فصل درو: برگی از تاریخ اجتماعی معاصر ایران

| پژوهشگر تاریخ معاصر

بیان مسئله
تاکنون، چنان که باید، در تاریخ نگاری ما توجهی درخور به جزییات و درون مایه های کمتر به سطح آمدۀ حیات اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و آداب و رسوم لایه های عمیق تر جامعۀ ایرانی، به ویژه، در روستاها و مناطق دورافتاده، که چه بسا طی قرون و اعصار طولانی گذشته در تداوم بخشی به انگاره های بنیادین فرهنگی، دینی، ملی و مدنی و البته اقتصادی ایران در شئون و سطوح مختلف جایگاه تأثیرگذارتری هم داشته اند، نشان داده نشده است. گمان نمی کنم اغراق باشد اگر ادعا شود بدون پرداختن جدی و دقیق به تحولات، رخدادها و شیوۀ زیست جامعۀ ایرانی در مناطق کمتر دارای ارتباط تنگاتنگ و تأثیرپذیر از محیط های شهری، که باعث می شده است، به مراتب در حفظ و تداوم فرهنگ و مدنیت و نیز شیوۀ اصیل تر و دیرپای زیست ایرانی‌اسلامی مؤثرتر ایفای نقش کنند، بتوان به ارزیابی و تحلیلی دقیق و عمیق از آنچه جامعۀ ایرانی در تاریخ طولانی گذشته اش از سر گذرانیده است، دست یافت. با عنایت به این موضوع، مقالۀ پیش رو، که در واقع تجربۀ شخصی نگارندۀ این سطور است، به عنوان گامی کوچک در معرفی و تذکر اهمیت قابل توجه آگاهی از تاریخ و تحولات محلی، در فهم دقیق تر تاریخ تحولات کلان کشور در شئون و سطوح مختلف، که می تواند و باید در ترسیم تحولات و رخدادهای آتی کشور هم نقشه ایی راهبردی ایفا نماید، در معرض داوری مخاطبان، به ویژه، تاریخ نگاران، پژوهش گران و عالمان حوزه های گوناگون علوم اجتماعی قرار می گیرد. نقطۀ کانونی مقالۀ پیش رو، بررسی تاریخی‌جامعه شناختی اقتصاد کشاورزی‌ روستایی ایران در مقاطعی از سال های نه چندان دور ۱۳۴۵-۱۳۶۵ است؛ با این توضیح که شیوۀ زیست و حیات اقتصادی و فرهنگی نمونۀ مورد مطالعه قرار گرفته، کمابیش می تواند در قریب به تمام مناطقی از کشور که از ویژگیه ای جغرافیایی، اقلیمی، فرهنگی و جمعیتی مشابهی برخوردار بوده اند، همسان در نظر گرفته شود.

اکنون که نگارش این مطلب را آغاز می کنم روز سه شنبه یازدهم تیرماه ۱۳۹۲ است و می خواهم دانسته ها، تجربیات و یادمانده های خودم را از فرایند کاشت، داشت و برداشت محصولات کشاورزی (عمدتاً شامل گندم و جو) را در روستای عبدآباد (حدود ۲۴ کیلومتری شمال غرب شهرستان شیروان واقع در استان خراسان شمالی)، در مقاطعی از سال های ۱۳۴۵-۱۳۶۵، که کمابیش در اکثری دیگر از روستاهای اطراف و اکناف استان و احیاناً در بسیاری دیگر از مناطق کشور هم (که از موقعیت جغرافیایی و آب و هوایی مشابهی برخوردار بودند) معمول بود، به علاقه مندان ارائه بدهم.۱ بر این باور هستم که خاطرات و دانسته هایی از این دست، ما را در فهم درست تر تاریخ تحولات سیاسی و به ویژه اجتماعی ایران در دهه های گذشته یاری خواهد کرد.

چشم اندازی از کوهستان مشرف به روستای عبدآباد.

روستای عبدآباد، در مجموع، در یک ناحیۀ کوهستانی واقع شده است و به تبع آن عمدۀ اراضی کشاورزی آن که به روش دیم کشت می شده است، در دامنه ها و حواشی کوه ها و یا در دشت های مجاور مناطق کوهستانی قرار دارد. لازم به یادآوری است که نظیر اکثری دیگر از مناطق کوهستانی ایران، کم آبی و خشکسالی های مکرر از مهم ترین مشکلات و معضلات پیش روی روستاییان و کشاورزان روستای عبدآباد و روستاها و مناطق اطراف بوده است. از همان دوران کودکی (من متولد سال ۱۳۴۵ هستم) تقریباً همواره شاهد بودم که والدینم و نیز بسیاری دیگر از روستاییانی که با آنان ارتباط داشتم، همه ساله و به ویژه در موسمی که اراضی کشاورزی نیازمند آبیاری بود، به جد نگران بارندگی های به موقع بودند. به رغم کمبود آب، معدود زمین ها و اراضی تحت کشت آبی نسبت به اراضی تحت کشت دیم موقعیت مناسب تری داشت. به دلیل همین فقدان بارندگی های منظم و بسنده، که در اکثری از سال ها گریبانگیر کشاورزان و روستاییان بود، به ندرت پیش می آمد که بازده کشاورزی در اراضی تحت کشت دیم به حد مطلوبی برسد. به طور مکرر شاهد بودم که به دلیل خشکسالی و کاهش شدید نزولات آسمانی، در زمین های تحت کشت عملاً محصولی برای برداشت به بار نمی نشست و ناگزیر کشاورزان از ”درو“ کردن آن منصرف شده و از آن به مثابه چراگاه دام های خود استفاده می کردند.

مهم ترین و بیشترین اراضی کشاورزی دیم، و در مقیاسی کمتر اراضی آبی، به کشت محصول گندم و جو اختصاص پیدا می کرد و در این میان سهم گندم نسبت به جو حدود ۶۰ به ۴۰ درصد بود. معمولاً بخش کوچکی از اراضی دیم هم به کشت نخود اختصاص می یافت. اراضی در دو فصل پاییز و بهار کشت می شد که اصطلاحاً به آن ”کشت بهاره“ و ”کشت پاییزه“ هم می گفته اند. عمدۀ اراضی جلگه ای و هموار کشاورزی روستاییان عبدآباد در ناحیۀ موسوم به ”تخته ها“ قرار داشته که منتهی الیه آن به اراضی کشاورزان روستاهای ”شورک،“ ”قزلحصار“ و احیاناً روستای موسوم به ”باداملوق“ متصل می شود. معمولاً هم ”فصل درو“ ابتدا با برداشت محصولات کشاورزی اراضی همین ناحیۀ عمدتاً جلگه ای و هموار آغاز می شده است. عمدۀ اراضی کشاورزی ناحیۀ کوهستانی روستای عبدآباد در ناحیۀ موسوم به ”داغ“ که در زبان ترکی خراسانی به معنای ”کوه“ یا ”کوهستان“ است، قرار دارد. تمام اراضی واقع در دو ناحیۀ مذکور به صورت دیم کشت می شدند و همچنان که قبلاً هم ذکر شد، علاوه بر مراقبت ها و اقدامات معمولی که از سوی کشاورزان در راستای کاشت و داشت صورت می گرفت، بارش به موقع و به کفایت و بسندۀ باران و برف از مهم ترین عوامل بارآوری، تولید و بازدهی محصول محسوب می شده است. در طول سال های دهه های ۱۳۴۰-۱۳۶۰ و احیاناً پس از آن، عمدۀ اراضی کشاورزی ناحیۀ موسوم به ”تخته ها،“ که از همان واژۀ ”تخت“ مشتق شده و به معنای هموار و صاف است، به دلیل جلگه ای و هموار بودن، به وسیلۀ ماشین های جدیدتر کشاورزی (عموماً تراکتور) شخم زده و کشت می شد. البته در سال های دهۀ ۱۳۴۰ هنوز ماشین های جدیدتر کشاورزی مانند تراکتور چندان به روستای ما راه نیافته بودند. به همین دلیل، اکثری از اراضی کشاورزی، در نواحی مختلف روستا، به طرق سنتی، که همانا بهره گیری از نیروی دام (و عمدتاً گاوهای نر و احیاناً قاطر و الاغ و اسب) بود، شخم زده شده و کشت می شد.

معمولاً اکثری از روستاییانی که به کار کشاورزی اشتغال داشتند، بنا بر بضاعت و توانایی اقتصادی خود مالک یک تا چند رأس گاو نر و نیز گاو ماده بودند. گاوهای نر در درجۀ اول به هدف شخم زدن و کشت اراضی کشاورزی نگهداری می شدند. هنگامی که این گاوها به سن پیری می رسیدند، به هدف تأمین گوشت مصرفی ذبح و یا به خریداران دام در روستاهای اطراف یا شهر فروخته می شدند. گاوهای نر جوان تر و البته قوی تر و خوش بنیه تر در امر جفت گیری هم به کار گرفته می شدند. گاوهای ماده علاوه بر تولید مثل گوساله های نر و ماده (که پس از رشد کافی به نوبۀ خود در جایگاه گاوهای ماده و نر در امور و مقاصد محوله به کار گرفته می شدند)، بخش عمده ای از لبنات مورد نیاز و مصرفی کشاورزان و روستانشینان دیگر را تأمین می کردند؛ ضمن آنکه در سنین کهولت سرنوشتی مشابه گاوهای نر در انتظارشان بود. به هر حال هم گاوهای ماده و هم گاوهای نر به دلیل نقش قابل توجهی که در تولیدات دامی و نیز شخم زدن و کشت اراضی کشاورزی بر عهده داشتند، می شود گفت در تمام فصول سال در حدی مطلوب با انواعی از علوفه ها، جو و نظایر آن پذیرایی و تغذیه می شدند تا همواره در کمال قدرت و توانایی جسمی قرار داشته باشند. تا جایی که یادم می آید اکثر زمین های کشاورزی، قبل از ورود تراکتور به روستا، توسط دو رأس گاو نر، که به طور موازی گاوآهنی چوبی (به شکل خطکش T، که قسمت بالایی آن از دو طرف در گردن هریک از گاوها مهار می شد) را در طول یا عرض زمین حرکت می دادند، شخم زده می شد. لازم به یادآوری است که منتهی الیه قسمت طولی و بلندتر گاوآهن با قطعه چوب دیگری به نام ”خیش“ اتصال و پیوند داده می شد که خود آن خیش چوبی در درون یک خیش آهنی (که معمولاً نوک تیزی داشت، تا حدی که قادر به شکافتن زمین خشک باشد) قرار می گرفت. در مواردی معدودتر که کشاورزان نمی توانستند به طور هم زمان دو رأس گاو را برای شخم زنی آماده نمایند، وظیفۀ گاو غایب را یک الاغ یا قاطر عهده دار می شد، که معمولاً به دلیل کوتاه و بلندی قد یکی از طرفین، کار شخم زنی با کندی و زحمت پیش می رفت. گاهی هم حتی پیشامد می کرد که برخی کشاورزان به دلیل در اختیار نداشتن هم زمان دو گاو و نیز نبودن الاغ یا قاطری که جایگزین گاو دوم شود، خود شخصاً پابه پای گاو مذکور گاوآهن را بر گرده خود قرار داده و می کشیدند، که البته نیاز به توضیح بیشتری ندارد که کار بسیار طاقت فرسا و خسته کننده ای بود. با آنکه کودک ۶-۷ سال های بیش نبودم، یادم می آید که شخصاً چندباری شاهد چنین شخم زدن های دشوار و مرارت باری توسط پدر عزیزم بودم.

