داودآباد در گذر شتابناک تاریخ

| پژوهشگر مستقل - پژوهشگر فرهنگ عامه و نقاش

با یاد ایرج افشار، فرزانۀ بی جانشین

بررسی لهجه‌ها و گویش‌های نواحی گوناگون از امور بایستۀ پژوهش است؛ خواه این گویش سخنگویان فراوان یا اندکی داشته باشد. کمترین فایده‌ای از بررسی گویش‌ها حاصل می‌شود آن است که دامنۀ لغات زبان گسترده‌تر و شناخت واژگان ناشناخته و مهجور متون کهن فارسی نیز بر محققان آسان­ تر می‌­شود. اهمیت چنین موضوعی در تصحیح متون بر هیچ­کس پوشیده نیست. بر اساس این نیاز مهم، لهجۀ داودآباد، یکی از نواحی کهن فراهان که پیشینه‌ای بیش از هزار سال دارد، از سال‌ها پیش مورد توجه نگارندگان بوده است که نتیجۀ پژوهش میدانی این سال‌ها در دسترس علاقه‌مندان این حوزه قرار می‌گیرد.۱

داودآباد از ۱۲ شهریور ۱۳۸۱ در تقسیمات کشوری شهر محسوب شده، ولی همچنان بافت روستایی خود را حفظ کرده است. این شهر در ۳۲ کیلومتری شمال شرقی اراک در بخش مرکزی به فاصلۀ ۳ کیلومتری از کویر و تالاب زیبای میقان واقع شده است. ارتفاع آن از سطح دریا ۱۶۷۵ متر و جمعیت آن، بنا بر اطلاعات سایت رسمی شهرداری داودآباد، بالغ بر ۶هزار نفر است.۲ این جمعیت شامل طوایفی با نام‌های آخوندی، آقاحسینی، آقابگی، الهادی، بُراقی، خاتون‌جانی، رحیمی، زين‌العابدينی، شعبانی، عَلَمری (عَلَم‌داری؟)، علی‌جانی، فرّخی، فضل‌اللهی (قُم‌پاره‌ای)، قُرب‌علي، قیلیزی، کرمی، جبرئیلی (معروف به كلاه مسی)، كله‌ای، محمدیوسفی است. پاره‌ای از این طوایف مهاجرانی­ اند که از نواحی دیگر ایران مانند اصفهان، شیراز و کرمان در سدۀ اخیر یا پیش از آن به داودآباد آمده‌اند. اصیل‌ترین یا یکی از اصیل‌ترین این طوایف محمدیوسفی است.

شغل بیشتر مردم شهر کشاورزی و دامپروری است و داودآباد یکی از قطب‌های مهم دامپروری منطقه شناخته می‌شود. همچنین، باید از کارگاه‌های کوچک صنعتی از جمله ریخته‌گری آلومینیوم و چدن و نیز کارگاه‌های کفاشی در داودآباد نام برد. گندم، جو و یونجه اساسی‌ترین محصولات کشاورزی این منطقه‌­اند.

از جمله صنایع دستی و هنری اصلی این شهر صنعت فرش‌بافی است که بیشتر بافندگان آن بانوان­ اند و محصول آنها پس از تولید در کارگاه‌های کوچک به بازارهای داخلی و خارجی صادر می‌شود.

داودآباد قنوات متعددی با نام‌های آب­شیرین (محمدسلطان)، آب­شور، ابراهیم­‌آباد، استوه، حسن­‌آباد، حسین ­آباد، حیدرآباد، دارستان، کِیچه (گیجه)، دو برادران، زروبند،۳ سعید­آباد، عباس ­آباد، علی­ آباد، فرح­ آباد بالا و پایین، گلشن، لره، محسن ­آباد، محمود­آباد، موسی ­آباد، میره و نجم ­آباد دارد که منبع مهم آب کشاورزی شهرند.

ایبک­آباد (ایبک Abād)، جعفرآباد، خوشدون، ده­نمک، سهل ­آباد، عباس­ آباد و ویسمه (ویسم) از روستاهای همسایۀ داودآبادند.

دیرینگی این شهر بیش از هزار سال است. در تاریخ قم، نوشته حسن­بن محمد اشعری قمی که در سال ۳۷۸ق نگاشته شده و در قرن نهم تاج‌الدین حسن­ بن بهاءالدین علی­بن حسن­ بن عبدالملک قمی آن را به فارسی ترجمه کرده است، چند بار به نام داودآباد اشاره شده است. از جمله هنگامی که از رستاق فراهان نام می‌برد، در کنار روستاهایی چون ویسمه و مِیقان -که هم اکنون نیز وجود دارند- به داودآباد هم اشاره می‌کند.۴ همچنین، نویسندۀ تاریخ قم از جایی با نام اسروان۵ یاد می‌کند که هم اکنون ویرانه‌های آن در شمال اراک و در ۲۱ کیلومتری جادۀ اراک- فرمهین وجود دارد و در افواه به آستربان خرابه مشهور است.۶ بر اساس تاریخ قم، فراهان در گذشته‌ها دارای ۲۱۰ دیه بوده است.۷

با چنین پیشینه‌ای، جای بسی شگفتی‌ است ‌که متأسفانه کوچک‌ترین اثر و نشانه‌ای از هیچ بنا و اثر تاریخی در داودآباد دیده نمی‌شود. نتیجۀ حاصل از مجموع گفت­وگوها با پیران شهر حاکی است که بروز جنگ‌ها، سیل و آز و طمع ساکنان محلی که بناها را ویران و تبدیل به زمین کشاورزی کرده‌اند عمده‌ترین علل نبود بناهای تاریخی در داودآباد است. یکی ازبزرگان صاحب نظر از قلعه‌هایی سخن می‌گوید که نام آنها در زمان کودکی ایشان (اوایل دهۀ دوم ۱۳۰۰) بوده – مثلاً قلعۀ قاسم­علی- ولی نشانی از آنها نبوده است.۸ همچنین، ایشان از قلعه‌هایی کوچک و شخصی یاد می‌کند که در آن هنگام وجود داشتند. به نظر می‌رسد جغرافیای این مکان غیر از آن چیزی باشد که امروزه دیده می­شود، زیرا جایی که اکنون به باغ‌های آب­شیرین مشهور است و در ورودی شهر قرار دارد، در پیش از ۱۳۰۰ش به ده­ کهنه شهرت داشت که نشان از آبادانی آن‌ ناحیه در آن زمان است. تلّ گیجه نیز نشان از آبادانی در روزگار قدیم می‌دهد. در روستای زرّینه، از محّال داودآباد، سنگی بود که این دو بیت بر آن حک شده بود:

علیشاه مشهور اندر عرب

پدر شهسوار و مادر کنعان­ نسب

طواف امام مبین کرده‌ام

فدا جان ز صدق و یقین کرده‌ام۹

نگارندگان خود به خاطر دارند سه قبرستان نسبتاً بزرگ با سنگ‌هایی قدیمی و اشکالی چون مهر نماز، تسبیح و شانه بر روی آنها در دهۀ ۱۳۵۰ش در داودآباد وجود داشت که اکنون کمترین اثری از آنها دیده نمی‌شود. گذشتۀ داودآباد مانند بسیاری جاهای دیگر آمیخته با افسانه‌هاست. مثلاً در افواه نقل می‌شود که پیکار رستم و سهراب در اینجا واقع شده است.۱۰ همچنین، گفته می‌شود قلعۀ فرعون در کویر میقان همجوار با داودآباد بوده است. شاید این افسانه از کتاب‌هایی چون تاریخ قم به میان مردم آمده باشد، زیرا این کتاب فرعون را اهل منطقۀ آبه می‌داند.۱۱

زبان و لهجۀ داودآباد

زبان داودآباد فارسی است، ولی لهجه‌ای ویژه دارد که از همۀ همسایگانش ممتاز است، به‌طوری‌که شیوه‌ و لهجۀ هر گویشور این ناحیه در هنگام سخن گفتن در تمام منطقۀ فراهان و اراک امروز معرف وابستگی او به داودآباد است. در هیچ‌یک از روستاهای دیگر تفاوتی میان ادای واج‌های س/ ، ص/ ، هـ/ ، ح/ ، ء/ و ع/ دیده نمی‌شود و مانند زبان فارسی معیار این واج‌ها را از واجگاه مشترکی ادا می‌کنند، در حالی که در داودآباد مخارج این صامت‌ها مطابق زبان عربی است. این ویژگی ناشی از غلبۀ اعراب در سال ۹۷ق بر سرزمین قم و نواحی اطراف آن است. بر اساس آنچه در تاریخ قم آمده است، هنگامی که عبدالله و احوص، پسران سعدبن مالک­بن عامر اشعری، قم را به تصرف خود درآوردند، با چیرگی بر اوضاع در ۱۰۲ق به عموزادگان خود نامه نوشتند و آنها را به این سامان فراخواندند. سپس، سهمی به هر یک از آنان واگذار کردند و از آن میان، فراهان و داودآباد و روستاهای بسیار دیگری سهم ابوبکر نامی از این عموزاده‌ها شد.۱۲ اثر زبان عربی در روستاهای فراهان، جز در حد زبان معیار و معمول، به هیچ‌وجه به اندازۀ تأثیر آن در داودآباد نیست. کلماتی چون استل (آبگیر)، اکابر (بزرگان)، طُرّ (پشت سر هم، به‌قطار)، عَجَیبی (شگفت)، علی‌حده (منحصراً)، عیفت (عیافت / نفرت)، مرقاض (مقراض / قیچی) و بسیاری کلمات دیگر در منطقه‌ای جز داودآباد ناشناخته یا کمتر شناخته است.

