‌شان بسیار بد بود و من افرادی را برای ویرایش کتاب‌هایشان استخدام کردم. انتخاب طرح و جلد کتاب‌ها نیز بر عهدۀ من بود. رئیس کتابخانۀ مرکزی نیز شدم که کتابخانۀ ویژۀ نسخه‌های خطی بود. به کمک کارشناس برجستۀ نسخ خطی، دکتر محمدتقی دانش‌پژوه، شمار مجموعه‌های کتابخانه را افزایش دادم و نسخه‌های نفیسی از قرون هجدهم و نوزدهم به‌دست آوردم. تذکره‌های بسیاری را گرد‌آوری کردیم. بسیاری از دوستان اشراف‌زاده‌ام را مجاب کردم که اگر تذکره و مدارک معتبری از پدرانشان دارند، آنها را به دانشگاه تهران هدیه دهند و آنها نیز چنین کردند. ۲۵ هزار عکس از قرن نوزدهم جمع‌آوری کردیم که همگی موجودند، ولی حالا دیگر کسی از آنها استفاده‌ای نمی‌کند.

ن. گ.: آیا تاریخ اجتماعی و اقتصادی جدید در تاریخ‌نگاری شما تأثیری گذاشته است؟

ح. ف.: تأثیر تاریخ اجتماعی خیلی زیاد بوده، اما تاریخ اقتصادی خیلی کمتر. بخش اعظم اقتصاد از حیطۀ کاری من خارج است، ولی تاریخ اجتماعی برایم بسیار حائز اهمیت است. در واقع این همان کاری ا‌ست که سعی داشته‌ام در ایران انجام دهم. این تذکره‌ها به واقع تاریخ اجتماعی ایران هستند. نویسندگان آنها دربارۀ همه چیز نوشته‌اند، از جمله اینکه چه می‌خوردند، چگونه خانه‌هایشان را بنا می‌کردند و چگونه با طبقۀ کارگر رفتار می‌کردند. این تذکره‌ها نشان می‌دهند که در قرن نوزدهم چه کارهایی در زمینۀ انتشار انجام می‌شد. اطلاعات به اندازه‌ای هست که بتوان مجموعه مقاله ای دربارۀ تاریخ اجتماعی قرن نوزدهم گردآوری کرد.

ن. گ.: شما با این همه فعالیت چرا تصمیم به ترک ایران گرفتید؟

ح. ف.: من رفته‌رفته به این نتیجه رسیدم که اگر قرار است در ایران آینده‌ای داشته باشم، باید بخشی از رژیم شوم و هرچه می‌گفت به جان بخرم. شاه به دیکتاتوری تبدیل شده بود که بر همه‌چیز نظارت داشت. دانشگاه تهران داشت استقلالش را از دست می‌داد. پیش از آن، دانشگاه نهاد مستقلی بود و استادانی با ارج و قرب داشت و مثلاً ما در دانشکدۀ خودمان بودجۀ اختصاصی داشتیم. در آن نظام استبدادی، دانشگاه مانند جزیره ای دموکراتیک بود. هیچ رئیسی در دانشگاه تهران بدون پشتیبانی استادان نمی‌توانست کاری از پیش ببرد. رئیس دانشگاه را استادان انتخاب می‌کردند. رئیس داوطلب می‌شد، افراد کارزارهای انتخاباتی تشکیل می‌دادند و همه می‌دانستند می‌خواهند به چه کسی رأی دهند. مثل انتخابات سیاسی نبود. حالا همۀ این چیزها را داشتند از بین می‌بردند. از بیرون تحت فشار بودیم. به ما دیکته می‌شد که در کلاس‌ها چه چیزهایی را باید بگوییم.