نمونه ای از دستگاه خرمن کوب سنتی (قبل از ورود خرمن کو ب های جدید).

باید بگویم که اکثری از اراضی کشاورزی یک سال کشت و سال دوم به عنوان ”آیش“ (بدون آنکه بذرپاشی صورت بگیرد، فقط شخم زده می شدند تا برای سال آتی بارور شوند) نگه داشته می شدند. حتی با ورود تراکتور و ماشین های شخم زنی به روستا (که از اوایل دهۀ ۱۳۵۰ نمود بیشتری پیدا کرد)، باز هم قریب به تمام اراضی کشاورزی واقع در مناطق کوهستانی و ناهموار، که امکانی برای انتقال تراکتور به آن مناطق وجود نداشت، سال های سال توسط گاو و احیاناً الاغ و قاطر شخم زده می شدند. تراکتورها صرفاً در اراضی کشاورزی واقع در نواحی جلگه ای و هموار (که عمدتاً در ناحیه موسوم به ”تخته“ها قرار داشتند، و مقدار کمتری هم در ناحیه موسوم به ”داغ“ واقع بودند) جایگزین شیوۀ شخم زنی سنتی شدند. با این توضیح که باز هم تا سال ها حضور تراکتور در روستا بسیار محدود و کم شمار بود؛ تا جایی که تا اواخر دهۀ ۱۳۵۰ رقم تمام تراکتورهای فعال در روستا به ندرت از ۲-۳ دستگاه فراتر می رفت. تراکتورهای موجود هم که ساخت کشور رومانی بودند، به همان اعتبار به ”تراکتور رومانی“ موسوم شدند. تا همین الان هم از آن تراکتورها که دیگر خیلی قدیمی و اکثراً بازنشسته شده اند، با نام تراکتور رومانی یاد می شود. جالب است بدانیم که وقتی در نوروز سال ۱۳۹۲ از روستای عبدآباد دیدن کردم، با یکی از روستاییانی برخورد کردم که هنوز همان تراکتور رومانی خود را (که در اوایل نیمۀ اول دهۀ ۱۳۵۰ خریداری کرده بودند) آماده به خدمت داشت. خود من، که پس از پایان دورۀ تحصیلات ابتدایی در دبستان فرخی (واقع در روستای عبدآباد)، از سال ۱۳۵۷، برای ادامه تحصیل به شهرستان شیروان رفتم، به دلیل آنکه تنها مینی بوس روستا روزی فقط یک بار روستاییان را به شهر شیروان برده و برمی گرداند (معمولاً ساعت ۷-۸ صبح از روستا به طرف شهر حرکت می کرد، و حدود ساعت ۲-۳ بعدازظهر شهر را به مقصد روستا ترک می کرد؛ بگذریم از اینکه در برخی از فصول سال یا حتی تا چند سال اساساً مینی بوسی برای جابجایی مسافران روستا تا شهر وجود نداشت و روستاییان برای آمد و شد به شهر با گرفتاری های زیادی روبه رو می شدند)، بارها با شور و شعف تمام (که البته به دلیل فقدان وسیلۀ نقلیۀ مناسب تر چاره ای هم نبود)، با تراکتور مذکور فاصلۀ روستا تا شهر و بالعکس را طی می کردم. از مطلب دور نیافتیم.

علی ایحال، آنچه بود ورود تراکتور به روستا در روند کمی و کیفی شخم زدن اراضی کشاورزی تحولی قابل توجه پدید آورد. در روندی تدریجی ولی مداوم، از نقش و جایگاه گاوهای نر و احیاناً الاغ و قاطر در کار شخم زنی اراضی کشاورزی و نیز ”خرمن کوبی“ (که به موقع خود از آن هم سخن خواهم گفت)، تا حد زیادی کاسته شد. هر چند تا اواخر دهۀ ۱۳۶۰ هم هنوز شخم زنی سنتی با استفاده از گاوهای نر کاملاً متروک نشده بود، اما با افزایش بهره گیری از ماشین آلات کشاورزی (که تراکتور مهم ترین و شاخص ترین همۀ آنها بود)، روستاییان، به دلایل عدیده که مهم ترین آن ناکارآمدی شیوه های شخم زنی سنتی و غیراقتصادی شدن نگهداری گاو و دیگر لوازم شخم زنی دستی، و برخی مسایل جانبی دیگر بود، عملاً از اوایل دهۀ ۱۳۷۰ بدین سو، تقریباً به طور کلی، شخم زنی و کشت سنتی اراضی کشاورزی را ترک کردند. بدین ترتیب، از آن پس ده ها هکتار و بلکه بیشتر، از اراضی کشاورزی واقع در مناطق کوهستانی و ناهموار، که امکانی برای انتقال تراکتور و سایر ماشین های کشاورزی به آن نواحی وجود نداشت، عملاً از سطح زیر کشت خارج شدند.

معمولاً همه ساله کشاورزان بخشی از مرغوب ترین محصولات گندم و جو خود را به عنوان بذر ذخیره می کردند. بذرپاشی هم به صورت سنتی صورت می گرفت؛ به این ترتیب که کشاورزان با حمل مقداری بذر، در زمینی که مقرر بود شخم زده شده و به زیر کشت برود، حرکت کرده و هم زمان مشتی از بذر مذکور را بر روی زمین می پاشیدند. بدین ترتیب، با هر یک مشت بذر حدود یک تا یک و نیم متر مربع از اراضی در دست کشت بذرپاشی می شد. خود من از دوران کودکی بارها شاهد اینگونه بذرپاشی در اراضی کشاورزی بودم؛ جالب آنکه در همان سن هم کمابیش درک می کردم که شیوۀ دستی احتمالاً نمی تواند به گونه ای دقیق تمام زمین در دست کشت را یکدست و یکسان بذرپاشی نماید. همین طور هم بود، اگرچه، اکثری از کشاورزان به دلیل سال ها ممارست مهارت قابل توجهی در بذرپاشی اراضی کشاورزی داشتند، اما معیار دقیقی برای سنجش اینکه در تمام بخش های زمین به یک اندازه بذر پاشیده می شود، وجود نداشت و چه بسا در برخی نقاط زمین بذر بیشتری ریخته می شد و در نقاطی دیگر بذر کمتری پاشیده می شد و یا اصلاً بذری ریخته نمی شد. این موضوع را به هنگام ”درو“ به عیان می شد فهمید. در برخی نقاط زمین زیر کشت ساقه های جو و گندم در حجمی بسیار فشرده روییده بود و در برخی نقاط مقدار ساقه های روییده شده بسیار تُنُک و کم بود. البته، این حجیم یا تُنُک بودن (میزان رویش ساقه های گندم و جو) دلایل دیگری هم داشت. نامرغوب بودن بذر، خشکسالی و نیز هجوم موریانه ها به اراضی زیر کشت و خوردن یا انتقال بذر (قبل از آنکه با آب و گل آغشته شده و روند جوانه زدن آغاز شود) از جمله دیگر عواملی بودند که در کیفیت رویش ساقه های گندم و جو و نهایتاً راندمان محصول کشاورزی نقش داشتند. به ویژه در اراضی ای که به صورت دیم کشت می شد (که البته بخش اعظم کشاورزی در روستای عبدآباد و اکثری دیگر از مناطق کشور هم که شرایط اقلیم مشابهی داشتند به همان صورت دیم کشت می شد)، بارش به هنگام باران از مهم ترین عوامل تأثیرگذار در فرایند کاشت، داشت و البته برداشت مطلوب تر محصولات کشاورزی بوده است. هرچند تقریباً بلافاصله پس از بذرپاشی کار شخم زنی زمین آغاز می شد تا مورچه ها و سایر حشرات فرصتی برای انتقال بذرها از سطح زمین پیدا نکنند، اما در هر حال، احتمالاً ۵ تا ۱۰ درصد بذرهایی که در سطح زمین پاشیده شده بود، حتی پس از شخم زدن زمین هم به دلایل عدیده از گردونۀ کشت و رویش خارج می شد. در شیوۀ شخم زنی سنتی (توسط گاو و گاوآهن های چوبی که شرح آن در مطالب بالا آمده است) به طور متوسط ۱۰ تا ۱۵ سانتیمتر از خاک سطح زمین زیر و رو می شد. اگر زمین خشک نبود و احیاناً مدتی کوتاه قبل از آن بارندگی بسنده ای صورت گرفته بود، سطح زیر و رو شدن خاک احتمالاً تا ۲۰ سانتیمتر هم می رسید. بگذریم از اینکه برای کشت محصولاتی مانند گندم و جو (در شیوۀ کشت دیم)، عمدتاً به دلیل کمبود باران و نزولات آسمانی، همان زیر و رو شدن ۱۰ تا ۱۵ سانتیمتری هم کفایت می کرد تا بذر را در عمقی مناسب از سطح زمین قرار دهد. عمق کمتر از این میزان خطر هجوم موریانه ها و انتقال بذر به خارج از زمین را افزایش می داد. عمق بیش از ۱۵ سانتیمتر هم شانس رویش بذر را به حداقل می رسانید. برخلاف شیوۀ سنتی شخم زنی، ماشین های کشاورزی (و به طور مشخص، تراکتور، که تا سال ها تراکتور موسوم به ”رومانی“ نقش درجه اولی در کشت اراضی ایفا می کرد و پس از مدتی تراکتورهای کوچک تری که به ”فیات“ موسوم بودند، در مقیاسی محدودتر رقیب یا جایگزین تراکتورهای رومانی شدند)، به یمن تجهیزات و قدرت قابل توجهی که داشتند، می شود گفت، در روند شخم زنی مطلوب تر اراضی کشاورزی انقلابی پدید آوردند و در افزایش سطح کمی و کیفی محصولات اراضی تحت کشت نقش برجسته ای ایفا کردند.