واژگان

با توجه به اینکه آشنایی با واژگان ناآشنا تأثیر انکارناپذیری بر تصحیح متون کهن فارسی خواهد داشت و احتمالاً به فهم جنبه­ هایی از تاریخ و فرهنگ ایران کمک خواهد کرد، در ادامه بر اساس ترتیب حروف الفبا به مهم‌ترین واژگانی اشاره می‌کنیم که کمتر شناخته شده‌اند.

آ

آبی خُنُکّه [ābi xonokke] رنگ آبی ملایم و کم‌رنگ. این صفت فقط برای رنگ آبی به کار می‌رود و برای هیچ رنگ دیگری از صفت ”خنک“ استفاده نمی‌شود.

آجّیدن [ājjidan] خلیدن، فرو رفتن تیغ در بدن و آزار ناشی از آن، فرو رفتن چیزی در پوست

آخاله [āxale] پسرخاله

آرخالق [ārxaloq] نوعی کت و بالاپوش

آفتاو [ftoüā] آفتاب

آقامّه [āqāmme] پسر عمّه

آکُّله [ākkole] نوعی بیماری عفونی

آلت اَدُووه [ālat adoüve] ادویه‌جات

آمُخته [āmoxte] آموخته، رام و اهلی، عادت­کرده به چیزی. در مشهد به همین معنی به کار می‌رود.۱۳

اَبَدا [abadā] (تکیه کلام) ابداً، هرگز

اَبره [abre] گیج و گول، احمق

اَبزَل [abzal] (افضل؟) چیره شدن

اُتُل [otol] وسیله نقلیه، ماشین سواری

اِدبار [edbār] لاغر، نازک

اَربانه [arbāne] شتر ماده. بنگرید به لوک. در خراسان: ارونه. ”ارونۀ پیر دیگر داشت از نا و نفس می‌افتاد. عباس لوک سیاه را چوب گردان کرد.“۱۴

اُرسی [orsi] کفش

از بُرّ کسی برآمدن [az borre kesi bar āmadan] حریف کسی شدن

از جا در رفتن [az jā dar raftan] الف . عصبانی شدن، ب.  آسیب دیدن مفاصل

از دو در رفتن [az doü dar raftan] میدان را خالی کردن، جا زدن

اِزت [ezet] از تو، برای تو

اسب تَرکان [asb tarkān] راه خیلی دور

اِسپِز [espez] شپش. در گویش تاتی تاکستان۱۵[esbeje]

اَستِل [astel] آبگیر

اَسیو [asiyoü – āsiyoü] آسیاب

اَگول [agol] گیاه خارشتر

اَلحدّه [alḥadde] (علی­ حده ) منحصراً

اَلَنگ [alang] مزاحم، آویزان کسی شدن

اَلو [alo – aloü] شعله‌ور شدن آتش

اِلواره [elvāre] آرواره، فک

اُلُوس [olos] استراحتگاه صحرایی کشاورزان

اِلیجک [elijak] دستکش

اُمّانه [ommāne] انبان

اِنجه [enje] (چنجه؟)یک تکه کباب برگ. بنگرید به قِنجه

اِنگِله [engele] آستین جامه. بی­تردید این واژه گشتۀ ”اَنگُل“ در معنی دست یا انگشت است که لقب اردشیر یا بهمن دانسته شده است و با ترکیب ”طویل‌الیدین،“۱۶ ”دراز دست“۱۷ و ”دراز انگل“۱۸ در متون قدیمی آمده است. همین لقب را بیرونی ”مقروشر“ یعنی طویل‌الیدین برای اردشیر (خشایارشا) گفته است. این کلمه مصحف کلمۀ یونانی ”ماکروخشیر“ است.۱۹

انگور رازان [angur rāzān] بوته‌ای کوچک که میوه‌اش شبیه انگور است و مصرف دارویی دارد.

اُو [oü] آب

اُوجار [oüjār] ابزاری در گاوآهن که در زمین فرو می‌رود و آن را شخم می‌زند. بنگرید به گُوهن

اُورود اُرود شدن/ کردن [oürud oürud šodan / kardan] پاره پاره شدن/کردن چیزی

اُوزان [oüzān] آویزان، کنایه از فرد مزاحم

اُوُس [ovos] آبستن

اُوسّا (اوستا) فیتّه [ussā fitte] آدم نحیف و همیشه بیمار

اُوسار [oüsār] افسار

اُوله [oüle] بیماری آبله

اُووِسّن [oüvessan] آبستن

ب

باد گُرّه [bād gorre] گردباد

بادامی [bādāmi] رنگ نارنجی

بار کردن [bār kardan] الف. سوار کردن تارهای قالی روی دار قالی. بنگرید به دراز کردن. ب. غذا پختن

باع (= باهاع= بَهَع) [bāʕ= bāhāʕ= bahaʕ] از ادات شگفتی

بالین [bālin] بالش، متکّا

بِچوله [bečule] پیمانه شیر، تغار سفالی

بِچّه پال بزنی (bečče pāl bezani) بمیری، بال بال بزنی تا بمیری

بُخشاب [boxšāb] بشقاب

بَد دائی [bad dāee] (بد دعایی) نفرین

بد ماشین [bad māšin] کسی که به اتوموبیل‌سواری عادت ندارد و حالت تهوع می‌گیرد.

بِرّ [berr] آدمی که لکنت زبان دارد.

بر جبین . . . ندیدن [bar jabin … nadidan] توانایی انجام کاری را نداشتن

بر کردن [bar kardan] پوشیدن جامه، تن کردن

برجوال [barjuvāl] کیسه و جوالی که با آن فقط خاکستر و کود حیوانی حمل می‌کردند.

بروک [baruk] زگیل

بُرّه [borre] صدای گاو، صدای نالۀ بم و سوزناک مرد

بُرّه [borre] همگی، گروه. بنگرید به یه بُرّه [یه برر]

بُرّه بُرّه [borre borre] بریده بریده (برای شیر و ماست). بنگرید به پِرکه پِرکه

بُرّه بُرّه شدن [borre borre šodan] تافتن دل از غمی یا دیدن صحنه‌ای دلخراش

بزغاله [bozqāle] بز با سنی کمتر از یک سال

بستو [bastu] کوزه سفالی

بَل [bal] بهل، بگذار، اجازه بده. در لغت فرس به همین شکل و معنی آمده است.۲۰

بَل [bal] کسی که گوش‌های بزرگ و فاصله‌داری دارد.

بِلاجِبی [belājebi] (بُلعجبی) شگفتی

بُلفَلَق [bolfalaq] آشوب به پا کردن، جنجال

بَلّه بوم [balle bum] شتر کوچک. بنگرید به اربانه و لوک

بِنا کردن [benā kardan] آغاز کردن

بُنه‌گاه [bone gāh] واحد مساحت، معادل یک دانگ

بُوّا [boüva] بابا، پدر بزرگ

بودبودک [bud بودک ن] ۱. قاصدک، ۲. هُدهُد، مجازاً آدمی که قدم‌های ریز و تندتند برمی‌دارد.

بُور [boür] باور

به تاخت [be tāxt] به سرعت، سریع

به تُرتاج [be tortāj] باعجله، به شتاب

به حَساب [be ḥasāb] تکیه کلام در معنی خلاصه، در نظرِ . . .

به طُرّ رفتن (be torr raftan) به دنبال هم حرکت کردن، به قطار رفتن: ضُرّه ضُرّه نعره‌های هول زد / تیزه تیز و طُرّه طُر ضرب لگد۲۱

بیامُو [biyāmu] (بی‌بی عمو؟) دختر عمو

بیخینه [bixine] ته، (اتاق) آخر

پ

پاپتی [pāpati] پابرهنه

پاچّه [pāčče] علاوه بر معنای معهود در کلّه پاچه، دمپای شلوار

پاچّین [pāččin] نوعی دامن بلند

پاخو [pāxu] گندم یا جو کوبیده مخلوط با کاه

پاشان [pāšān] پراکندن

پاشان پاشان [pāšān pāšān] پراکندن

پاشنه‌گر [pāšnegar] ابزاری برای کردبندی زمین کشاورزی

پاکّیزه [pākkize] پاکیزه

پتی [pati] لُخت، پابرهنه

پِچول [pečul] آدم کثیف

پَخمه [paxme] کپک، کنایه از آدم بی‌عرضه. بنگرید به سار زدن

پِرکه پِرکه [perke perke] بریده بریده برای ماست و پنیر. بنگرید به بُرّه بُرّه

پس صُبا [pas sobā] پس فردا

پِست [pest] دفعه، نوبت

پِستا [pestā] دفعه، نوبت

پِستا کردن [pestā kardan] شقّه کردن گوسفند، سلاخی

پسته‌ای [pesteei] فیروزه‌ای­رنگ

پَسُف [pasof] پس­انداز کردن

پشت کندوله بفته [pošt –e- kandule befte] (جامه‌هایت از نظر دور شود و پشت مخزن آرد بیافتد تا دیده نشود) بمیری

پَشُم کردن [pašom kardan] وَرَم کردن بدن و دست و پا

پَکِه [Pake] ( تَکه) دیواری که در هنگام تنگی روزگار جلوی دیوار اصلی اتاق می‌کشیدند و در پشت آن گندم پنهان می‌کردند که به دست مأموران دولتی نیافتد. به روزن آن دیوار دروغین پکه یا تکه می‌گفتند. بنگرید به تکه

پِل خوردن [pel xordan] غلت زدن

پِلاس [pelās] زیرانداز، کنایه از آدم مزاحم که جا خوش می‌کند و قصد رفتن ندارد.