روزی دو نفر به دفتر کارم در برج دانشگاه تهران آمدند. خیلی مؤدب بودند و به من گفتند: ”شما به خاطر کارهایتان و خانواده‌تان برای ما ارزش زیادی دارید، اما مواظب سخنرانی‌ها، روابط با مردم و نوشته‌هایتان باشید.“ یکی از چیزهایی که آنها مرا به خاطرش سرزنش کردند تدوین همان خاطرات صدراعظم بود که پنج سال پیش از آن منتشر کرده بودم. پرسیدم: ”دربارۀ چه صحبت می‌کنید؟“ گفتند: ”مواظب کارهایت باش.“ با خود گفتم که این تازه اول راه است. این طعنۀ مؤدبانه در ابتدای کار، سرانجام خفه‌ات می‌کند. در آن سال‌ها، خانواده و نزدیکانم ایران را خیلی دوست داشتند، چرا که طعم آزادی موجود در دانشگاه را نچشیده بودند. آنها کسب و کار را دوست داشتند. شاه در این زمینه خیلی عالی عمل کرده بود و از بنگاه‌های مالی حمایت می‌کرد. هر کس می‌خواست کار جدیدی راه بیاندازد از پشتیبانی دولت برخوردار بود. برای آنها همه چیز بر وفق مراد بود. خانه‌های مجلل داشتند و هر زمان که اراده می‌کردند به اروپا می رفتند و یک هفته در میان در تعطیلات بودند. برای من این وقفه‌ها جذابیتی نداشت و به همین سبب تصمیم گرفتم ایران را برای مدتی طولانی‌تر ترک کنم.

در همین حال، رئیس جدید دانشگاه تهران، دکتر جهانشاه صالح، روی کار آمد؛ مردی که آینۀ تمام‌و‌کمال شاه ایران بود. اصلاً او گماردۀ خود شاه بود. با قساوت و عُجب خاصی به دانشگاه آمد. یک روز صبح اول هفته به دفترم در طبقۀ چهارم برج دانشگاه رفتم. شخصی پشت در اتاقم ایستاده بود. پرسید: ”کجا می‌روید؟“ پاسخ دادم: ”به دفترم.“ گفت: ”متأسفانه شما را از اینجا منتقل کرده‌اند. رئیس جدید و همراهانش آخر هفته به اینجا آمدند و هر یک اتاقی برای خود انتخاب کردند. یکی از معاونان اتاق شما را پسندید و ما شما را جابه‌جا کردیم.“ آنها جای مرا به اتاق کوچکی در زیرزمین منتقل کردند و اثاثیۀ دفترم را، از جمله صندلی چرمی گرانقیمتی که برای خودم خریده بودم، مصادره کردند. چیزی شبیه حملۀ دوم مغول بود و مرا بسیار تحت تأثیر قرار داد. می‌دانستم که آنجا دیگر جای من نیست. در مدت سه ماهی که با آن رئیس کار کردم، هر روز بحث و درگیری داشتیم. پس از دو ماه دیگر به دفترم مراجعه نکردم. فقط در کلاس‌هایم شرکت می‌کردم و دستیارم به کارهای مربوط به انتشارات دانشگاه رسیدگی می‌کرد.

هم زمان، تلگرامی از پروفسور جان بدیو (John Badeau) دریافت کردم که از من برای تدریس به عنوان استاد مدعو در دانشگاه کلمبیا به مدت یک سال دعوت به عمل آورده بود. قبول کردم. نزد آقای صالح رفتم و درخواست مرخصی یک ‌ساله کردم. او گفت: ”این برای ما افتخار بزرگی ا‌ست، اما شما مرد دست راست من هستید. چطور می‌توانم بگذارم بروید؟“ گفتم: ”دکتر صالح، من فکر می‌کنم که باید بروم. شما این طور فکر نمی‌کنید؟“ گفت: ”بله، به نظرم شما باید بروید، اما با تکریم. شما باید خوب زندگی کنید، پس باید با دریافت حقوق و مزایا بروید.“ از رفتن من خوشحال بود. یک سال گذشت و من آمادۀ بازگشت به ایران بودم که شاه انقلاب آموزشی اش را به‌ راه انداخته بود. این انقلاب ضربه‌ای مهلک به دانشگاه بود. ابتدا دکتر صالح قانون جدیدی وضع کرد که طبق آن، رئیس دانشگاه را وزیر علوم تعیین می‌کرد و دیگر نظر استادان دانشگاه شرط نبود. همین طور هم شد. همه چیز عوض شده بود. آنها اشخاص غیردانشگاهی زیادی را از بیرون برای چرخاندن امور دانشگاه استخدام کردند. نظام آموزشی کشور به‌دست این افراد در نا‌دانشگاه تهران افتاده بود. تصمیم گرفتم یک سال دیگر را نیز در ایالات متحد سپری کنم. پس از سال دوم، تقریباً نفوذ شاه فراگیر شده بود و دیگر تمایلی به بازگشت نداشتم.