برخلاف اراضی تحت کشت دیم، اراضی ای که به صورت ”آبی“ کشت می شدند (مقصود از کشت آبی اراضی ای بوده است که آبیاری آن موکول و مستلزم بارش باران و نزولات آسمانی نیست و خود کشاورزان با بهره گیری از شیوه های مختلف، در فواصل زمانی مورد نیاز، از آبی که در رودخانه ها یا چشمه سارها روان بوده و یا از طریق چاه های حفاری شده و غیره تأمین می شده است، اراضی زیر کشت را آبیاری می کرده اند)، معمولاً بازدهی محصولات کشاورزی آن مطلوب و رضایت بخش بوده است. تا جایی که یادم می آید، تا اواسط دهۀ ۱۳۵۰ و احیاناً چند سالی پس از آن، در اراضی تحت کشت یا تحت ”آیش“ کود (به ویژه کود شیمیایی) مصرف نمی شد. تقریباً تمام کود حیوانی روستاییان و کشاورزان (که اساساً از فضولات دامهای کوچک و بزرگ، بالاخص در فصولی از سال که به دلیل سردی هوا دامها در طویله نگهداری می شدند، تأمین می شد؛ بخشی محدودتری از کود مصرفی هم از فضولات انسانی تأمین می شد)، به مصرف باغات انگور و میوه و یونجه زارها و نظایر آن، که تماماً تحت کشت ”آبی“ بودند، می رسید. عمدۀ این کودها از اواخر فروردین و اوایل اردیبهشت هر سال، به تدریج، (اکثراً) توسط الاغ به مقصد باغات و مزارع حمل می شد. خود من بارها و بارها در امر انتقال کودهای مذکور به باغات و مزارع مشارکت داشتم. لازم به توضیح است، روستانشینانی که مالک باغات و مزارعی از این دست نبودند، کودهای حیوانی و غیره خود را به باغداران و مزرعه داران روستا می فروختند. بهره گیری از کود حیوانی هنوز هم، کمابیش، در روستاها ادامه یافته است. فقط پس از پیروزی انقلاب اسلامی (۱۳۵۷) بدان سو بود که به تدریج، استفاده از کودهای شیمیایی در امر کشاورزی افزایش یافت. به ویژه، ”جهاد سازندگی،“ از نهادهای برآمده از انقلاب و نظام نوپای جمهوری اسلامی ایران، که توسعه و پیشرفت سریع روستاها و مناطق کشاورزی و دامداری کشور را در اولویت نخست برنامه های ”واقعاً جهادی“ خود قرار داده بود، نقش بدون بدیل و بی سابقه ای در تهیه و توزیع گسترده و تقریباً فراگیر انواعی از کودهای شیمیایی در روستاها و مناطق کشاورزی ایران (از جمله همین روستای عبدآباد ما) بر عهده گرفت. هرچند، باز هم سهم اراضی تحت کشت دیم (در مقایسه با اراضی و زمین های موسوم به ”آبی“) از دریافت و بهره مندی از کودهای شیمیایی کمتر بود، اما در مجموع، توجه ویژۀ جهاد سازندگی به توسعۀ روستاها و مناطق کشاورزی و دامی کشور نقش مطلوبی در افزایش راندمان محصولات کشاورزی و باغی ایفا کرد.

اما فصل درو؛ ماه های تیر و مرداد هر سال موسم برداشت محصولات کشاورزی بوده است. در روستای عبدآباد، معمولاً، ابتدا اراضی زیر کشت ناحیۀ موسوم به ”تخته“ها، که شرح آن در مطالب بالا گذشت، درو (برداشت) می شد؛ پس از حداکثر یک هفته استراحت و احیاناً تمهید مقدمات، مرحلۀ دوم درو محصولات کشاورزی در ناحیۀ موسوم به ”داغ“ آغاز می شد. از هنگام آغاز درو تا پایان نهایی برداشت محصول حدود دو ماه زمان لازم بود. تا اواخر دهۀ ۱۳۵۰ و احیاناً چند سالی پس از آن، عمدۀ محصولات دروشده پس از بسته بندی با طناب (که عمدتاً ریسمان بافته شده توسط خود روستاییان از موی بز بود و به تدریج طناب های رشته ای پلاستیکی هم که از شهر خریداری می شد مورد استفاده قرار گرفت)، به گونه ای ماهرانه بار الاغ می شد و در محلی در حومۀ روستا، که به آن خرمن (و در اصطلاح روستاییان ”خرمان“) بر روی هم انباشته می شد تا پس از پایان درو و برداشت کامل محصول با دستگاه های خرمن کوب دانه (غله) از کاه جدا شود. تا جایی که یادم می آید، تا اوایل دهۀ ۱۳۶۰ و احیاناً تا چندین سال پس از آن، تقریباً تمام محصولات گندم و جو روستای عبدآباد به روش سنتی و دستی و توسط کشاورزان درو می شد و هنوز تجهیزات ماشینی و مکانیکی درو محصول (نظیر کمباین) به روستا راه نیافته بود. اقسامی از ”داس“ها (برحسب اندازه، شکل ظاهر و نظایر آن) اصلی ترین وسایل بریدن و جداسازی ساقه های رسیدۀ گندم و جو از زمین های تحت کشت (که اصطلاحاً ”درو“ نامیده می شود) محسوب می شدند. از یکی دو هفته مانده به موسم درو، کشاورزان داس های خود را شخصاً یا توسط آهنگران تعمیر یا تیز می کردند و اگر کفایت نمی کرد، داس های جدیدی که توسط آهنگرها ساخته می شد، می خریدند. علاوه بر اینکه در سطح شهر شیروان کارگاه های آهنگری متعددی وجود داشت که روستاییان برای تعمیر یا خرید داس و دیگر ابزارآلات فلزی مورد نیاز خود (نظیر بیل، کلنگ، سنگ شکن، دیلم و غیره) به آنها مراجعه می کردند، در برخی از مواقع سال، آهنگرانی دوره گرد وارد روستا شده و تا چند روز بساط و تجهیزات آهنگری خود را در یکی از محلات روستا مستقر کرده و اقدام به تعمیر داس ها و سایر ابزارآلات فلزی روستاییان می کردند. داس های معمولی از جنس آهن تهیه می شد. نوع حرفه ای تر داس های درو، که به آن ”منقار“ یا ”منقال“ گفته می شد، از فلز مرغوب تری تهیه می شد، که هم سبک تر بود و هم خوش دست تر بود و با سهولت بیشتری تیز شده و نسبت به داس های معمولی به مراتب کارآیی مطلوب تری داشت. معمولاً دروگران حرفه ای تر، که نقش مهمتری هم در روند برداشت محصول ایفا می کردند، از همین ”منقار“ها (که آن هم در اندازه های مختلفی تهیه و ساخته می شد و تا جایی که یادم مانده است، بزرگی و صلابت منقار به نوعی برای دروگر مربوطه تشخص و پرستیژ بالاتری هم به همراه داشت) برای درو استفاده می کردند. به ویژه دروگران حرفه ای منقارهای مخصوص به خود را داشتند و ممکن بود تا سال های متمادی آن را حفظ کرده و با همان منقار درو نمایند. یادم می آید که گاه دروگران دربارۀ این موضوع که مثلاً منقار کدام یک از آنان بزرگتر یا شکیل تر و احیاناً برنده تر و کارآمدتر است، مدتها با یکدیگر بحث و گفت وگو می کردند. دروگران حرفه ای اطلاع موثق هم داشتند که مثلاً در سطح روستا داس یا منقار کدام یک از دروگران مشهور بزرگتر یا کارآمدتر از دیگران است. معمولاً در سطح روستا ۵-۶ نفری از دروگران، به خاطر توانایی و مهارت های بالاتری که در کار ”درو“ کردن داشتند، چهره های شناخته شده تری بودند.

در ”فصل درو“ معمولاً تمام اعضای خانواده به طور مستقیم و غیرمستقیم درگیر فرایند برداشت محصول می شدند. زنان عمدتاً در همان روستا عهده دار تهیۀ تدارکات (نظیر انجام و حل و فصل امور باغات و مزارع حاشیۀ روستا، خرید و تهیۀ موارد خوراکی و مصرفی، پخت وپز و ارسال غذا برای دروگران، نگهداری از دامهایی که امکان فرستادن آنها به خارج از منزل یا روستا وجود نداشت، و سایر وظایف خانه داری و هماهنگ کردن و انجام دادن ده ها امور خارج از منزل دیگری که مردان به دلیل عدم حضور در روستا قادر به انجام دادن آن نبودند) می شدند که البته نقش و جایگاه آنان در پیشبرد کلی امور بسیار مهم و حیاتی بود. کودکان خانواده (شامل دختران و پسران)، که سن آنان از ۵-۶ سال تا ۱۰-۱۱ سال در نوسان بود، معمولاً وظیفه به ”چرا“ بردن بزغاله و بره های کوچک و نیز گوسفندان و بزهای ناتوان یا کم توان و پیر خانواده را (که قادر به حرکت با گله های اصلی گوسفندان بزرگ نبودند) بر عهده داشتند. معمولاً این چوپانان کوچک صبح زود هر روز گله های خود را که رقم آنها می توانست از ۱۰-۱۵ رأس تا ۲۰-۳۰ رأس (حتی کمتر و یا بیشتر) در نوسان باشد، از منزل خارج کرده و تا هنگام غروب در کوهستان ها و مراتع اطراف روستا به چرا می بردند. خود من از سن ۶-۷ سالگی تا حدود ۱۳-۱۴ سالگی عهده دار این وظیفه، البته خطیر و مهم، بودم. به همین دلیل، تقریباً در تمام کوهستان ها، مراتع، دشت ها و جلگه های اطراف و اکناف روستای عبدآباد ده ها بار و بلکه بیشتر آمد و شد داشته ام و بدون اینکه بخواهم اغراق نمایم، از نقطه به نقطۀ آن مناطق زیبا و دلانگیز خاطرات شیرین و احیاناً تلخ و ناراحت کننده ای داشته ام. کسانی از روستاییان که علاوه بر دامداری، کشاورزی هم می کردند، در اوج دوران درو محصول (تیر‌مرداد) بزغاله ها و بره های خود را هم (به طور شبانه روز) به محل اراضی تحت کشت خودشان منتقل می کردند. از مطلب دور نیفتیم. تمام فرزندان پسر خانواده (گاه حتی اگر چاره ای نبود، دختران و زنان) که سن آنان از ۱۱-۱۲ سال (گاه حتی کمتر) متجاوز می شد، همراه با پدر و سایر مردان خانواده (نظیر عمو، اگر هنوز زندگی و شغل مستقلی نداشت؛ پدربزرگ، اگر همراه با خانواده پسر زندگی می کرد و هنوز توانایی انجام کار دشوار درو را داشت)، به طور مستقیم درگیر کار ”درو“ در محل اراضی زیر کشت گندم و جو و غیره می شدند.۲

نمونه هایی از دا س ها و منقارهای درو محصول گندم، جو و یونجه.

برحسب تعداد اعضای خانواده، رقم دروگران هر خانواده می توانست از یک نفر تا ۴-۵ نفر یا حتی بیشتر در نوسان باشد. علاوه بر آن، کشاورزانی که اراضی تحت کشت بیشتری داشتند، یک یا دو، و در مواردی معدودتر، چند نفر ”دروگر“ حرفه ای، که به آنها ”اوراقچی“ هم می گفتند، استخدام می کردند. این اوراقچی ها اکثراً خود زمینی برای کشت نداشتند و به نوعی کارگران ماهر (در امور کشاورزی و درو) محسوب می شدند. برخی از این دروگران حرفه ای، که معمولاً تعداد آنها از ۵-۶ نفر در سطح روستا فراتر نمی رفت، به دلیل توانایی ها و مهارت های قابل توجه ای که در کار ”درو“ کردن داشتند، بیش از سایر همکاران خود، اشتهار و معروفیت پیدا کرده بودند و البته با دستمزدهای بالاتر (که معمولاً به صورت جنسی پرداخت می شد و تاجایی که می دانم میزان آن بین ۳ تا ۴ خروار گندم یا جو و احیاناً مقداری کاه در نوسان بود) و البته زودتر از دیگران توسط کشاورزان روستا یا حتی توسط کشاورزانی از سایر روستاها و مناطق اطراف استخدام و به کار گمارده می شدند. تا پایان یافتن قطعی کار درو و برداشت محصول تمام خورد و خوراک و اسباب و لوازم استراحت و خواب و احیاناً برخی ملزومات ضروری این دروگران توسط کارفرمایانشان تأمین می شد. تمام دروگران به طور شبانه روز در محل اراضی تحت کشت مسکن می گزیدند و اگر ضرورتی پیشامد نمی کرد، به ندرت تا پایان فصل درو به روستا بازمی گشتند. البته مسایلی مانند استحمام و نظافت و برخی امور ضروری دیگر از جمله دلایلی بود که موجب می شد برخی از دروگران را پس از یکی دو هفته کار مداوم و سنگین (حداکثر برای یک شبانه روز و یا یک نیم روز یا حتی فقط یک شب) به روستا بکشاند. اکثری از دروگران برای نظافت و استحمام مختصر از آب های، نه چندان بهداشتی و تمیز، چشمه ها و رودخانه های اطراف (که البته معمولاً میزان آب آن قابل توجه هم نبود) استفاده می کردند.