پِلوُ [pelu] پهلو، نزد، پیشِ (کسی)

پِلّیدن [pellidan] بنگرید به پل خوردن. کنایه از خرج برداشتن نامنتظَر: ۱۰۰ تومن پلّیدیم.

پنج و بیست و پنج [panj o bist o panj] واحد وزن معادل نیم من و پنج سیر

پنجایی [panjāei] واحد وزن معادل سه چارک

پِنجوله [penjule] نیشگون

پِنگاله [pengāle] هر تکه‌ای از خوشۀ انگور که چند دانه مانند خوشه کوچکی یک جا جمع شده باشد، در فرهنگ‌ها به شکل ببتک۲۲ و بپتک۲۳ آمده است. بنگرید به چزغه (چغزه)

پِنگه [penge] بنگرید به پنگاله

پَنوم کاری [panom kāri] پنهان­ کاری

پِی [pey] دفعه، بار؛ این پی: این بار

پِیغُلّه [pey qolle] غالباً با پِنا (پناه) می‌آید و به معنی کنج و گوشه کنار: ”گفت تا از جای­ های خویش زینهار که مجنبید و مرا به پیغله یاری دهید.“۲۴

پیتُووِه [pitoüve] پاتابه

پیش کردن [piš kardan] بستن در

ت

تاپّاله [tāppāle] سرگین، پِهِن، فضولات حیوانی

تاج‌ریزی [tāj rizi] گیاهی دارویی

تاچّه [tāčče] جوالی که بر شتر سوار می‌کردند.

تاس [tās] لگن حمام

تاغاره [tāqāre] تغار

تاقوله [tāqule] کچل

تامارزو [tāmārzu] گرسنه و حریص به چیزی

تایِّه [tāyye] خرمنی از هیزم

تَر بو [tar bu] بوی گوشت ماندۀ گوسفند در آخر زمستان، در روزگاری که یخچال نبود و گوشت در هوای سرد بیرون نگهداشته می‌شد.

تَرف [tarf] کشک سیاه که به ترکی قره ­قوروت گویند: با مسجد و با مؤذن چون سرکه و ترفی / با مسخره و مطرب چون سبز ترنجی۲۵

ترقاز [tarqāz] پرتاب کردن

تِرمال [termāl] خرابکاری، ترّ زدن

تِرّو [terru] ریغو

تَکِه [take] بنگرید به پکه

تَکِه [take] بزغالۀ دوساله

تِلّ [tell] شکم

تُلف [tolf] تفاله

تِلُّو [tellu] چاق. بنگرید به خِمِّنه

تَلَقِّنه [talaqqene] لی­لی بازی

تُمّان/تنبان [tommān/ tonbān] شلوار (آیا با ”توبان“۲۶ در معنی ”شلوار تنگ“ ارتباطی ندارد؟)

تَمَنه [tamane] سوزن بزرگ

تُمّیدن [tommidan] فرو ریختن یکبارۀ سقف. بنگرید به رُمّیدن

تندور [tandur] تنور

تَنسُخ [tansox] تحفه، چیز بسیار نادر و نفیس، تنسق، تنسوق. ناظم‌الاطباء نفیسی تنسوق را مأخوذ از تنسخ و آن را فارسی می‌داند و نه بالعکس.)۲۷

تُنگِله [tongele] کوزه آب کوچک‌تر از سبو

تُنگه [tonge] بنگرید به تنگله

تُو خوردن [toü xordan] چرخیدن، بی‌هدف این‌جا و آن‌جا رفتن

توپّک [tuppak] گلوله نخی. بنگرید به گُندِله

توقولی [toqoli] بره دوساله

تولوکّه [tulukke] هُل دادن

تِویزه [tevize] آبکش

ته تو در کردن [tah tu dar kardan] تجسس در موضوعی که ربطی به ما ندارد، فضولی کردن

تیان [tiyan] دیگ دهان­گشاد

تیانچه [tiyānče] تیان کوچک، دیگ دهان ­گشاد کوچک

تیفاندن [tifāndan] نابود کردن

تیکّ اِنداز [tikk endāz] جوجه تیغی. بنگرید به کَلتِکنه

تیلیشه [tiliše] تکّه‌ای نازک از چوب یا هر چیز دیگر، در برخی جاها ”تریشه“ می‌گویند: ”شلاق بالا می‌رود . . . تریشه‌ای از پیراهن نازک مرد را همراه خود می‌کشد. تریشۀ پیراهن همراه شلاق بالا می‌رود.“۲۸

ج

جخت [jaxt] خلاصه، بالاخره، تا اینکه

جَختاجَخت [jaxtā jaxt] به دشواری اندازه یا هم­ وزن شدن دو چیز، به سختی اندازه شدن

جختُم بِلا [jaxtom belā] بالاخره

جختی [jaxti] کمی، مقداری

جِزا دادن [jezā dādan] رنج دادن

جزغاله [jezqāle] سوختن بسیار زیاد غذا یا هر چیز دیگر. بنگرید به خِدُو شدن/ کردن

جِزا کشیدن [jezā kešidan] به هر دلیلی (مثلاً بیماری) سختی و رنج کشیدن، سختی بسیار

جعده [jaʕde] جاده

جِفتی [jefti] قهوه‌ای­ رنگ

جِقِله [jeqele] پسر نوجوان، نوجوانی که زبر و زرنگ است.

جُل اُمباری [jolombāri] (جُل اَنباری) آدم بدلباس لاقید

جِلاقزه [jelāqze] جیله، جامه‌ای که زیر کت می‌پوشند.

جِلقیز [jelqiz] در گذشته خانواده‌های فقیر به جای روغن، دنبه را آب می‌کردند و در غذا می‌ریختند. به ته­ماندۀ دنبۀ آب­ شدۀ گوسفند که قهوه‌ای ­رنگ می‌شد جلقیز می‌گفتند.

جُوال [juāl] جَوال

جُوانه [juvāne] گاو نر دوساله. بنگرید به نوبر

جوق [juq] جوی، جدول

جُو موشَک [joü mušak] گیاهی است.

جیتّ [jitt] نوعی نشستن شق و رق

چ

چاچُو [čāčoü] چادر مشکی

چارجیب [čār jib] بالا پوش، اورکت

چامانه [čāmāne] چاهی که دهانۀ آن خراب شده باشد.

چان [čān] آلتی که برای خرمن‌کوبی به گردن گاو بسته می‌شود. چوم و جَون هم می‌گویند: جونی به خیال باز بسته / مویی ز دهان مرگ رسته۲۹

چَپُش/ چَبُش [čap(b)oš] بزغاله با سنی زیر سه سال

چَپّه [čappe] قبضه، مقدار گنجایش یک مشت. یه چپّه گِل: یک مشت گِل

چُرّ [čorr] ادرار

چرکنُو [čerkenoü] هر چیز کثیف و چرک

چُرّوک [čorruk] آدمی که در خواب ادرار می‌کند.

چِزغه [čezqe – čeqze] (چِغزه) بنگرید به پِنگاله

چِزّه [čezze] بوته‌ای با خارهای نرم، کنایه از کسی که موهای زبر و نشُسته‌ای دارد.

چِسّه خوردن [česse xordan] نرگدایی، هنگامی‌که چیزی به کسی می‌دهی و دوباره و چندباره باز هم طلب کند.

چَقّاندن [čaqqāndan] بستن قفل، قفل کردن، کنایه از هم‌خوابی

چُقُر [čoqor] کفش ضخیم

چَقّیده [čaqqide] آدم لاغر و نزار

چِلاس [elāsč] گرسنه چشم و حریص

چُمچه [čomče] ملاقه

چُندله [čondele] چمباتمه زدن

چِنه [čene] چانه، زنخ. پُر چنه: کنایه از آدم پرحرف

چوغ [čuq] چوب

چَوَل [čaval] کسی که پایی معیوب دارد و کج‌کج راه می‌رود.