سپس، پیشنهادهای کاری مختلفی به من شد، چرا که شناخته‌شده بودم و رشتۀ ما رشتۀ جدیدی بود. دانشگاه تگزاس در آستین اعلام کرده بود که می‌خواهد بزرگ ترین مرکز مطالعات خاورمیانه در ایالات متحد را با محوریت ایران تأسیس کند. به علت وضعیت مناسب آب‌ و‌ هوا و کیفیت زندگی در آستین، دانشگاه تگزاس را انتخاب کردم. چون مدت حضورم در ایران به تحقیق، کنکاش در کتابخانه‌ها، انتشار و کارهای مدیریتی گذشته بود، در دانشگاه تگزاس بیشتر تمایل داشتم که به تدریس و تربیت دانشجو بپردازم. خودم را متعهد این کار کردم و روح و ذهنم را برای آن گذاشتم.

ن. گ.: ترک محیط فرهنگی و فکری ایران چه تأثیری بر شما گذاشت؟

ح. ف.: پس از آنکه پیشنهاد شغل دائم دانشگاه تگزاس را پذیرفتم، دچار افسردگی شدم و به مدت یک سال وضعیت روحی بدی داشتم. این سخت‌ترین تصمیم زندگی‌ام بود. منبع الهامم، کشورم، را ازدست‌رفته می‌دیدم. درست در اوج استفاده از فرصت‌هایم آنجا را ترک کرده بودم. هنوز سرپرست انتشارات بودم. خانواده و دوستانم هیچ‌گونه کمکی به من نکردند و، برعکس، با نامه نوشتن و تلفن کردن مدام مسئله را برایم دشوارتر می‌کردند. همۀ آنها بدون استثنا، و از جمله مادرم، مرا برای تصمیمی که گرفته بودم سرزنش کردند. می‌گفتند: ”تو کشور داری، چرا برنمی‌گردی؟ باید از خودت خجالت بکشی.“ به شدت احساس گناه می‌کردم و شش ماه تمام هر شب کابوس این گناه را می‌دیدم. خواب می‌دیدم مادرم از آن سوی رودخانه با من صحبت می‌کند و مدام می‌گوید: ”چرا برنمی‌گردی؟ چرا برنمی‌گردی؟“ و من هر بار می‌خواستم بازگردم، اما نمی‌توانستم از رودخانه عبور کنم. این خواب را به کرّات می‌دیدم. بالاخره باید تصمیم می‌گرفتم: یا این یا آن. زندگی بدون آزادی برای من بی‌معنا‌ست. هر چقدر هم پول داشته باشی، اگر آزادی نداری، هیچ چیز نداری. وقتی با این مسئله کنار آمدم، دیگر حالم خوب شد.

ن. گ.: به نظرم همان روزها بود که شما نام فامیلی‌تان را از فرمانفرمائیان به فرمایان تغییر دادید.

ح. ف.: فرمانفرما لقب پدرم بود. نام بسیار مهمی بود که معنی آن ”فرماندۀ کل“ یا ”حکمران“ است. لقب بسیار نادری بود. وقتی رژیم جدید روی کار آمد، قانون جدیدی وضع کردند که طی آن هر کس باید نام خانوادگی برگزیند و هیچ‌کس نمی‌تواند از لقب خود به عنوان نام خانوادگی استفاده کند. برای همین بود که پدرم یک ”ئیان“ به انتهای لقبش افزود. ”ئیان“ در فارسی پسوند جمع‌ساز است. و فرمانفرمائیان شد نام خانوادگی ما. وقتی دوباره به امریکا مهاجرت کردم، احساس کردم که این‌ بار در اینجا زندگی جدیدی را آغار کرده‌ام. لذا سعی کردم هویت تازه‌ای برای خودم بسازم. برای همین نام خوانوادگی‌ام را کوتاه کردم. ابتدا نامم حافظ ف. فرماییان (Hafez F. Farmaian) بود. سپس حرف‌ i را به y تغییر دادم، که سرانجام شد حافظ فرمایان (Hafez Farmayan).