بدین ترتیب، به دلیل کمبود آب، در مصرف آن نهایت صرفه جویی و قناعت صورت می گرفت. از برخی چشمه های عمدتاً کم آب واقع در حواشی برخی نواحی کشاورزی (که رقم و میزان آب آن قابل توجه نبود و البته کیفیت آن هم تعریفی نداشت) که بگذریم، که در هرحال بخشی از مصارف ضروری تر آب کشاورزان و دامداران همان نواحی را تأمین می کرد، عمدۀ آب مصرفی کشاورزانی که در اراضی تحت کشت به کار درو اشتغال داشتند، همه روزه توسط یکی از اعضای جوان تر دروگران، که معمولاً هم وظیفۀ انتقال محصول دروشده به محل ”خرمن“ (محلی مسطح در اطراف و حواشی روستا که هر یک از کشاورزان منطقه در نقطه ای از آن محصولات دروشدۀ خود را بر روی هم تلنبار می کردند تا پس از اتمام قطعی محصول کار ”خرمن کوبی“ بر روی آن انجام شود) داشت، و اصطلاحاً به ”دسته‌کش“ موسوم بود، از چشمه ها یا آب تمیزتر رودخانۀ اصلی روستا تهیه و توسط الاغ به آن محل حمل می شد. خود من حدود ۵-۶ سال از دوران نوجوانیام را (البته در فصل درو که معمولاً در ماه های تیر و مرداد و به میزانی کمتر در شهریورماه تابستان هر سال انجام می گرفت) در سمت ”دسته‌کش“ در کار طاقت فرسای ”درو“ مشارکت داشتم. عمدۀ آب مصرف شرب دروگرانی که در اراضی تحت کشت دیم دور از روستا به کار می شود گفت شبانه روزی مشغول بودند، توسط مشک های پلاستیکی سیاهی (که هر یک جفت آن به قرینه و توسط قلاب هایی از سمت بالا به هم اتصال پیدا کرده و به حالت خورجینی از دو سو بار الاغ می شد)، حمل می شد. بخش دیگری از آب مصرفی دروگران در کوزه هایی سفالی (که به رغم شکنندگی، که کم هم اتفاق نمی افتاد، آب درون آن تمیزتر و بهداشتی تر و البته مدت زمان بیشتری خنک و گوارا باقی می ماند) ریخته شده و در درون خورجین هایی که از نخ و پارچه هایی ضخیم تهیه می شد، قرار داده شده و توسط الاغ به محل کار دروگران حمل می شد. البته از ظروف پلاستیکی و احیاناً فلزی دیگری هم (عمدتاً قمقمه هایی که با جنس پلاستیکی و فلزی و در اندازه های کوچک و بزرگ وجود داشت)، به طوری که بتوان آن را در درون خورجینه ایی که توسط الاغ حمل می شد، جای داد، برای تهیه آب مصرفی کشاورزان استفاده می شد.

”دسته‌کش“ها که وظیفۀ اصلی آنان هدایت الاغ های حامل محصولات دروشده و انتقال و جابجایی محصولات فوق (که به گونه ای بسیار ماهرانه با ریسمان های مویی و احیاناً طناب های پلاستیکی باربندی و بار الاغ ها می شد) به محل ”خرمن“ و تلنبار کردن آن بر روی هم بود و بر حسب دوری و نزدیکی اراضی تحت کشت به محل خرمن محصول، باربندی ماهرانه محصول و توان فیزیکی الاغ های حامل بار، تبحر و چالاکی دسته‌کش ها، رقم دروگران و میزان محصولی که می توانستند در هر روز درو و آماده حمل بکنند و غیره، می توانست روزانه (که اولین سرویس حمل محصول از حوالی ساعت ۸ تا ۹ صبح آغاز و تا حدود ساعت ۸-۹ شب می توانست ادامه پیدا کند که البته برحسب شرایط، مشکلات و اموری که گاه پیش امد می کرد، در ساعات آغاز و پایان حمل بار محصول درو شده نوساناتی پیش می آمد)، حداقل ۲ بار و حداکثر ۴ بار یا حتی بیشتر هم تکرار شود، پس از آنکه آخرین مرحلۀ انبار کردن محصولات را در محل ”خرمن“ انجام می دادند، الاغ ها و سایر لوازم همراه خود را به روستا هدایت می کردند، که فاصله چندانی با آن نداشتند. ”دسته‌کش ها“یی که نظیر خود من تا پایان فصل درو در استخدام کشاورزان بودند، الاغ ها و سایر وسایل همراه خود را (که معمولاً شامل مشک ها و سایر ظروف خالی غذا و نان و آب، و نیز ریسمان ها و طناب ها، یک تا چند خورجین و احیاناً داس های نیازمند تعمیر یا تعویض و غیره می شد)، مستقیماً به منزل کارفرمایان هدایت کرده و با کمک همسر یا سایر بستگان او، الاغ ها را علوفه داده و برای استراحت روانۀ طویله می کردند و پس از صرف شام در منزل کارفرما، در فاصله ۵-۶ ساعتی که تا صبح زود بعد فرصت داشتند، برای احیاناً نظافت و استحمام و استراحت و خواب به سرعت روانۀ منزل پدری خود می شدند. موارد متعددی هم پیش می آمد که به هدف از دست ندادن فرصت، یا اگر کار دیگری نبود، دسته‌کش ها در همان منزل کارفرما می خوابیدند. آنچه بود، دسته‌کش ها حدود ساعت ۳۰/۴-۵ صبح روز بعد از خواب بیدار شده و با آماده کردن الاغ ها و اسباب و لوازم و غذا و نان و دیگر تدارکاتی که با کمک یا بدون کمک اهل خانه (کارفرما) بار چارپایان تحت فرمانشان کرده بودند، به سرعت آمادۀ ترک روستا به سوی اراضی کشاورزی بودند. تمام غذا، نان، میوه و سایر مواد خوراکی و مصرفی کشاورزان توسط همسر و احیاناً دیگر بستگان منزل کارفرما تهیه و تدارک شده و صبح هر روز توسط ”دسته‌کش ها“ بار الاغ ها شده و به محل کار دروگران حمل می شد. آب مصرفی کشاورزان هم معمولاً پس از ترک منزل کارفرما و توسط دسته‌کش ها، از چشمه ها و یا رودخانه ای که از روستاهای بالاتر سرچشمه گرفته و از وسط اراضی کشاورزی (باغات و مزارع کشت آبی) روستای عبدآباد می گذشت و به روستای پایین تر (روستای توده) می رسید تا به رودخانۀ بزرگ اترک بپیوندد، در درون مشک ها و کوزه ها و سایر ظروفی که بار الاغ ها بود و شرح آن در سطور بالا گذشت، ریخته شده و به محل کار دروگران حمل می شد.

بدین ترتیب، ”دسته‌کش“ها مهم ترین رابطین کشاورزان و دروگران مستقر در اراضی تحت کشت با روستا محسوب می شدند که در کنار انجام وظیفۀ اصلی، اقسامی از امور تدارکاتی و غیره، که بسیار هم مهم و ضروری بود، توسط آنان انجام می گرفت. لازم به ذکر است، اکثر کشاورزان کارفرمایی که خود فرزندان نوجوان و یا در عنفوان جوانی (عمدتاً پسر؛ بگذریم از اینکه را آن سال ها بارها و بارها شاهد ”دسته‌کشی“ دختران و زنان هم بودم) داشتند، هم آنان را مأمور کار ”دسته‌کشی“ می کردند. دسته‌کش ها، در مقایسه با دروگران حرف های، که مستقیماً در کار دروگری فعالیت می کردند و معمولاً هم سن و سال و تجربه بیشتری داشتند و چه بسا در سنین نوجوانی در سمت دسته‌کشی هم فعالیت کرده بودند، دستمزد کمتری می گرفتند. دستمزد دسته‌کش ها هم تماماً به صورت جنسی (شامل گندم و جو و احیاناً کاه) پرداخت می شد و مقدار آن از حدود ۱ تا ۲ خروار در نوسان بود. معمولاً دستمزد دروگران ودسته‌کش ها پس از خرمن کوبی و هم زمان با برداشت نهایی محصول، مستقیماً (از همان خرمن) روانۀ منزل آنان می شد.
حداقل تا اواسط دهۀ ۱۳۶۰، عمدۀ محصولات کشاورزی (به ویژه اراضی تحت کشت دیم که عمدتاً در نواحی کوهستانی و ناهموار واقع شده اند)، که قریب به تمام آن گندم و جو بود، از طریق الاغ هایی که، توسط ”دسته‌کش“ها هدایت می شدند، به محل ”خرمن“ حمل شده و پس از خرمن کوبی و جداسازی دانه های گندم و جو از کاه، روانۀ منزل روستاییان می گردید. فقط پس از ورود تراکتور به روستاها بود که به تدریج بخش هایی از محصولات دروشدۀ کشاورزی، که در نواحی مسطح و هموار واقع بودند، از طریق تریلی هایی که توسط تراکتور جابجا می شدند، به محل خرمن کوبی و نهایتاً منزل کشاورزان و سایر اهداف حمل می شد. با این حال سهم ماشین در انتقال محصولات دروشده، هیچگاه (تا اواسط دهۀ ۱۳۶۰ و احیاناً چند سال پس از آن) چندان قابل توجه نشد که بتواند نقش الاغ های بارکش را در امر حمل و نقل کمرنگ و احیاناً کماثر سازد. برحسب تمکن مالی کشاورزان، کار حمل محصولات دروشده از محل ”درو محصول“ تا محل ”خرمن“ با حداقل یک الاغ تا ۴-۵ الاغ و یا حتی بیشتر صورت می گرفت. معمولاً الاغ های حمل بار (که می توانستند نر یا ماده باشند)، به ویژه، در ابتدای کار از آمادگی جسمانی خوبی برخوردار بودند. در طول دوران بارکشی هم نهایت تلاش صورت می گرفت تا با تغذیه مناسب و غیره، حتیالمقدور، این آمادگی حفظ شود که البته، این تلاش ها فقط می توانست حداکثر ۶۰-۷۰ درصد آمادگی جسمانی اولیه را در بارکش های مذکور تضمین نماید.