چولّه [čulle] چوب خلال یا ترکۀ بسیار نازک

ح

حجام [ḥajām] گیاهی که گل‌هایی توپ­ مانند و پر از خار دارد. بنگرید به خارگولّه و گولّه سَرَک

حَرَمی [ḥarami] بقچۀ حمام

حَسّابی [ḥassābi] درست و حسابی، مهم

حَشا [ḥašā] حاشا کردن

حَشی [ḥaši] بچه شتر

حَصار [ḥasār] خانه، مسکن

حَل حلُّو [ḥalḥaloü] خیلی شور

حنا خاکسرت قاطی شه [ḥanā xāksaret qāti še] نفرینی در این معنی که شب عروسی­ ات بمیری.

حِناس [ḥenās] تاب و توان

حَوَز [ḥavaz] شنا کردن، آب‌تنی

حُولی [ḥoüli] کرّه خر بازیگوش که تند می‌دود و این سو و آن می‌رود.

حَیفه [ḥayfe] تأسّف خوردن

خ

خارگولّه [xār gulle] گیاهی که گل‌هایی توپ ­مانند و پر از خار دارد. بنگرید به حجام و گولّه سرک

خاگینه [xāgine] نوعی غذا با تخم ­مرغ

خامپوس [xāmpus] مَشک

خامه تُو [xāmetu] خامه، سرشیر

خِدُو شدن / کردن [xedoü kardan/ šodan] سوزاندن خیلی زیاد خوراکی. بنگرید به جزغاله

خَرانی [xarāni] مهره‌ای آبی برای دفع چشم زخم. در فرهنگ‌ها به شکل ”خرمک“۳۰ آمده است.

خرمن جال [xarmanjal] خرمن جا

خَرِّه [xarre] گل و لای و لجن. در متون قدیم به صورت ”خَرَه“ آمده است: گر تو به خواب و خور بدهی عمر همچو خر / بر جان تو وبال چو بر خر شود خره۳۱

خَرِّه خَست [xarre xast] کنایه از مردن: بمیری و در خانه‌ات را گِل بگیرند.

خَست [xast] غلیظ

خَشُو [xašoü] گِردی ته دوک نخ‌ریسی، خشابه

خُشُوردن [xošordan] فشردن، به زور چیزی را جا انداختن

خُلّ [xoll] الف.کج. بنگرید به قُرّ، ب. دیوانه

خَلعت [xalʕt] کفن

خُلِنه/خُلینه/خُلّنه [xolene/xoline/xollene] هواکش تنور

خِمِّنه [xemmene] چاق. بنگرید به تِلُّو

خُو مانده [xoü mānde] وامانده و شل و ول

خواباندن [xābāndan] تپانچه و سیلی زدن به کسی: خواباندم تو گوشش.

د

داز [dāz] بوی ادرار

دان درزک [dān darzak] آجیل و تنقّلات

دانگ [dāng] واحد مساحت معادل ۱۶شعیر

دانه کردن [dāne kardan] حالت تخمه در گلو که به آن جخج،۳۲ خرک۳۳ و خلاشمه۳۴ می‌گویند.

دُبّ [dobb] آدم اخمو و مغرور

دُبُر [dobor] بز جلودار گلّه

دِدِه [dede] خواهر، خواهر بزرگ­تر

دَر [dar]  الف. بیرون، بیرون از۰۰۰، ب. کنایه از مستراح رفتن، ج. تفریح رفتن

درِ از پاشنه در کردن [dare az pāšne dar kardan] اصرار و پافشاری در درخواست چیزی

درِ از گیجین در کردی [dare az gijin dar kardi] کنایه از محکم ‌زدن در، عجله کردن در کوبش در

دَر کردن [dar kardan] کسی را از خانه (یا جایی) بیرون انداختن

در گرفتن [dar gereftan] روشن شدن آتش. بنگرید به اَلُو

دراز کردن [derāz kardan] تارهای قالی را روی دار قالی سوار کردن. بنگرید به بار کردن

درازِ جعده [derāze jaʕde] کنار جاده

درز و بیلینگ [darz o biling] منفذ

دُرشُم [doršom] نشان مخصوص روی گوسفند، مثلاً رنگ یا برش گوش. در خراسان و بسیاری جاهای دیگر دِرُشم [drošm] می‌گویند.۳۵

دَرقِّنه [daraqqene] صدای سیلی، به هم خوردن محکم در

دریانه [daryāne] فرورفتگی در دیوار شبیه تاقچه به منظور قرار دادن لوازم خانه

دست حلال کردن [dast ḥalāl kardan] ختنه کردن

دستانه [dastāne] پارچه‌ای که هنگام نان پختن شبیه دستکش دور دست می‌پیچیدند تا دستشان نسوزد.

دَسغاله [dasqāle] داس کوچک

دِلُوِّه [deloüve] دولابچه

دلیچّه [deličče] دریچه، روزنه سقف

دَن [dan] دهان

دَنگ و دُوال [dang o duvāl] آجیل و تنقّلات

دوا گُلی [davā goli] مرکورکرم

دوپوش [do puš] آشکوب، طبقه‌ای روی طبقۀ دیگر

دوری [doüri] بشقاب

دوغی [duqi] صورتی­رنگ

دوگوله بار کردن [dugule bār kardan] غذا پختن، در معنی کنایی: غیبت کردن

دیلاق [deylāq] شتر دوساله، مجازاً به آدم بلندقد بدقواره می‌گویند.

ر

رامه [rāme] تخمی که زیر مرغی که تازه می‌خواهد تخم گذارد، می‌گذارند تا به تخم گذاری بیاید.

راه و چاه یاد گرفتن [rāh o čāh yād gereftan] تجربه به دست آوردن، راه حل چیزی را فهمیدن

رایی (هی) کردن [rāy(h)I kardan] کسی را رهسپار جایی کردن، فرستادن

رختات کنار رونگ بفته [raxtāt kenāre roüvang befte] بمیری. بنگرید به رُوَّنگ

رَخدان [raxdān] رخت‌دان، جعبه‌ای شبیه یخدان که در آن جامه‌ها را می‌گذاردند.

رَزِه [raze] طنابی که روی آن لباس پهن می‌کنند. در فرهنگ‌ها به صورت ”زژه“۳۶ آمده است. دکتر معین در حاشیۀ برهان آن را مصحف ”رژه“ = ”رزه“ = ”رجه“ دانسته است.۳۷

رَگَم بِرِت نیمیره [ragam beret nimire] هیچ علاقه‌ای به تو ندارم، از تو نفرت دارم.

رُمّیدن [rommidan] خراب شدن یکبارۀ سقف، مجازاً رسیدن مهمان ناگهانی. بنگرید به تُمّیدن

رو [roü] رقیق، شُل

رو تخته بفتی [ru taxte befti] بمیری، روی تختۀ مرده‌شوی خانه بیفتی.

رو شوره [ru šure] سفیداب، ماده‌ای که با آن در حمام خود را می‌شویند.

روَّنگ [roüvang] عمل لایروبی جوی آب و گویا گاه خود جوی. در خراسان به آن ”اُلَنگ“ می‌گویند: ”سیاه آبه: آبی آمیخته به لای و لژن، آبی که به وسیلۀ کندن جویی دراز از باتلاق و اُلَنگ ­ها جاری می‌کنند و آن آب معمولاً گوارا نیست.“۳۸ نیز بنگرید به رختات کنار رونگ بفته. از فرهنگ‌ها فوت شده است.

ری کردن [rey kardan] ریع، فزونی و زیادت، بالیدن

ریشه زدن [riše zadan] بافتن فرش

ز

زِقّ [zeqq] سرگین مرغ. در عربی ”زرق“ گویند.۳۹

زِقاتِن = زِقاتل [zeqātel=zeqāten] زهر قاتل، نفرینی است.

زُکَل [zokal] بزغالۀ بزرگ

زِلّه شدن [zelle šodan] بیزار شدن از چیزی، دلتنگی از چیزی، خسته شدن

زواله [zuvale] چانه خمیر، شاید با ژواله به معنای هر چیز که آن را چون مُهره گرد کنند۴۰ هم‌ریشه باشد.

زور [zoür] زبر، خشن

زِوِرده [zeverde] گندم نارس

زیوار [zivār] واحد مساحت معادل چهار شعیر

س

سار زدن [sār zadan] کپک زدن. بنگرید به پخمه

ساروق [sāroq] قنداق نوزاد، جامه‌ای که نوزاد را در آن پیچند.

ساق [sāq] لیوان بزرگ

ساقاله [sāqāle] سفال، ظرف سفالی

ساکّ [sākk] سقف دهان

سر نظامی [sar nezāmi] نوعی دامن کوتاه

سرداری [sardāri] نوعی جامه

سردُماغک [sar domāqak] گیاهی دارویی برای دفع سردرد. گیاهی که بر روی بینی جای می‌گیرد.