ن. گ.: به نظر خودتان عمده‌ترین کمکی که به ایران‌پژوهی کرده‌اید چه بوده است؟

ح. ف.: اساسی‌ترین خدمتم در ایران بازیابی قرن نوزدهم بوده‌ است. گمان نمی‌کنم شخص دیگری به این میزان از منابع تاریخ قرن نوزدهم ایران آگاهی داشته باشد. در مجلۀ بین‌المللی مطالعات خاور میانه (IJMES) مقاله‌ای دربارۀ این منابع منتشر کردم.۷

عمده‌ترین خدمتم در ایالات متحد تعلیم دانشجو در مقاطع تحصیلی لیسانس و تحصیلات تکمیلی بود. به نظر من، باید بهترین آموزش‌ها در زمینۀ مطالعات خاورمیانه را به دانشجویان لیسانس این رشته اختصاص داد. در دانشگاه تگزاس یک دورۀ مقدماتی برای دانشجویان مقاطع تحصیلات تکمیلی در نظر گرفته شده که از درس‌های اصلی دانشجویان لیسانس است. دانشجویان تحصیلات تکمیلی عموماً فقط با حوزۀ تحقیقات خود آشنا هستند. وقتی چنین جوانی را در مقابل یک کلاس ۱۰۰ نفره قرار می‌دهی، دوست دارد به خودش اعتماد به‌ نفس بدهد و فقط دربارۀ حوزۀ کاری خودش حرف بزند. مثلاً یک سال یکی دربارۀ اقتصاد مصر صحبت می‌کرد و سال دیگر شخصی دربارۀ زندگی اجتماعی در شرق ایران سخن می‌راند. درخواست ‌کردم که به دانشجویانمان ”تمدن اسلامی“ درس بدهیم. پاسخ دانشگاه مثبت بود و برای چهار سال این درس را تدریس کردم. زمان بسیار زیادی را صرف آماده‌سازی این درس می‌کردم. تدریس آن یکی از بهترین تجربه‌های زندگی‌ام بود و دانشجویان نیز از آن لذت می‌بردند.

ن. گ.: عکس‌العمل شما نسبت به نقدهای اخیر به شرق‌شناسی چیست؟

ح. ف.: به نظرم آنچه شرق‌شناسان انجام داده‌اند عاملی حیاتی در توسعۀ مطالعات خاورمیانه است. بدون کار آنها نمی‌توانستیم به آنچه امروز دربارۀ خاورمیانه می‌دانیم دست‌یابیم. مراجعه به کتاب‌های آنها برای هر رشته‌ای همچنان ضروری ا‌ست. امپریالیسم دوران بسیار غریبی بود و در آن زمان نظام متفاوتی دنیا را اداره می‌کرد. نباید تفکرات نظام سیاسی امروزین را بر آنچه در گذشته بوده تحمیل کنیم، چون که متعلق به عصر متفاوتی هستیم. چرا نباید قدردان آنها باشیم و با تفکراتشان مدارا نکنیم؟ بهتر نیست به جای آنکه گذشته را تخریب کنیم، کاری برای آینده صورت دهیم؟ درست است وقتی کارهای شرق‌شناسی چون ادوارد براون را می‌خوانیم، می‌بینیم که او شرقیان را با خود برابر نمی‌دیده است. اما باید تاریخ اروپا را نیز در نظر بگیریم. عصر عصر داروینیسم و امپریالیسم داروینی بود. شرق‌شناسان خود را گونه‌ای متفاوت و برتر می‌دیدند، اما باید بتوانیم آنها را درک و عفو کنیم. چرا باید بنشینیم و غصۀ آن دوران را بخوریم؟