به دلیل ناهمواری و سنگلاخ بودن راه های مال رو و موانع طبیعی و غیرطبیعی دیگری که کمابیش همواره پیش می آمد، هر از چندگاه به ویژه سم و پاهای الاغ ها دچار آسیب های متعددی می شد. حتی ”نعل“ کردن الاغ ها هم (به رغم آنکه در پیشگیری از شکستن و یا زخم شدن سم ها و بخش های تحتانی پاهای الاغ ها نقش مؤثری ایفا می کرد و نیز مانع از فرورفتن اجسام تیز و برنده به کف سم ها می شد)، تضمینی صددرصدی برای محفوظ ماندن سم ها و پاهای آن حیوانات زحمتکش از خطرات احتمالی محسوب نمی شد. به طور مکرر پاهای الاغ ها در برخورد با سنگ و یا فرورفتن در چاله چوله ها و یا فرو رفتن اجسام تیز و برنده شکسته و یا زخمی می شد. ”پالان“ (پوشش یا روانداز ویژۀ الاغ یا قاطر) نامناسب و خشن، که می توانست در بخش هایی از بدن الاغ زخم هایی به وجود بیاورد، و نیز بارگیری و قرار دادن نامناسب و عجولانۀ بار بر پشت الاغ و همچنین کشیده شدن ریسمان و یا طناب از قسمت هایی از بخش های زیرین بدن حیوان که به مرور می توانست باعث ساییدگی و نهایتاً زخمی شدن آن شود، از جمله آسیب هایی بود که به طور مکرر گریبان گیر حیوانات بارکش می شد. گاه زخم های مذکور بسیار عمیق و عفونی شده و عملاً باعث خارج شدن الاغ های مصدوم از چرخۀ بارکشی یا همان ”دسته‌کشی“ می شد. شاید نیازی هم به توضیح بیشتر نباشد که بدانیم در فصل درو، به ویژه الاغ های سالم، که نقش بدون بدیلی در دسته‌کشی داشتند، از ارزش بسیار زیادی برخوردار بودند و بنابراین، مصدوم شدن و از چرخۀ باربری خارج شدن هر یک از آنها روند امور را تا حد زیادی مختل می کرد. به همین دلیل، نهایت تلاش صورت می گرفت تا حیوان مصدوم شده خیلی زود سلامت خود را بازیابد و یا اینکه جایگزینی مناسب برای آن پیدا شود، که البته با توجه به اشتغال کامل کشاورزان به امر درو، به ندرت می شد جایگزینی برای آن یافت.

از آنجایی که دروگران محصولات چیدهشده با داس و منقار (پیش از این دربارۀ منقار و داس سخن به میان آمده است؛ با این حال تذکر میدهد، احتمالاً به دلیل آنکه نوک و لبۀ اصلی و بالایی داس های موسوم به ”منقار“ شبیه به منقار پرندگان بود، اصطلاحا به ”منقار“ اشتهار یافته بودند) را قبل از آنکه بارگیری شود، به شیوه ای خاص ”دسته“بندی می کردند (به نوعی که هر یک از این دسته های مرتبشده توسط یک نفر به آسانی و بدون اینکه نظم آن به هم بخورد، قابل حمل بود)، به همین دلیل به کسی که این دسته های چیده و مرتب شده را به محل ”خرمن“ منتقل می کرد، اصطلاحاً ”دسته‌کش“ می گفتند. به رغم آنکه نهایت تلاش صورت می گرفت، بارگیری با دقت و با رعایت استانداردهای لازم صورت بگیرد و البته دسته‌کش ها هم در تمام طول مسیر سخت مراقب بودند، بار به اصطلاح سالم به سرمنزل مقصود برسد، با این حال، در طول یکی دو ماهۀ درو، حداقل ۴-۵ بار و گاه (اگر دروگران کمتر در بارگیری وسواس و دقت به خرج می دادند) چه بسا خیلی بیشتر، در طول مسیر (از محل درو تا محل خرمن) بار برخی الاغ ها خیلی بیش از آنی که ازدسته‌کش ها (که معمولاً نوجوان و کمتجربه و به لحاظ جسمی هم توانایی زیادی نداشتند) برای ترمیم آن کاری ساخته باشد، کج می شدند و ناگزیر، دسته‌کش در گوشه ای از راه بار کجشده را باز و رها کرده و همراه با الاغی که بارش بر زمین مانده بود، باقی بارها را به سوی خرمن هدایت می کرد. معمولاً سری بعد، که الاغ ها بارگیری و راهی محل خرمن می شدند، یکی از دروگران اصلی تا محلی که بار به سرمنزل نرسیده، رها شده بود، دسته‌کش را همراهی کرده و با کمک یکدیگر و احیاناً یاری گرفتن از کسانی که احتمالاً در مسیر بودند، بار مذکور را دوباره بسته و بار الاغ به اصطلاح یدک (که به همین منظور در مبدأ بارگیری نشده بود) می کردند تا به محل خرمن حمل شود. یادم می آید که خودم در زمرۀ بهترین و کارآمدترین ”دسته‌کش“های روستا بودم و بسیار می کوشیدم، مبادا بار الاغ هایی را که هدایتشان می کردم، تا حد چارهناپذیری کجشده و باعث تخلیۀ بار شود. با این حال، تلاش هایم همیشه هم با موفقیت توأم نبود و گاهی اوقات، به دلایل عدیده (نظیر سرنگون شدن ناگهانی الاغ براثر افتادن در چاله چوله ها و یا برخوردهای شدید الاغ ها به یکدیگر و دیگر موانعی که گاه بر سر راه وجود داشت، بازشدن ناگهانی و پیش بینی ناشدۀ طناب و ریسمانی که بارها را بر روی الاغ مهار می کرد، سُر یا لیز خوردن بارها از سمت جلو یا عقب الاغ ها در سراشیبی ها و سرازیری ها که البته موارد این بالا و پایین رفتن ها در مسیر کم هم نبود و موارد متعدد دیگر)، بار الاغ هایی را که در مسیر درو تا خرمن هدایتشان می کردم، از روی حیوان بارکش واژگون شده و به رغم تمام اقدامات ناموفقی که برای تنظیم دوبارۀ آن انجام می دادم، به ناچار بار مذکور را در گوشه ای از راه تخلیه می کردم. البته، گاه کشاورزان و دروگران دیگری که در نزدیکی محل بار واژگون شده مشغول درو یا در حال آمد و شد بودند و نیز سایر ”دسته‌کش“هایی که تصادفاً در محل حادثه در حال هدایت حیوانات بارکش خود بودند، برای ترمیم بار سرنگون شده کمک هایی می کردند. اما اینگونه یاریرسانی ها همیشگی نبود و گاه اگر هم اتفاق می افتاد، با موفقیت توأم نمی شد. در هر حال تا جایی که به خودم مربوط می شود، حوادثی از این دست به شدت باعث ناراحتیام می شد که عملاً هم اقدامی نمی توانستم برای ترمیم آن انجام دهم. چه بسا هم زمان با تلاش های ناموفقم برای ترمیم و قراردادن مجدد بار بر روی الاغ سخت گریه می کردم. هر چند برای من اتفاق نیفتاد، اما موارد متعددی پیش می آمد که دسته‌کش هایی به خاطر واژگون شدن مکرر بارهایی که به محل خرمن هدایت می کردند، توسط کارفرمایان خود سخت تنبیه بدنی می شدند.

در هر حال، همین الان که با یادآوری خاطراتم به دشواری های فراوان کار ”دسته‌کشی،“ آن هم در آن سنین کم (کمابیش حدود ۱۱تا ۱۶ سالگی)، فکر می کنم، به اصطلاح مو بر بدنم سیخ می شود و حیرت می کنم که چگونه ممکن بود در آن شرایط سخت دشوار می توانستم از پس انجام آن همه امور سنگین و طاقت فرسا برآیم. البته نباید خیلی هم فقط به خود ببالم، که سالیانی طولانی قبل از آن و نیز تا سال ها بعد، کودکان و نوجوانان فراوانی از هموطنان من در روستای عبدآباد و البته بسیاری دیگر از مناطق روستایی و کشاورزی ایران زمین، کمابیش، همان وظایف بهزعم بنده دشوار و طاقت فرسا را انجام می داده اند. طی ۵-۶ سالی که خود من به طور حرف های در فصل درو به کار ”دسته‌کشی“ اشتغال داشتم و در این مدت برای دو سه کارفرمای مختلف کار انجام می دادم، کار دسته‌کشی با کمک ۳ تا ۵ رأس الاغ انجام می گرفت. این رقم گاه به ۲ تا ۳ رأس هم کاهش می یافت.

سمت راست، پدرم عباسعلی شاهدی، سمت چپ، عمویم قربانعلی شاهدی؛
روستای عبدآباد، نوروز سال ۱۳۹۵.

دسته‌کش ها معمولاً کلاهی شبیه کلاه های سربازی بر سر می گذاشتند تا سر و صورت خود را از تابش سوزان و بسیار داغ آفتاب ماه های تیر و مرداد، که گاه تا اواسط شهریورماه هم ادامه پیدا می کرد، حفظ کنند. دروگران اصلی هم کلاه های عمدتاً لبه داری (با طرح ها و رنگ های مختلف) بر سر می گذاشتند. با این حال، در شرایطی که هم دروگران و هم دسته‌کش ها تقریباً در تمام ساعات طولانی روزهای سوزان فصل درو (به هنگام درو در اراضی تحت کشت و یا هنگام آمد و شد مداوم در مسیر پر از سنگلاخ و ناهموار اراضی کشاورزی تا محل خرمن و نهایتاً منزل در روستا) ناگزیر در معرض تابش مستقیم آفتاب بودند، تمهیداتی از این دست هیچگاه نمی توانست پوست سر و صورت و بخش هایی دیگر از بدن آنان را از آفتاب سوختگی شدید، که در موارد متعدد باعث زخم هایی تاول گونه می شد و یا باعث کنده شدن پوست می شد، در امان نگه دارد. سروصورت خود من در فصل درو چنان بر اثر تابش شدید و سوزان آفتاب می سوخت و سیاه می شد که تا ماه ها بعد از پایان کار هنوز آثار آن آشکارا قابل مشاهده بود. به ویژه بر اثر تشنگیِ، می شود گفت، دائم ناشی از رفت و آمدهای طاقت فرسای همیشگی در مسیر اراضی تحت کشت تا محل خرمن (که البته به ندرت هم می شد در مسیر، چشمه یا رودخانه ای با آب کافی و در عین حال بهداشتی و گوارا پیدا کرد) لب هایم از شدت خشکی و سوختگی و عوارض ناشی از فقدان بهداشت کافی در اکثر مواقع زخم بود. تا جایی که هنوز هم پس از سپری شدن حدود ۳۵ سال از آن زمان، لکه ای ناشی از همان زخم ها بر روی لب هایم باقی است. معمولاً دسته‌کش ها، که کمابیش همسن و سال بودند، در مسیر آمد و شد، به ویژه به هنگام بروز مشکل، حتی المقدور یکدیگر را یاری می دادند. در مسیر برگشت (از محل خرمن به سوی اراضی تحت کشت)، دسته‌کش ها به قویترین و چابکترین الاغ های تحت هدایتشان سوار شده و با سرعت راهی مقصد می شدند. آب مصرفی الاغ ها از چشمه ها و احیاناً رودخانه های کم آبی که در مسیر آمد و شد جریان داشتند، تأمین می شد. ضمن آنکه دسته‌کش ها هم معمولاً چاره ای جز نوشیدن از همان آب ها نداشتند، که البته اقسامی از کرم ها و حشرات جورواجور در درون یا بیرون آن پرسه می زدند و بنابراین نمی شد از سلامت و بهداشتی بودن آن مطمئن بود. اما هم برای دسته‌کش ها و هم حیوانات بارکش تحت فرمانشان، که البته به شدت تشنه می شدند، دستیابی به همان آب هم فرصت و امکانی بس مغتنم بود که هرگز نمی شد بدون نوشیدن از آن و رفع عطش از کنارش گذشت. در داخل اینگونه چشمه ها و رودخانه ها، به ویژه، زالوهای، می شود گفت، فراوانی وجود داشت و بالاخص الاغها و البته سایر دامهای کوچک و بزرگی که ناگزیر از نوشیدن آبهای مذکور بودند، همواره در معرض بلعیدن یک تا چند عدد از همین زالوها قرار داشتند، که عمدتاً در لابه لای دهان و گلو و یا زیر و روی زبان آنها جاخوش کرده و ضمن مکیدن خون بدن حیوانات، جراحات دردناک و آزاردهنده ای را متوجه آنها می کردند و هرگاه صاحبانشان به موقع متوجه وجود زالوهای مذکور در دهان آنها نمی شدند، چه بسا سلامت حیوانات مذکور با خطراتی جدی مواجه می شد.