سرِ زا [sare zā] مادر چاه، چاه اصلی

سرِ زا رفتن [sare zā raftan] کنایه از مردن مادر به هر دلیل هنگام تولد نوزاد

سِرکُو [serku] هاون سنگی بزرگ

سر و سو [sar o su] کنایه از ریشه و اصل و نسب، سر: نرینگی، سو: مادینگی. بنگرید به سو کردن

سُفُردن [sofordan/ sopordan] (سُپُردن) کسی را به مهمانی دعوت کردن

سقّز [saqqez] آدامس. بنگرید به عَلک

سُکّ [sokk] آب بینی

سُکّو [sokku] کسی که پیوسته آب­ریزش بینی دارد.

سِلک [selk] نخ

سُمّه [somme] قطعه‌ای از گاوآهن. بنگرید به گُوهَن

سُندُر کردن [sondor] قهر کردن، اخم کردن

سو کردن [su kardan] نخ کردن سوزن. بنگرید به سر و سو

سوس [sus, soüs] سبوس

سوفوف [sufuf] کفلمه، مخلوط آرد نخودچی با شکر

سوکّه [sukke] گوشه

سول [sul] ناودان

سوم سوم کار [sum sum kār] انسان بسته ­کار، آدم کنددست و ناتوان

سِوُو [sevu] سبو، کوزه آب

سه شاهی [se šāhi] نوعی کوزۀ مخصوص ماست

سیاه گیس مرده [siyāh gis morde] نفرینی است به این معنی که در جوانی بمیری.

سیزدان [sizdān] مکانی که دارای طاقی سیزی است.

سیم کشیدن [sim kešidan] عفونی شدن زخم، چرک کردن. احتمالاً با ”ستیم“ در متون کهن در همین معنی بی نسبتی نباشد: از دروغ تست در جانم دریغ / وز جفای تست ریشم پر ستیم۴۱

ش

شابگایی [šābgāei] کلاه شاپو

شاپّال [šāppāl] نوعی دست و پا زدن و حرکت از هیجان. به نظر می‌رسد با کلمۀ ”شپّات“ به معنای ”لگد زدن“ در خراسان بی­ارتباطی نباشد: ”شتر مست اول کلف در تکه‌ای از بدن مرد می‌انداخت و در دم شپات می‌زد.“۴۲

شاتّه [šātte] نوعی نان شبیه نان لواش. بنگرید به شاتّه بند

شاتّه بند [šātte band] وسیله‌ای که خمیر را روی آن پهن می‌کنند و در تنور می‌گذارند. بنگرید به نان پیز

شاکّی [šākki] تپانچه، سیلی

شال تندور [šāl tandur] پارچه‌ای که با آن پیش از پخت نان تنور را تمیز می‌کنند.

شام [šām] هنگام غروب یا شام کار کردیم: تا غروب کار کردیم.

شانه به سر [šāne be sar] هدهد. بنگرید به بودبودک

شِبرو [šebroü] نوعی کفش

شبق [šabaq] شفق، هنگام غروب

شتری [šotori] زرد پررنگ

شِراماشِرا [šerāmāšerā] نوعی بیماری مقاربتی، کوفت

شِفته [šefte] بتون پی ساختمان

شَقّلانی [šaqqelāni] زمین صاف و هموار

شَک شیره [šak šire] نوعی نوشیدنی از آب انگور

شِکمّانو [šekammanu] شکمو، لوس و ننر

شُلوار [šolvar] شلوار. بنگرید به تُمّان/تنبان

شلیته [šelite] پیراهن پر چین زنانه.

شِمشِه [šemše] قطعه‌ای از گاوآهن. بنگرید به گُوهَن

شمشیره [šamšire] قطعه‌ای از گاوآهن. بنگرید به گُوهَن

شُنُر [šonor] بچۀ لوس و ننر

شوُ [šou] شب

شیر پِلا [šir pelā] صافی شیر از جنس پارچه

شیشک [šišak] بره در سنی زیر سه سال

شیف [šif] شاخۀ تازه­روییده، جوانه

شیلیفه [šilife] تراشه‌ای از چوب، صفت باریک برای بسیاری از چیزها

شیوید اُو [šividoü] غذایی از آب و آرد و تخم ­مرغ، اشکنه

صُبا صُب [sobā sob] فردا

صد درم [sad deram] واحد وزن معادل پانزده سیر

صرف [sarf] سود

ض

ضایع شدن [zayeʕ šodan] تباه و خراب شدن

ط

طُرّ [torr] پیاپی، پیوسته. بنگرید به به طُرّ رفتن

ع

عاجز [ājezʕ] کور، نابینا

عَبارت [ʕabārat] تکیه کلام برای اظهار شگفتی

عَجاز [ʕajāz] طوفان

عدل [ʕadl] دقیق، میزان، کاملاً درست. دکتر یاحقی در تعلیقات تاریخ بیهقی می‌نویسد: ”عدل: عادل، استعمال اسم به جای صفت برای تأکید در متون قدیم معمول بوده است. عین همین استعمال در لهجه‌های امروز خراسان هم معمول است. می‌گویند: عدلِ عدل است، یعنی کاملاً درست است.“۴۳

عقیله [ʕaqile] قربانی برای فرزند با دعا و آدابی ویژه که هرگاه پدر تمکّن مالی داشته باشد، آن را انجام می‌دهد؛ خواه در زمان نوزادی فرزند یا در بزرگسالی او

عُل کردن [ʕol kardan] قنبل کردن

عَلحَدّه [ʕalḥadde] علی حده، منحصراً

عَلک [ʕalk] آدامس. بنگرید به سَقّز

علیل [ʕalil] فلج

عنبر نصارا [ʕanbar nesārā] سرگین و پشگل خر ماده

عِیفت [ʕeyfat] عربی عیافت، عیاف، حالتی نفرت­انگیز و مشمئزکننده
ف

فِتیر [fetir] نوعی نان شیرمال

فرنال [fernāl] کسی که بینی کوچک و خوش­تراش دارد.

فَقیری [faqiri] بیچاره، تکیه کلامی برای اظهار دلسوزی

فوطه [fute] فوطه، لُنگ

ق

قاتُق [qātoq] محتوای مشک، شامل دوغ و ته ­ماندۀ مشک که برای خوراک استفاده می‌شد.

قارقولّک [qārqollak] پرنده‌ای کوچک

قاش گله [qāš gele] مکانی وسیع که زن‌ها برای دوشیدن گوسفندان به آنجا بروند.

قاق [qāq] الف. (نان) خشک، ب. (در بازی) آخرین نفر

قال قال [qāl qāl] شلوغ کردن، داد و فریاد

قال کردن [qāl kardan] شلوغ کردن، داد و فریاد

قال نکن [qāl nakon] حرف نزن، شلوغ نکن

قبّ [qobb] الف. چین و چروک، ب. گونه و لپ

قُب اِفتادن [qobb eftādan] چروک خوردن و برآمدگی جامه و فرش که از حالت خود خارج می‌شود.

قَجَر [qajar] خودداری از سرکشی و دیدار کسی که همیشه به او سر می‌زنند. فلانی قجر شده: فلانی مدتی است به ما سری نمی‌زند.

قَدَم [qadam] چاه مستراح

قُدُود [qodud] زق زق کردن گلو، زخم گلو

قُرّ [qorr] الف. له شدن ظروف فلزی. بنگرید به خُلّ، ب. باد فتق

قُرچه [qorče] زنگولۀ سگ

قُرصه [qorse] نوعی نان کلفت

قِرقاته [qerqāte] خرخره

قِرقِرو [qerqeru] قرقره

قَشقه [qašqe] نادان، احمق

قِشوُ کردن [ qešoü kardan] تیمار اسب

قِطُو [qetoü] قوطی (کبریت)

قَطیفه [qatife] حوله

قُلِی [qoley] آسان گرفتن. بنگرید به ناقُلی. در نواحی دیگر ایران ”قلاج:“ ”مهراب قلاج زد و برخاست. تا براتعلی بجنبد، یارولی پیش‌دستی کرد و خوابید پای نگاری.“۴۴

قُمپاره [qompāre] آلتی جنگی، خمپاره

قِنجه [qenje] کمی، مقداری. یه قنجه: کمی اندکی. بنگرید به اِنجه

قِنجه قِنجه [qenje qenje] ریز ریز، خرد خرد. قنجه قنجه شی: ریز ریز بشوی، بمیری.