ن. گ.: نظرتان دربارۀ وضعیت تاریخ در ایران چیست؟

ح. ف.: تاریخ‌نگاری ایرانی در جریان است. انقلاب اسلامی ۱۹۷۹ تأثیر شگرفی بر ذهن مردم گذاشت. امروز مردم به تاریخ ایران علاقه نشان می‌دهند. پیش از انقلاب، قشر کتابخوان و به‌ویژه نخبگان شیفتۀ غرب و فرهنگ غربی بودند. یک ایرانی عادی دربارۀ تاریخ فرانسه یا امریکا بیشتر از تاریخ کشور خودش آگاهی داشت و ناشران سخت مشغول عرضۀ ترجمۀ آثار تاریخی و فرهنگی غرب بودند. با پیدایش سیاست ضد غربی انقلاب، شیفتگی به غرب فروکش کرد. در عوض، مردم خالصانه به فراگیری تاریخ ایران، به‌خصوص قرن‌های نوزدهم و بیستم، دل بستند. متأسفانه به خاطر رویکردهای رژیم، تفسیرهای تاریخی به‌طور وحشتناکی جهت‌گیرانه شد و اساساً همۀ دولت‌ها و شاهان گذشته را غاصب و استثمارگر مردم تلقی کرد. میان آثاری که از دیدگاه اسلامی نوشته می‌شوند و آثار تحت تأثیر ایدئولوژی مارکیستی تشابه قابل ملاحظه‌ای وجود دارد. احساسم این است که ایران در یک دورۀ گذار قرار گرفته است. چه بسا پژوهشگران ایرانی در نهایت موفق به اتخاذ رویکردی منطقی در قبال تاریخ و تحقیقات تاریخی شوند. بدیهی ا‌ست برای رسیدن به این مهم ایرانی‌ها باید آزادی به مراتب بیشتری از آنچه امروز دارند داشته باشند.

ن. گ.: آیا شما دانشجویان را به تحصیل در زمینۀ مطالعات خاورمیانه ترغیب می‌کنید؟

ح. ف.: البته، چون رشتۀ آینده‌دار و متنوعی است. کارهای زیادی در زمینۀ مطالعات خاورمیانه باید صورت گیرد. دانشجویان ما باید این رشته را به‌طور جدی دنبال کنند و دانشگاه‌ها نیز باید از کوشش‌هایمان در این زمینه حمایت‌های لازم را به عمل بیاورند.

ن. گ.: دانشجویان با این مسئله که درهای ایران اکنون به رویشان بسته است چه می‌کنند؟

ح. ف.: کار خاصی از دست کسی برنمی‌آید. باید صبر کنیم تا روابط میان ایالات متحد و ایران بهتر شود. در هر حال، به عقیدۀ من آیندۀ روشن‌تری در انتظار ایران‌شناسی است.


*این مصاحبه ترجمۀ عماد نقیپور است از Nancy Gallagher, “The evolution of an Iranian Historian: The Life Story of Hafez Farmayan,” Critique, 4:6 (1995), 61-99

۱برای اطلاعات بیشتر بنگرید به
Nancy Gallagher, “The Life and Times of a Moroccan Historian: An Interview with Abdullah Laroui,” Journal of Maghrebi Studies, 2:1 (Spring 1994), 1-25; Nancy Gallagher, Approaches to the History of the Middle East: Interviews with Leading Historians – Reading, UK: Ithaca Press, 1994
نگارنده از پرفسور فرمایان که بزرگوارانه شرکت در این مصاحبه را پذیرفت کمال قدردانی را دارد.
۲ بنگرید به
.(Satareh Farman Farmaian, Daughter of Persia: A Women’s Journey from Her Father’s Harem Through the Iranian Revolution (New York: Crown, 1992
۳برای اطلاعات بیشتر بنگرید به
.(William W. Warne, Mission For Peace: Point Four in Iran, Indianapolis: Bobbs-Merrill, 1956)
.4Mirza Mohammad Hosayn Farahani, A Shi’ite Pilgrimage to Mecca (1885-1881), translated from the Persian and ed. by Hafez Farmayan and Elton Daniel (Austin: University of Texas Press, 1990
۵علی بن محمد امین الدوله، خاطرات سیاسی میرزاعلی خان امین‌الدوله، به کوشش حافظ فرمانفرمائیان (تهران: شرکت سهامی کتاب های ایران، ۱۳۴۱).
.6Hafez Farmayan, “Observations on Sources for the Study of Nineteenth- and Twentieth-Century Iranian History,” International Journal of Middle East Studies, 5:1 (1974), 32-49
۷بنگرید به پاورقی شمارۀ ۶.