از آب که بگذریم (که البته به رغم تردید زیادی که در سلامت و بهداشتی بودن آن وجود داشت)، البته، همواره مهم ترین و آنیترین نوشیدنی دروگران و دسته‌کش هایی بود که در زیر تابش مستقیم و سوزان آفتاب تابستان بی محابا و سرسختانه مشغول برداشت محصولات کشاورزی بودند، نوشیدنی مطلوب تر و البته سخت پرجاذبه دروگران ”چایی“ بود. یادم می آید، به رغم گرمای شدید هوا و حتی در زیر تابش آفتاب سوزان هم نوشیدن یک فنجان چایی، که سعی می شد از تمیزترین و گواراترین آب موجود و توسط کتری های به شدت سیاه شده ای که حدود ۵-۶ لیتر (یا کمی کمتر/بیشتر) گنجایش داشتند (و بر روی آتشی که از چوب و هیزم و علف های خشک شده و نظایر آن تهیه می شد)، جوشانده و تهیه شده و در کتری یا قوری دیگری که کمی کوچک تر بود، ”دم“ می شد، بسیار بسیار گوارا و ”حیات بخش“ بود؛ تا جایی که حس می کردیم با نوشیدن یک یا دو لیوان چایی (همراه با چند حبه قند یا کشمش)، که البته تصور نمی کنم ”چای“ خشکی که برای دم کردن در قوری ریخته می شد، چندان هم مرغوب بوده باشد (یا شاید هم مرغوب بود، ولی من به کیفیت و طعم آن توجهی نمی کردم)، جانی دوباره گرفته ایم. به طور متوسط هر دروگری در طول شبانه روز حدود ۱۰-۱۵ لیوان چایی و احتمالاً دو برابر این میزان آب می نوشید، که با توجه به گرمای طاقت فرسای تابستان و فعالیت شدید بدنی، رقم زیادی محسوب نمی شد.

صبحانۀ دروگران و البته دسته‌کش ها (که معمولاً دسته‌کش ها در ساعات صرف صبحانه و ناهار در محل اراضی کشاورزی و همراه دروگران بودند) شامل مقداری نان (که معمولاً توسط همسر کارفرما در تنورهای روستایی پخته می شد؛ البته که در آن دوران تقریباً تمام نان مصرفی روستاییان توسط زنان روستا و در تنورهای خانگی پخته می شد. تقریباً تمام منازل روستایی تنور اختصاصی داشتند)، مقداری ماست خشک شده یا ماست موسوم به چکیده و یا ماستی که به تازگی از شیر تازه گوسفند و بز یا گاو تهیه شده بود، احیاناً مقداری کره حیوانی (که البته به خاطر گرمای هوا بردن آن از روستا تا محل کاردروگران دردسر کمی نداشت) و پنیر تازه یا خشک شده (که در لابهلای ماست موسوم به ”خشک،“ که ترک های روستای عبدآباد به آن ”قوره قاتق“ می گفتند که به معنای همان ماست خشک است، نگهداری می شد)، شیرۀ انگور (این شیرۀ انگور توسط باغداران روستا تهیه می شد)، احیاناً روغن حیوانی (موسوم به ”روغن زرد“ که در واقع عصارۀ کره حیوانی بود) می شد. البته، همه این اقلام به یکباره و همیشه در سر سفرۀ صبحانه وجود نداشت؛ بلکه برحسب موقعیتی که پیش می آمد و امکاناتی که وجود داشت، به تناسب، دو یا سه قلم از این اقلام به سفره ها راه می یافت. دراین میان ”چایی“ چاشنی همیشگی سفره های صبحانۀ دروگران بود.
در شبانه روز حداقل یک وعده غذای به اصطلاح خوب و سنگین صرف می شد، که می توانست ناهار یا شام باشد (که عمدتاً در وعدۀ ناهار صرف می شد). معمولاً پلو (چلو برنج) و اقسامی از خورشت ها (البته در هر وعده فقط یک نوع آن توسط همسر کارفرما تهیه و توسط دسته‌کش ها به محل درو برده می شد)، که حاوی مقداری کافی گوشت گوسفند یا گاو بود، عمده غذای اصلی دروگران را تشکیل می داد.

لازم به یادآوری است که تا آستانۀ دهۀ ۱۳۶۰، مصرف انبوه گوشت مرغ در روستاها مرسوم نبود و فقط برخی خانواده ها که تعدادی (که رقم آن برای هر خانواده از ۱۰-۱۲ عدد جوجه و مرغ مادر و یک خروس فراتر نمی رفت) مرغ و خروس پرورش می دادند، در طول سال دو یا چند عدد از مرغ های مذکور را در مناسبت های مختلف سر بریده و مصرف می کردند. بنابراین، مصرف گوشت مرغ در مقایسه با گوشت گوسفند و بز هیچگاه قابل توجه نمی شد. به تدریج و با آغاز به کار کارگاه ها و کارخانه های مدرنتر و بزرگتر پرورش مرغ و جوجه در اطراف و اکناف شهر شیروان و غیره بود که آرام آرام مصرف گوشت مرغ در روستاها و از جمله روستای عبدآباد رو به فزونی نهاد. به ویژه ارزانی قیمت گوشت مرغ از جمله مهم ترین دلایل پیشی گرفتن مصرف آن از مصرف گوشت گوسفند بود. البته باید یادآوری نمایم که در مجموع هیچگاه مصرف گوشت در روستاها (به دلایل گوناگون، که مهم ترین آن مشکلات اقتصادی دامنگیر اکثری از خانواده های روستایی بود) قابل توجه نمی شد. اکثری از روستاییانی که به کار دامداری هم اشتغال داشتند، در طول یک سال، حداقل یک رأس و حداکثر ۲ یا ۳ رأس گوسفند را در مقاطع زمانی مختلف ذبح کرده و تا چند ماه به مصرف خانوادۀ خود می رسانیدند. در این میان، خانواده های برخوردارتر کمی بیشتر امکان استفاده از گوشت داشتند. طبقات فرودست تر هم طبیعتاً سهم کمتری به دست می آوردند.

از بحث اصلی دور نیفتیم. وعدۀ غذایی شام دروگران معمولاً سبک تر بود. اگر از غذای ناهار چیزی باقی مانده بود، در نوبت شام مصرف می شد. ”آبدوغ“ هم از جمله رایجترین غذاهای دروگران محسوب می شد که، به ویژه در گرمای سوزان تابستان، مشتریان زیادی داشت. ضمن آنکه غذای ارزانقیمتی هم محسوب شده و تهیه و آماده کردن آن هم بسیار آسان و سریع بود. کاسه ای دوغ (که می توانست دوغ طبیعی بوده و یا با به هم زدن مقداری ماست خشک یا تازه با آب موجود در کوزه یا مشک های پلاستیکی، که در مطالب بالا شرح آن گذشت، و احیاناً کمی نمک به دست آمده باشد) به همراه چند تکه نان و احیاناً کمی پونه، که در درون کاسۀ دوغ به اصطلاح ”تیلیت“ می شد، برای دروگرانی که به دلیل کار سنگین و طاقت فرسا خیلی زود انرژی خود را از دست داده و گرسنه می شدند، غذای بسیار بسیار دلپذیری می توانست باشد. به ویژه برای در امان ماندن از تابش شدید نور خورشید در هنگام صرف ناهار و استراحت تقریباً نیم ساعتۀ متعاقب آن، دروگران در نقطه ای مناسب و مسطح سایه بانی بر پا می کردند. پوشش اصلی سایهبان را معمولاً فرشی کهنه (در اندازۀ تقریباً ۵/۱ متر در ۲ تا ۵/۲ متر) تشکیل می داد که دو گوشۀ پایینی آن به دو چوبی که به عنوان میخ به زمین کوبیده شده بود، بسته می شد و دو گوشۀ بالایی آن به دو عدد چوب یا ستون چوبی تقریباً ۲ تا ۵/۲ متری متصل می شد که خود از سمت پایین به زمین اتصال پیدا می کرد. این سایه بان ها چندان محکم نبود و چه بسا با وزش بادی، حتی نه آن اندازه تند، ممکن بود واژگون شود که البته بلافاصله دوباره برپا می شد.

کار درو معمولاً از آستانهۀ روشن شدن هوا در حوالی ساعت های ۳۰/۴-۵ صبح آغاز می شد و تا آستانۀ تاریک شدن هوا در حوالی ساعت های ۸-۳۰/۸ بعدازظهر ادامه پیدا می کرد. علاوه بر موعد صرف صبحانه و ناهار، که به ترتیب حدود ۳۰-۴۰ دقیقه و ۴۰-۶۰ دقیقه زمان می برد، طی روز دو سه باری هم، که زمان آن از حدود ۱۵ تا ۲۰ دقیقه فراتر نمی رفت، دروگران استراحت کوتاهی کرده و لیوانی چایی یا آب می نوشیدند و احیاناً میانوعده های غذایی مختصر و سبکی میل می نمودند. از جمله اتفاقات گاه و بیگاه گریبان گیر دروگران، تماس پیدا کردن داس یا منقار آنان با انگشتان دست و زخمی شدن آن بود. تا جایی که یادم می آید، در آن سال ها هنوز استفاده از چسب های زخم بهداشتی در میان روستاییان و کشاورزان فراگیر نشده بود و به تبع آن، دروگران هم به ندرت برای پانسمان زخم انگشتان و جلوگیری از خونریزی از اینگونه چسب ها یا سایر لوازم بهداشتی و درمانی (که امروزه دیگر استفاده از آنها به امری معمول تبدیل شده است) استفاده می کردند. بنابراین، در اکثر موارد زخم های مذکور با یک تکه پارچۀ کهنه، که البته تضمینی هم برای بهداشتی بودن آن وجود نداشت، بسته می شد تا با بند آوردن خون به تدریج موجبات بهبود محل زخم فراهم شود. ضمن آنکه در اکثر موارد به مجرد زخمی شدن انگشت یا انگشتان، دروگران با پاشیدن مقداری از خاک دم دست بر روی زخم خونریزی را بند می آوردند. خود من طی همان سال ها، در موسم درو و یا کار در مزارع و باغات روستا، بارها از این طریق برای بند آوردن زخم های انگشتانم از خاک مزرعه بهره گرفتم و تقریباً همیشه هم نتیجۀ درمان مثبت بود. البته، در مواردی برای مداوای زخم های عمیق تر، احتمالاً به برخی شگرده ای درمانی کاملتر هم توسل جسته می شد که رقم آن چندان قابل توجه نبود.