قهوه سینی [qahve sini] سینی بزرگ

قَهی [qahi] بی­اشتها

قِی [qey] غثیان، استفراغ

قیتان قیتان را(ه) رفتن [qitān qitān rā(h) raftan] با ناز و کرشمه راه رفتن

قیچ [qič] چپ­ چشم

قیچّکی [qiččaki] کج

ک

کاتوله [kātule] نفرینی است. گیاهی است با بویی تند و ناپسند. تاتوره = طاطوره = تاتوله = داتوره:۴۵ دست و پای خود چرا گم کرده‌ای / تو مگر تاتوله یا می خورده‌ای۴۶

کال جوش [kāl juš] کلّه­جوش، غذایی با کشک، در شاهنامه ”کالوشه:“ به‌اندام کالوشه­ ای برنهاد / وُ زان رنج مهمان همی کرد یاد.۴۷مصحّح شاهنامه دربارۀ این بیت می‌نویسد: ”کالوشه با اینکه به معنی ’دیگ‘ هم آمده است، اما ظاهراً غذایی است مانند اشکنه که معمولاً کالجوش می‌نامند . . . و به قول صاحب برهان، ’چنان باشد که نان را ریزه کنند، همچنان که برای اشکنه ریزه می‌کنند و کشکِ به آب نرم کرده را با روغن و اندک فلفل و زیره و مغز گردکان و نان­ های ریزه ­کرده را در دیگ پزند و دو سه جوش داده فرود آرند و خورند.‘ من حدس می‌زنم که کالوشه با کالجوش یکی باشد و شاید لهجۀ خراسانی کالجوش باشد.“۴۸

کالَک [kālak] خربزه

کالک جوجه [kālak juje] کمبزه، خربزۀ کوچک

کاله [kāle] ؟ رُوم خو مثلِ کاله نیست (رویم که مثل کاله نیست): پُر رو و گستاخ نیستم.

کاهه [kāhe] سرفه

کُپّ [kopp] دمر خوابیدن، سرنگون شدن

کِپّ کردن [kepp kardan] پوشاندن، پنهان کردن

کِپّ و کور [kepp o kur] زن خیلی پوشیده، روزنه‌های در و پنجره را به‌دقت گرفتن

کَپّو [kappu] جغد. به نظر می‌رسد با ”کپوک،“۴۹ که مرغی بی‌جفت است، بی­ ارتباط نیست.

کپیدن [kappidan] مردن، در حالت عصبانیت برای خواباندن می‌گویند.

کُتِره [kotere] الف. نامیدن کودک از روی محبت، ب. توله­ سگ

کِرپ [kerp] کال، نارس، حالت گس

کُرچیدن [korčidan] قلاب­ کن شدن جامه

کُرچ [korč] خسیس

کُرچال کوفتن [korčāl kuftan] ضرب شست نشان دادن، حال کسی را گرفتن

کِرس/ کرز [kers/ krez] سِرگین حیوان که برای سوخت استفاده می‌شود. در عربی کرز در معنای بول و ظرف آن قاروره۵۰ آمده است. در فرهنگ‌های فارسی ریم و چرک بر تن و جامه هم گفته‌اند.۵۱

کِرّیدن [kerridan] کشیده شدن، خراش برداشتن

کِز دادن [kez dādan] سوزاندن موهای کلّه­پاچه یا دست و پا

کَشمال [kašmāl] کشک‌مال، ظرف سفالی و زبر کشک‌سابی

کَل [kal] لُخت، کچل. بنگرید به لوت. سرَ کَل: بی روسری.

کِلآینه [kelāyne] منقل ­مانندی که از گِل و سرگین حیوانات درست می‌شد و در آن آتش می‌افروختند. در معنی کنایی به آدمی گفته می‌شود که بسیار کثیف و نسبت به سر و وضع خود لاقید است.

کُلاجه [kolāje] کلیجه، نوعی بالاپوش. کُلاجۀ شیطان: جامه‌ای نامناسب و زشت و بدقواره.

کُلّار [kollār] بزغاله در سنی زیر دو سال

کِلاشیدن [kelāšidan] خاراندن

کَلتِکَنه [kaltekane] جوجه­تیغی. بنگرید به تیکّ انداز

کِلکی [kelki] در معنای تحقیر به آدمی گفته می‌شود که دندان‌های نیش بزرگی دارد.

کُماشی [komāši] لایروبی چاه و قنات، کمانه: کاریزکن باشد و کومش همین بود.۵۲

کمر چین [kamar čin] نوعی کت

کنار اُو [kenār oü] مستراح، اخوان به مناسبتی می‌نویسد: ”توی پرانتز این را هم بگویم که در مشهد، یکی از نام‌های مستراح کنارآب است.“۵۳

کندوله [kandule] خُمره

کوجو [kuju] قطعه چوبی در دار قالی. بنگرید به نیره و هاف

کورپه [korpe] بزغاله، رمۀ کوچک

کَوَره [kavare] ترک خوردن پوست از شدت خشکی و کثیفی

کوفتن [kuftan] (در معنی کنایی) کتک زدن

کولومّه [kulumme] تل انبار شده بر روی هم

کوله ولا [kule velā] افتادن نان در تنور و گلوله شدن آن

کِیوُر [keyvor] خیلی تلخ

گ

گال [gāl] چرک دست، بیماری جرب

گالش [gāleš] نوعی کفش

گَت [gat] بزرگ، غالباً با گنده می‌آید: گت و گنده

گُر [gor] بار، نوبت. بنگرید به یه گر [ye gor]: یک بار

گُر گرفتن [gor gereftan] آتش گرفتن، (در معنی کنایی) به شدت عصبانی شدن

گَرته [garte] گرد، پودر رختشویی

گُرداله [gordāle] قلوه

گِردله [gerdele] گرد و مدوّر، مجازاً آدم چاق و گرد

گَردَنی [gardani] پوششی که اطراف یوغ می‌بستند تا گردن گاو هنگام شخم زدن زخمی نشود.

گُرده [gorde] پشت، کمر

گِردله [gerdele] گرد و مدوّر، مجازاً آدم چاق و گرد

گَردَنی [gardani] پوششی که اطراف یوغ می‌بستند تا گردن گاو هنگام شخم زدن زخمی نشود.

گُرده [gorde] پشت، کمر

گَرمَنده [garmande] پیوسته و مداوم کاری را انجام دادن

گَل  [gal] گلو

گَل [gal] روی، بالای. گَل درخت: روی درخت

گَل درد [gal dard] گلو درد، اوریون

گل عروسانک [gol ʕarusānak] گیاه بومادران

گُلّاره [gollāre] تخم چشم

گَلبند [galband] گردن­بند

گُلنار [golnār] قرمزرنگ

گُناسیدن [gonāsidan] با بیماری دست و پنجه نرم کردن و رنج بردن

گُندله [gondele] گلوله نخ، مجازآً آدم چاق و گرد. بنگرید به توپّک

گُو [goü] گاو

گُو به گُو کردن [goü be goü kardan] دختر به خانواده‌ای دادن و از آنها دختر گرفتن

گُو ران [goü rān] چوبی که با آن حیوان را می‌رانند

گُودانه [goü dāne] نوعی بذر

گَوَرگه [gavarge] زنگوله برای بزغاله تکه

گورّیده [gurride] (برای مو و نخ) آشفته و پریشان

گُوگِل [goügel] گلّۀ گاو

گُوگله [goügele] چهار دست و پا راه رفتن

گوگه [guge] استخوان لگن

گولّه سَرَک [gulle sarak] گیاهی که گل‌هایی توپ­مانند و پر از خار دارد. بنگرید به حجام و خارگولّه

گُوهَن [goühan] گاوآهن، این ابزار اجزایی داشته است که یادکرد آنها خالی از فایده‌ای نیست: ۱. اوجار، ۲. گوشه، ۳. شِمشِه، ۴. شمشیره

گیجین [gijin] تسمه‌ای که پایه‌های در چوبی در آن قرار می‌گرفته است، پاشنۀ در. بنگرید به در از گیجین در کردی

ل

لا [lā] بلی، آری، ادات تصدیق

لاتِجَن [lātejan] الف. غم و غصه، ب. تکیه کلام برای مخاطب ساختن آدم غیرقابل تحمّل

لاقان [lāqān] لگن، ظرف کثیف، ظرف غذای سگ

لاکّی [lākki] لوازم پلاستیکی

لانجین [lānjin] تشت سفالی بزرگ، منسوب به لاله‌جین همدان

لُچ [loč] لب. بنگرید به لُو

لَحمه [laḥme] پود. لحام: آن‌چه بدان سیم و زر را به هم پیوند دهند.۵۴

لَخچیدن [laxč(š)idan] (لخشیدن) لغزیدن و پای از پیش بدر رفته. با همین تلفظ و معنی در برهان قاطع آمده است.۵۵

لُغاز [loqāz] لغز، شوخی و لاغ

لُقّ [loqq] الف. آب­لمبو، ب. پیشانی برآمده و برجسته

لَقّ [laqq] سست، چیزی که در جای خود ثابت و محکم نباشد.

لَقّه [laqqe] لگد

لُکّی [lokki] ورم، برجستگی ناشی از ضربه، برآمدگی پیشانی

لَمس [lams] فلج، بی‌حس

لُنج [long] حالت‌ لرزان و غنچه‌وار لب‌ها هنگام آغاز گریستن

لِنگ و لاقان [leng o lāqān] (لنگ و لگن) در مقام تحقیر اشاره به دست و پا و اعضا

لُو [loü] لب

لوت [lut] لخت، خالی، عاری. بنگرید به کَل. کلّه لوت: بی روسری

لوک [luk] شتر نر. بنگرید به اَربانه: ”اما حالا ستیز نابرابر لوک مست با ارونۀ پیر راه را بر دلسوزی عباس بسته بود. عباس فکر می‌کرد لوک مست باید براه بیاید.“۵۶

لیچ [lič] پُر، سرشار. در خراسان ”لیش:“ ”ضربان قلب او را سامون در کف دست لیش از عرق خود احساس می‌کند.“۵۷

لیوار [livār] آب دهان

م

ماختی [māxti] آن وقت، آن هنگام

ماطِل [mātel] معطّل

مافتُو [māftoü] مهتاب

مال [māl] برای

مال [māl] گاو و گوسفند

مَبال [mabāl] مستراح

مخ مازّه [mox māzze] مخ حرام که برای ساختن سفیدآب استفاده می‌شود.

مِرجی [merji] جعبۀ آرایش، مجری

مرقاض [merqāz] مقراض، قیچی

مَزقل [mazqal] پناهگاه

ملّائی [mollāyi] الف. مکتبخانه، ب. معلم مکتبخانه

مِلّاق [mellāq] پشتک وارو، معلّق

مِلّاق بِرو [beroü mellāq] نوعی سوسک سبز رنگ که پشتک وارو می‌رود.

ملول [malul] آب ولرم

ملّه [malle] محلّه

ممر [mamar] گذرگاه، جویبار بزرگ

مِن [men] مَن

من سر [mansar] آدم خودخواهی که در هر کاری دخالت می‌کند: من سر هستم.

مَند [mand] جمع شدن آب در جایی. در تاکستان مُند [mond] در معنی راکد می‌گویند.۵۸

مَنَق [manaq] نوعی غربیل، عمل بوجاری

مورچانه [murčāne] مورچه

موشکی [mušaki] چراغ نفتی روشنایی کوچک

موشی [muši] خاکستری ­رنگ

میشی که واسّه، احتیاجی به کت نداره [miši ke vāsse eḥtiyaji be kot nadāre] هنگام دوشیدن گوسفند کسی باید آن را نگه دارد، اگر کسی نبود، پارچه‌ای به سرش می‌کشیدند. در این ضرب­المثل، مقصود آن است که از کسی که مطیع و رام است نباید هراس داشت.

میلیچ [milič] گنجشک

مِیمان [meymān] مهمان
ن

ناروفته [nārufte] جارونشده، کثیف

نازِّه [nāzze] گوشت خالص

ناشور [nāšur] نشُسته، کثیف

نافور [nāfur] گم شدن چیزی

ناقُلِی [nāqoley] دشوار. بنگرید به قُلِی

نالی [nāli] نهالی، بستر و تشک: زیبا به خرد باید بودنت و به حکمت / زیبا تو به تختی و به صدری و نهالی۵۹

نی‌میزان مانده [ni mizān mānde] وامانده، ماترک، مرده­ریگ

نان پیز [nān piz] وسیله‌ای که خمیر را روی آن پهن می‌کنند و در تنور می‌گذارند. بنگرید به شاته بند

نان فیس [nānfis] وردنه، ابزاری استوانه‌ای که با آن چونه را باز می‌کنند.

ناهارُو [nāhāroü] ناهاری، چیزی اندک که پیش از ناهار خورند: بامدادانت دهد وعده به شامی خوش / شامگاهانت دهد وعده به ناهاری۶۰

نرخ و بار بریدن [nerx – o – bār boridan] تعیین مهریه در هنگام خواستگاری

نساختن [nasāxtan] موافق مزاج نبودن

نظامی [nezāmi] نوعی شلوار. بنگرید به سرنظامی

نُغُّزک [noqqozak] الف. با سرانگشت به پهلوی کسی کوبیدن پی در پی، ب. به هر نوع خوراکی در مهمانی دست زدن و از هر نوع آن چشیدن

نمود [nemud] جلوه، اثر: پیاده‌روی امروز به من نمود نکرد: فشار نیاورد.

نِن جان [nen jān] (ننه­ جان) مادربزرگ

نوُاله [nuvāle] چونۀ خمیر

نُوبَر [noü bar] گاو ماده. بنگرید به جوانه

نوُوِه [noüve] ناوه، ابزار گِل‌کشی

نیم‌دانگ [nim dāng] واحد مساحت معادل ۸ شعیر

نی مُنی [nimoni] نمی‌کنی، انجام نمی‌دهی.

نی می یوُ [nimiyoü] نیمه­باز

نیره [nire] قطعه‌ای چوبی در دار قالی. بنگرید به کوجو و هاف

نیله [nile] افتادن لوزه‌ها

نیم دیگ [nim dig] دیگ کوچک

نِیّه [neyye] سیخکی که با آن حیوان را می‌رانند.

و

واره [vāre] پیمانه‌ای که با آن شیر به کسی امانت می‌دانند تا به همان مقدار بازگرداند.

واس [vās] مالِ: [in vās mene] این مال من است

واکّ [vākk] باز، گشاده

واگیره [vāgire] نقشۀ فرش‌بافی

وِجّه [vejje] وجب، بَدست

وِچان [večān] خستگی گرفتن

وَخمِ سِلات [vaxme selāt] آدم بی دست و پا، دست و پا چلفتی

ورآجّیدن [var ājjidan] بالا زدن آستین پیراهن و دمپای شلوار

ورقُلُمبیدن [var qolombidan] بیرون آمدن چشم از حدقه، تعجب بسیار

وِرِکّه [verekke] وسوسه و تمایل زیاد به کاری یا چیزی داشتن

وَرِه [vare] ابزاری در دار قالی برای محکم کردن آن

وِشیل [vešil] غذای بی ­نمک و بدمزه. مجازاً آدمی که تو دل برو نیست.

وِلا [velā] پخش شدن، پراکندن

وَلَگ اُو [valag oü] هدایت جریان آب به زمین کشاورزی با بستن سدهای بسیار کوچک، ورغ،۶۱ برقاب: ”هنوز این واژه در کدکن به همین معنی به کار می‌رود. برق یا برغ عبارت است از سدّ کوچکی که در برابر جریان آب جوی ایجاد می‌کنند تا مسیر آب را عوض کنند و نیز آن بریدگی که این سدّ در کنارش ایجاد می‌شود. هر قناتی و هر جویی از سرچشمه تا آخرین نقطه‌های مسیرش تعداد زیادی برق / برغ دارد که صاحبان باغ‌ها و مزارع به تناسب قراری که با هم دارند در زمانی معیّن حق دارند، آن برق/ برغ را باز کنند و آب را وارد باغ یا مزرعۀ خود کنند. مجازاً مقدار کمی از جریان آب جوی را نیز برق/ برغ یا برغاب/ برقاب می‌گویند.“۶۲

وُورتیز [vurtiz] جُفتک

ویر [vir] یاد: حیله‌اش را شناخت نتواند / جز کسی تیزهوش و روشن ویر۶۳

ویر اُو [vir oü] تکّه‌ای از قنات که از مسیر هر خانه می‌گذشت. به عبارت دیگر، جایی از قنات که آب از زیر زمین بیرون می‌آمد و این حالت در کنار خانه‌ها بود و از آن آب برمی‌داشتند.

هـ

هاف [hāf] قطعه­چوبی در دار قالی. بنگرید به کوجو و نیره

هَچی نه وتر [hači na vatar] هر چه نه بدتر، اشاره به اسافل اعضا برای نام نبردن مستقیم آنها

هُرّیدن [horridan] فرو ریختن ناگهانی هر چیز

هَستان (هَستام) [hastān(m)] بیلچه‌ای که با آن زغال کرسی را به هم می‌زنند.

هَستِگ [hasteg] هست، وجود دارد.

هشت فراخ [hašt ferāx] خیلی باز و آسوده نشستن

هَلّاکو [hallāku] وسیله‌ای چوبی یا سنگی بزرگ­تر از دستۀ هاون

هَله خوشتک [hale xoštak] هلهله و شادی و بشکن زدن

هَله هرزه [hale harze] سخنان زشت و رکیک

هِناس [henās] تاب و توان

هَندُوانه [handuvāne] هندوانه

هِنُوش [henoüš] نفس نفس زدن

هَوَنگ [havang] هاون

هِیوَره [heyvare] هجوم ناگهانی به کسی، حمله به کسی

ی

یا [yā] تا. یا شام: تا غروب، یا صُبّ: تا صبح.

یادیه [yādiye] همسر برادر شوهر، جاری. در فرهنگ‌ها ”یاری“۶۴ ثبت شده است.

یاقو [yāqu] یعقوب

یخّه [yaxxe] یقه

یَرَق [yaraq] آماده نمودن تنور

یک گُر [yek gor] یک بار. بنگرید به گُر

یَل [yal] کت زنانه، نوعی کت قرمز با سرآستین سبز یا برعکس

یو [yoü] یوغ، آن چوب بود که بر گردن گاو نهند به وقت زمین کندن.۶۵

یورد [yord] یورت، خانه، مکان

یوشن [yoüšan] چهارشاخ، ابزار باد دادن خرمن، انگشته، افشون، هسک۶۶

یوها [yuha] اژدها

یه بُرّ [ye borr] یک گروه، همگی در مقام تحقیر: مرگی یه برّ تانه ببره [margi ye borretāne bebare] مرگ همگی شما را ببرد.