به رغم آنکه به تدریج استفاده از برخی کرم های نرم کنندۀ جدیدتر در میان روستاییان مرسوم می شد، اما تا جایی که می دانم، به ویژه تا اواسط دهۀ ۱۳۵۰ و احیاناً تا چند سال پس از آن، ”وازلین“ و یک نوع چریی نرمکنندۀ دیگر بهنام ”پشتخر،“ که کیفیت آن با وازلین مشابهت تامی داشت و شاید هم هر دو این عناوین معرف محصول واحدی بودند، مهم ترین و پرطرفدارترین مادۀ نرمکنندۀ سروصورت و البته دست و پای (می شود گفت همیشه زخم و زیلی و خراش داشته) دروگران و قاطبۀ روستاییان و کشاورزان محسوب می شد. از این نرمکنندۀ موسوم به ”پشتخر“ برای مداوای زخم های بدن الاغ ها و سایر چارپایان هم استفاده می شد. به ویژه به هنگام بارکشی، پالان و طنابی که بار را بر پشت حیوان مهار می کرد، در موارد متعدد، زخم هایی در بخش های مختلف بدن حیوان ایجاد می کرد که استفاده از این روغن های موسوم به ”پشتخر“ از مرسومترین راه های مداوای زخم های مذکور محسوب می شد.

دروگران به ویژه همواره در معرض گزیده شدن توسط مار یا حشرات موذیای بودند که زهر ناشی از آن می توانست خطرناک هم باشد. از مارگزیدگی که بگذریم (که البته موارد آن زیاد هم نبود) دلهره آورترین گزیدگی ها از ناحیۀ عقرب پیش می آمد که معمولاً با مداوا در محل یا احتمالاً مراجعه به مراکز درمانی واقع در شهر پس از مدتی التیام می یافت. بیشترین گزیدگی ها از آن زنبور بود که اکثری از دروگران و بسیاری از کودکان روستایی در طول تابستان هر سال حداقل یک تا چند بار طعم تلخ و سوزان آن را می چشیدند. هر چند برای مداوای نیش زنبور دارو و درمان چندانی وجود نداشت و پس از دو سه روز سوزش و احیاناً خارش و درد آن تمام شده و با تأخیری چندروزه بادکردگی و تورم ناشی از آن هم التیام می یافت؛ اما موضوعی که هنوز هم برای من حل نشده است این است که در اکثر موارد، زنبورهای مهاجم (به ویژه در مورد کودکان و نوجوانان) صورت و به طور مشخص تر دور و بر چشم های قربانیان را برای نیش زدن برمی گزیدند که در فاصلۀ زمانی تقریباً کوتاهی (که نمی توانست از یکی دو ساعت فراتر برود) تورم شدیدی ایجاد کرده و باعث بسته شدن کامل چشمی می شد که زهر در حوالی آن به زیر پوست تزریق شده بود. بدین ترتیب، تا چند روز، چشم زنبورگزیده بسته باقی می ماند، تا اینکه به تدریج اثر زهر کم شده و آرام آرام وضع به حالت عادی برمی گشت.

در آن سال ها خود من بارها و بارها از نواحی مختلف و عمدتاً در ناحیه صورت و اطراف چشم ها گرفتار زنبورگزیدگی شده و ناگزیر تبعات پیدا و پنهان آن را که گاه باعث خنده و شوخی بچه ها و بزرگترها می شد، تحمل کردهام. لازم به یادآوری است که عمده دلیل حملۀ زنبورها به کودکان یا بزرگترها و نیش زدن آنها دفاع پیشگیرانه از حریم خصوصی (عمدتاً ترس از تهاجم افراد به لانۀ زنبورها و تخریب آن و احتمالاً کشتن و آزاررسانی به ساکنان آن) بود. در موارد متعدد، لانه های زنبور در لابهلای مزارع گندم و جو و باغات انگور و غیره قرار داشت. بنابراین، هنگامی که دروگران یا کشاورزان ناگزیر از برداشت محصول بودند، خواسته یا ناخواسته با صاحبخانه های مذکور بر سر تخریب منازلشان درگیر شده و احیاناً پذیرای نیش یک یا چند زنبور مهاجم می شدند که بر سر دفاع از خانه و کاشانه خود، واقعاً، تا پای جان حاضر به ایستادگی و مقاومت بودند. در موارد متعدد هم زنبورها لانه هایشان را در به اصطلاح سوراخ سمبه ها و لابهلای دیوارهای گلی و سنگی و نظایر آن در اطراف باغات و مزارع و نیز دیوارهای بیرونی منازل روستایی سامان می دادند که در مواردی از این دست، عمدتاً شیطنت کودکان و نوجوانان روستایی که به هدف تفریح تلاش می کردند به اصطلاح چوب در لانۀ زنبورها فرو کرده و حتی با تخریب بخشی از دیوار موجبات ویرانی لانه های فوق را فراهم بیاورند، باعث حملات تدافعی شمار زیادی از زنبورهای ساکن به مهاجمان شده و احیاناً یک تا چند تن از آنان را با نیش های سوزان و ترسناک خود نوازش می دادند. همان سال ها، خود من هم چندباری در اثر مشارکت در این گونه تفریحات سالم (؟!) گروهی، مزۀ زهر ناشی از نیش زنبور را چشیده ام.

بدین ترتیب، خرمن کوبی را باید آخرین مرحلۀ فصل درو در نظر گرفت. همچنان که پیش از این هم ذکر شده است، تقریباً هم زمان با کار دروگران در محل اراضی کشاورزی، محصول چیده (درو) شده توسط دسته‌کش ها به محل انباشت محصول در حواشی روستا منتقل می شد. معمولاً چهار، پنج نقطۀ مسطح از حواشی روستا به عنوان محل انباشت محصولات جو و گندم و به تبع آن خرمن کوبی کشاورزان در نظر گرفته شده بود. هر یک از کشاورزان گوشه ای از این محل را به انباشت محصولات خود اختصاص می دادند. از آنجایی که معمولاً همۀ کشاورزان هم جو و هم گندم می کاشتند، بنابراین لااقل هریک دو نقطه مجاور از محل خرمن کوبی را به انباشت محصول اختصاص می دادند. در هر یک از محلات خرمن کوبی حدود ۱۰ تا ۲۰ کشاورز، و گاه حتی بیشتر یا کمتر، محصولاتشان را با فاصله ای چندمتری کنار هم قرار می دادند. این محل های انباشت محصول هیچگونه نگهبان یا محافظی نداشت و عموم کشاورزان و روستاییان برحسب همان باورهای مذهبی و اعتمادی که طی قرون متمادی میانشان شکل گرفته بود، بدون هیچگونه سوءظن یا نگرانی ای محصولات دروشدۀ خود را تا پایان قطعی فصل درو در محل خرمن کوبی رها می کردند و تردید نداشتند که هیچ یک از روستاییان و کشاورزان در روزی حلال خود و آنان طمع نخواهد کرد. تاجایی که یادم میآ ید، حتی یک مورد هم بروز نکرد که احیاناً کشاورزی ادعا کند محصول انباشت شده اش در محل خرمن کوبی توسط دیگران مورد دستبرد قرار گرفته است.

باید یادآور شوم که بلافاصله پس از پایان قطعی کار درو، مالک به افتخار دروگران و سایر کسانی که در امر جمعآوری محصول مشارکت مستقیم یا غیرمستقیمی داشتند، یک میهمانی شام برگزار می کرد که در آن گاه برخی بزرگان و معاریف روستا و نیز بزرگان فامیل هم دعوت داشته و حضور می یافتند. تا جایی که یادم می آید، این میهمانی ها حلاوت و نشاط خاصی داشت و گویا بدون برگزاری آن پایان یافتن کار درو رسمیت نمی یافت. در هر حال، به رغم آنکه در میهمانی های فوق برای دسته‌کش هایی در سن و سال من (سنین ۱۰-۱۵ سال) چندان شأن و جایگاهی در نظر گرفته نمی شد، اما حتی برای امثال من هم مراسم جذاب و لذت بخشی محسوب می شد.

علی ایحال، مدت کوتاهی پس از پایان قطعی کار درو، پروسۀ خرمن کوبی آغاز می شد. مقصود از خرمن کوبی هم روندی است که طی آن دانه از ساقه جدا می شد. آخرین بار در حوالی سال های ۱۳۵۰-۱۳۵۱ بود که شاهد خرمن کوبی به شیوۀ سنتی تر در روستای عبدآباد بودم. در این شیوه، ابزار اصلی کوبیدن و جداکردن دانه از کاه و ساقه محصول، که شامل حدود دو یا سه حلقۀ قرقره مانند (با پهنای حدود یک متر و ۲۰ سانتیمتر) دندانه دار متصل به هم بود، به پشت دو گاو و احیاناً دو قاطر یا الاغ بسته شده و به صورت دورانی از روی محصولاتی که در حول محور خرمن بر روی زمین قرار داده می شد، عبور داده می شد. معمولاً هم برای سنگین تر شدن ابزار خرمن کوبی که می توانست با قدرت بیشتر و در مدت زمانی کمتر باعث خرد شدن محصول و جدا شدن دانه از ساقه شود، دو سه تن از کشاورزان یا اعضای خانواده هایشان بر روی آن می نشستند. البته، قرقره گونه های مذکور با تبحری خاص به هم متصل شده و در قسمت بالایی آن محل نشیمن نسبتاً خوبی هم تعبیه می شد تا کسی که در نقش راهنما و هدایتگر حیواناتی که خرمن کوب را حول محور خرمن می کشیدند و نیز دیگرانی که به هدف تسهیل و تسریع در امر خرمن کوبی بر روی خرمن کوب می نشستند، ولو به طور نسبی، احساس امنیت و آرامش بکنند. خود من هم لااقل یک بار (گمان می کنم حدود ۶ یا ۷ سال سن داشتم) مدتی کوتاه افتخار پیدا کردم تا بر روی این ابزار نه چندان راحت و مفرح خرمن کوبی نشسته و خرمن کوب اصلی را در چرخش بر دور خرمن همراهی نمایم. تا سال ها بعد نمونه هایی از اینگونه ابزارهای خرمن کوبی در گوشه ای از حیاط منازل برخی از کشاورزان سابقه دار روستا به حال خود رها شده بود. شاید نیاز به توضیح بیشتر هم نباشد که خرمنک وبی به این شیوۀ سنتی کاری بس دشوار و زمانبر محسوب می شد و چه بسا روزها به طول می انجامید. ضمن آنکه فرایند جداسازی ساقه و کاه از دانه هم هیچگاه به طور کامل انجام نمی گرفت. به عبارتی نه دانه به طور کامل از ساقه جدا می شد و نه اینکه ساقه در حدی مطلوب خرد و تبدیل به کاه می شد.