یه موجت [ye mujet] یکسره، پیوسته

یه هُولِ وِلا [ye hoüle velā] مرگ ناگهانی، مفاجا


۱بسیاری در به ‌سامان رسیدن این پژوهش نقش داشته‌اند که متأسفانه یادکرد همه دشوار، بل غیرممکن است. با این همه، از حاج میرزاآقا یوسفی نکو، معصومه خاتون داودآبادی فراهانی و حاج نصرالله داودآبادی به سبب نقش چشمگیرشان در همراهی با این پژوهش سپاس­گزاریم.

۲در آمارهای غیررسمی از جمعیت ۷هزار و ۱۰هزار نفری هم یاد می‌کنند.

۳ در تاریخ قم از زیراونده نام برده شده که از روستاهای فراهان است. بنگرید به حسن­بن محمد اشعری قمی، تاریخ قم، ترجمۀ تاج‌الدین حسن­بن بهاءالدین علی­بن حسن­بن عبدالملک قمی (قم: کتابخانۀ آیت ­الله مرعشی نجفی، ۱۳۸۵)، ۳۲۰ .

۴اشعری قمی، تاریخ قم، ۳۲۰ و ۳۵۹.

۵اشعری قمی، تاریخ قم، ۳۲۰.

۶اشعری قمی، تاریخ قم، ۳۲۰.

۷اشعری قمی، تاریخ قم، ۱۷۲.

۸ حاج میرزاآقا یوسفی نکو از قلعه‌ای یاد می‌کند که در جای آن اکنون حمامی ساخته ­اند.

۹از خاطرات و مشاهدات کودکی حاج میرزاآقا یوسفی نکو.

۱۰از گفت­وگوی شفاهی نویسنده با حاج یدالله داودآبادی.

۱۱اشعری قمی، تاریخ قم، ۲۳۱.

۱۲اشعری قمی، تاریخ قم، ۷۲۴ و ۷۳۷.

۱۳فریدالدین عطار نیشابوری، منطق‌الطیر، تصحیح محمدرضا شفیعی کدکنی (چاپ ۲؛ تهران: سخن، ۱۳۸۴)، ۵۲۰.

۱۴محمود دولت آبادی، جای خالی سلوچ (چاپ ۱۴؛ تهران: چشمه، ۱۳۸۷)، ۲۵۲.

۱۵عباس طاهری، ”گویش تاتی تاکستان،“ مجلۀ زبان‌شناسی، سال ۹، شمارۀ ۱۸ (۱۳۷۱)، ۲۵-۳۹.

۱۶محمد معین، مجموعه مقالات (تهران: معین، ۱۳۶۷)، جلد ۲، ۸۳.

۱۷ابوریحان بیرونی، آثارالباقیه، تصحیح اکبر داناسرشت (چاپ ۴؛ تهران: امیرکبیر، ۱۳۷۷)، ۱۵۲.

۱۸مجمل‌التواریخ و القصص، تصحیح ملک‌الشعرای بهار (تهران: خاور، ۱۳۱۸)، ۴۱۸.

۱۹ذبیح‌الله صفا، حماسه‌سرایی در ایران (تهران: فردوس، ۱۳۷۴)، ۵۲۰.

۲۰اسدی طوسی، لغت فرس، تصحیح محمد دبیرسیاقی (چاپ ۲؛ تهران: طهوری، ۱۳۵۶)، ۱۲۳.

۲۱دفتر هفتم مثنوی، تصحیح منوچهر دانش‌پژوه (تهران: طهوری، ۱۳۸۰)، ۳۷.

۲۲محمد حسین بن خلف تبریزی، برهان قاطع، تصحیح محمد معین (چاپ ۶؛ تهران: امیرکبیر، ۱۳۷۶)، جلد ۱، ۲۳۱.

۲۳فخرالدین مبارکشاه قوّاس غزنوی، فرهنگ قوّاس، تصحیح نذیر احمد (تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، بی­تا)، ۵۲.

۲۴ابوالفضل محمدبن حسین بیهقی، تاریخ بیهقی، تصحیح محمدجعفر یاحقی و مهدی سیدی (چاپ ۳؛ تهران: سخن، ۱۳۸۹)، ۴۲۲.

۲۵مهدی محقق، تحلیل اشعار ناصرخسرو (چاپ ۴؛ تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۷۴)، ۱۵۱.

۲۶ اسدی طوسی، لغت فرس، ۱۴۷.

۲۷علی ­اکبر دهخدا، لغتنامه (تهران: دانشگاه تهران، ۱۳۷۳)، جلد ۴، ۶۱۶۱.

۲۸احمد محمود، داستان یک شهر (چاپ ۷؛ تهران: معین، ۱۳۸۴)، ۳۰۰.

۲۹نظامی گنجوی، لیلی و مجنون، تصحیح حسن وحید دستگردی (چاپ ۳؛ تهران: زوار، ۱۳۸۹)، ۱۳۲.

۳۰قوّاس غزنوی، فرهنگ قوّاس، ۱۵۹.

۳۱محقق، تحلیل اشعار ناصرخسرو، ۱۶۷.

۳۲اسدی طوسی، لغت فرس، ۱۹.

۳۳اسدی طوسی، لغت فرس، ۱۹.

۳۴اسدی طوسی، لغت فرس، ۱۳۷.

۳۵مطهربن طاهر مَقدسی، آفرینش و تاریخ، تصحیح محمدرضا شفیعی کدکنی (چاپ ۳؛ تهران: آگه، ۱۳۸۶)، ۸۸.

۳۶اسدی طوسی، برهان قاطع، ۲۴۶۳.

۳۷اسدی طوسی، برهان قاطع، ۲۴۶۳.

۳۸بدیع­الزمان فروزانفر، شرح مثنوی شریف (چاپ ۱۱؛ تهران: علمی و فرهنگی، ۱۳۸۲)، جلد ۱، ۳۰۷.

۳۹اسدی طوسی، لغت فرس، ۱۱۷.

۴۰اسدی طوسی، لغت فرس، ۱۰۴.

۴۱محقق، تحلیل اشعار ناصر خسرو، ۱۹۵.

۴۲دولت­آبادی، جای خالی سلوچ، ۲۵۵.

۴۳بیهقی، تاریخ بیهقی، جلد ۲، ۸۲۰.

۴۴احمد محمود، مدار صفر درجه (چاپ ۷؛ تهران: معین، ۱۳۵۷)، جلد ۱، ۵۹۲.

۴۵محمد معین، فرهنگ فارسی (چاپ ۹؛ تهران: امیرکبیر، ۱۳۷۵)، جلد ۱، ۹۹۴، ذیل تاتوره.

۴۶ملااحمد نراقی، مثنوی طاقدیس، تصحیح علی افراسیابی (قم: نهاوندی، ۱۳۸۱)، ۲۲۴.

۴۷ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، تصحیح جلال خالقی مطلق (تهران: بنیاد دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، ۱۳۸۶)، جلد ۶، ۴۲۸.

۴۸جلال خالقی مطلق، یادداشت‌های شاهنامه (تهران: بنیاد دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، ۱۳۸۹)، بخش ۳، ۱۲۰.

۴۹اسدی طوسی، لغت فرس، ۱۰۰.

۵۰مجدالدین محمدبن یعقوب فیروزآبادی، القاموس المحیط (بیروت: دار احیاء التراث العربی، ۱۴۱۲ق)، جلد ۲، ۲۷۱.

۵۱محمدبن هندوشاه نخجوانی، صحاح‌الفرس، تصحیح عبدالعلی طاعتی (چاپ ۲؛ تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ۱۳۵۵)، ۱۴۵.

۵۲اسدی طوسی، لغت فرس، ۱۵۰.

۵۳مهدی اخوان ثالث، تو را‌ای کهن بوم و بر دوست دارم (چاپ ۶؛ تهران: زمستان، ۱۳۸۵)، ۹۱.

۵۴محقق، تحلیل اشعار ناصرخسرو، ۲۵۳.

۵۵اسدی طوسی، برهان قاطع، جلد ۳، ۱۸۹۳.

۵۶دولت ­آبادی، جای خالی سلوچ، ۲۵۳.

۵۷محمود دولتآبادی، روزگار سپری­شدۀ مردم سالخورده (چاپ ۷؛ تهران: چشمه، ۱۳۸۶)، کتاب ۱، ۳۳۳.

۵۸عباس طاهری، ”گویش تاتی تاکستان،“ ۲۵-۳۹.

۵۹محقق، تحلیل اشعار ناصرخسرو، ۲۷۳.

۶۰محقق، تحلیل اشعار ناصرخسرو، ۲۶۷.

۶۱اسدی طوسی، لغت فرس، ۷۸.

۶۲عطار، منطق‌الطیر، ۵۵۹.

۶۳محقق، تحلیل اشعار ناصرخسرو، ۲۷۵.

۶۴نخجوانی، صحاح‌الفرس، ۳۱۰.

۶۵اسدی طوسی، لغت فرس، ۸۰.

۶۶معین، فرهنگ فارسی، جلد ۱، ۳۹۱، ذیل انگشته.