اما روند خرمن کوبی از اوایل دهۀ ۱۳۵۰ به تدریج و با ورود خرمن کوب های مدرن و مکانیزه وارد مرحلۀ مطلوب تری شد. خرمن کوب های جدید که تا سال های اخیر هم اشکال گوناگونی از آن در بسیاری از مناطق کشاورزی کوهستانی (که امکان بهره گیری از خرمن کوبه ای مدرن تر و دقیق تری مانند کمباین وجود ندارد) و غیره مورد استفاده کشاورزان است، با نیروی ماشین کار می کرد و در مدت زمانی بسیار بسیار کوتاهتر (در مقایسه با شیوۀ خرمن کوبی سنتی که روزها به طول می انجامید) حجم زیادی از محصول انباشت شدۀ گندم و جو و غیره را با کیفیتی بسیار مطلوب تر خرد کرده و دانه را از کاه جدا می کرد. این خرمن کوب ها شامل یک محفظۀ آهنی تقریبا یک متر مربعی بود که در قسمت پایینی درون آن یک استوانۀ دندانه دار فلزی تعبیه شده بود. این استوانه از سمت جلو دستگاه خرمن کوب به گشتاور سمت عقب تراکتور متصل می شد. قدرت چرخانندۀ تراکتور بسیار زیاد بود و در نوع خود در روند خرمن کوبی انقلابی ایجاد کرده بود. دستگاه خرمن کوب از محفظۀ بالایی تغذیه شده و پس از انجام فرایند کوبیده شدن از طریق محفظۀ پایینی محصول جداشده (کاه و دانه) را به بیرون می ریخت و به عبارت بهتر پرتاب می کرد. بدین ترتیب، کشاورزان محصول انباشت شده را با وسیله ای به نام ”چهارشاخ“ (که دستۀ تقریباً یک و نیم متری آن از جنس چوب و چهار یا پنج شاخۀ آن از جنس آهن بود) از محفظۀ بالایی به درون دستگاه خرمن کوب می ریختند و در مدت زمانی کوتاه که از چندین ثانیه تجاوز نمی کرد، به سرعت شاهد کوبیده شدن و جداشدن سریع دانه از ساقه بودند. چنین بود که پروسۀ خرمن کوبی سنتی به یکباره از چند روز به فقط چند ساعت کاهش یافت. ضمن آنکه در کیفیت برداشت محصول هم پیشرفت ها قابل ملاحظه می نمود.

البته، این دستگاه های خرمن کوبی از ایمنی مطلوبی برخورار نبود و محفظۀ بالایی آن (محل تغذیۀ دستگاه) و نیز محل اتصال استوانۀ گردان آن به تراکتور (که هیچ گونه پوششی نداشت) تقریباً همیشه کشاورزان مشغول به امر خرمن کوبی را تهدید می کرد. بارها اتفاق افتاد که دست یا سایر اعضای بدن کشاورزان یا دیگرانی که ناخودآگاه به محل های پرخطر دستگاه خرمن کوب تماس پیدا می کردند، زخم های گاه بسیار عمیقی برمی داشت. حداقل یکبار هم (در همان سال های میانی دهۀ ۱۳۵۰) یکی از کسانی که مشغول ریختن محصول به درون محفظه دستگاه خرمن کوب بود، به درون دستگاه کشیده شده و جان خود را از دست داد. اتفاقاتی از این دست در همان سال های نخست ورود دستگاه خرمن کوب های مذکور به روستا، که هنوز تجارب و آگاهی های لازم پیرامون نواقص و خطرات آن کم بود، بیشتر رخ می داد. با این همه، تا سال ها بعد هنوز اقدام قابل اعتنایی از سوی سازندگان خرمن کوب های مذکور در راستای ایمن سازی آن صورت نگرفته بود. از آنجایی که بیشتر اراضی کشاورزی روستای عبدآباد در مناطق کوهستانی و ناهموار قرار داشتند و نیز اراضی تحت کشت هم معمولاً چندان وسیع نبودند، تا سال ها بعد هنوز کمباین که دستگاه خرمن کوب مدرن تر و دقیق تری بود به اراضی کشاورزی روستا راه نیافته بود. متأسفانه سال هاست که اراضی واقع شده در مناطق کوهستانی و ناهموار که پیش از آن به شیوۀ سنتی (با خیش ها و گاوآهن های متصل به گاو و سایر حیوانات) کشت می شد، دیگر به ندرت زیر کشت می رود و باید گفت اغلب اینگونه اراضی دیگر کشت نمی شود.

با ورود دستگاه خرمن کوب جدید، شیوۀ خرمن کوبی سنتی تقریباً به سرعت به کناری نهاده شد، که کاری سخت طاقت فرسا و البته کم بازده بود. با این حال تا سال ها بعد کار خرمن کوبی محصولات تمام کشاورزان روستا توسط دو یا سه دستگاه خرمن کوب موجود در روستا و احیاناً یکی دو دستگاه خرمن کوبی که از روستاهای اطراف به اجاره گرفته می شد، انجام می گرفت. در واقع هم دو سه نفری از روستاییان که مالک تراکتورهای روستا بودند، دستگاه خرمن کوب تهیه کرده بودند. با این حال، در روندی حداکثر ۱۰ تا ۱۵ روزه محصول تمام روستاییان توسط خرمن کوب های معدود مذکور کوفته شده و به دنبال آن، کار جداسازی نهایی محصول دانه از کاه آغاز می شد. برخلاف خرمن کوب های سنتی (که جز خرد کردن و جداکردن نسبی محصول دانه و کاه نقش دیگری در روند جداسازی این دو محصول ایفا نمی کردند)، این خرمن کوب های جدیدتر تقریباً با سرعت محصول ریزشده و جداشده از یکدیگر (دانه و کاه) را به بیرون پرتاب می کردند و این باعث می شد، بخش اعظمی از دانه که وزن سنگین تری نسبت به کاه داشت، در فاصله کمتری از دستگاه خرمن کوب به روی زمین ریخته شود و محصول کاه هم، به دلیل وزن کمش، با فاصله بیشتری به بیرون پرتاب شود.

بدین ترتیب، برخلاف گذشته که محصول کوبیده شده هنوز کاملاً در یکدیگر مخلوط بود، خرمن کوب های جدیدتر عملاً فرایند جداسازی حداقل ۶۰ تا ۷۰ درصد محصول را (با اندک اقدامی که برای خالص سازی نهایی آن صورت می گرفت) بدون آنکه اقدام اضافی دیگری بر روی آن صورت بگیرد، انجام می دادند. کار جداسازی نهایی محصول دانه از کاه توسط کشاورزان و به کمک وسیلۀ سنتی و دستی دیگری با عنوان ”چهارشاخ“ (که به صورت چارشاخ تلفظ می شد) صورت می گرفت که هم دستۀ تقریباً یک و نیم متری و هم شاخ های چهارگانه یا پنجگانه آن از جنس چوب بود. این اقدام به هنگام وزش باد صورت می گرفت و طی آن کشاورزان توسط چهارشاخ مذکور مخلوط دانه و کاه را در جهت وزش باد به هوا پرتاب می کردند. در نتیجه، دانه که وزن بیشتری داشت در فاصله کمتری به زمین سرازیر می شد و کاه که وزن کمتری داشت در فاصله بیشتری به زمین می ریخت. بدین ترتیب، و با دو سه بار تکرار، فرایند جداسازی محصول دانه از کاه کامل می شد. بخش پایانی محصول هم که دیگر نمی شد توسط چهارشاخ آنها را از یکدیگر جدا ساخت، با کمک ”سرند“ یا صافی های دستی صورت می گرفت.

سیر (۷۵ گرم)، چارک (۱۰ سیر / ۷۵۰ گرم)، من (۴۰ سیر/ ۳ کیلوگرم یا ۳۰۰۰ گرم)، و خروار (۳۰۰ کیلوگرم) مهم ترین واحدهای اوزان و مقادیر روستاییان ما در آن سال ها بود. به رغم آنکه اوزان بر مبنای گرم و کیلوگرم و تن و . . . در آستانۀ دهۀ ۱۳۵۰ و پس از آن به سرعت معیار اوزان بر مبنای سیر و من و خروار و . . . را تحت الشعاع قرار داده و در اکثری از مناطق کشور جایگزین تمام و کمال آن گردید، اما اکثری از روستاییان و کشاورزان وقت، تا مدت ها در برابر این اوزان و مقادیر جدید مقاومت کرده و سال ها همان اوزان سابق را در معاملات و حساب و کتاب های خود مرعی می داشتند. حتی تا همین الان هم روستاییان و کشاورزان سالمندتر آن مناطق و احیاناً سایر نقاط ایران ترجیح می دهند از همان نظام سابق سنجش اوزان استفاده کنند. جالبتر آن بود که این گونه سنجش ها را حتی با استفاده از سنگ ترازوهایی که دیگر بر مبنای گرم و کیلو و نظایر آن تهیه شده بود و در مغازه ها و دکان های روستایی هم راه یافته و مورد استفاده بود، همسان سازی و تطبیق می دادند. بدین ترتیب، بزرگترین واحد سنجش وزن محصول گندم و جو خروار بود.

به طور معمول، کشاورزان متوسط الحال تا کسانی که در ردۀ بالاتری به کار کشاورزی اشتغال داشتند، به طور میانگین بین ۱۰ تا ۳۰ خروار محصول جو و گندم برداشت می کردند. بر این رقم باید محصول کاه و احیاناً محصول معدودتری که از ناحیۀ کشت نخود حاصل می شد، افزود. از این رقم البته دستمزد دروگران حرفه ای و نیز دسته‌کش هایی که احیاناً در استخدام کشاورزان مالک بودند کسر می شد که می توانست رقمی بین ۴ تا ۵ و احتمالا ۶ خروار را هم در بر بگیرد. کشاورزان معمولاً دستمزد دروگران و دسته‌کش ها را که همواره هم به صورت جنسی پرداخت می شد، پیش از حمل محصول به منزل مالک، و بلافاصله پس از جداسازی نهایی محصول دانه از کاه و از همان محل خرمن کوبی و با حیوانات بارکش خود مالک، به منازل آنان ارسال می کردند. در موارد متعدد هم مالکان قبل از آنکه محصول خود را به منزل منتقل کنند، سهم فقرا و نیازمندان و دیگر مواردی را که باید از مال خود خیرات و نظایر آن بکنند، از محصول برداشت شده جدا می کردند.

محصول نهایی گندم و جو و نیز کاه توسط الاغ های بارکش به منازل کشاورزان حمل می شد. محصول کاه از طریق سوراخ گردی که به شعاع تقریباً ۳۰-۴۰ سانتیمتر در بالای پشت بام کاهدان (کاهدان که اتاق بزرگی بود و معمولاً دیوارهای بلندی داشت، در منازل روستایی از جایگاه مهمی برخوردار بود و به هدف انبارکردن و نگهداری کاه و علوفه تغذیه گوسفندان و سایر دام ها و چارپایان روستاییان، عمدتاً در فصول سرد سال، ساخته می شد؛ روستاییان و کشاورزان کاهدان های خود را به فراخور نیازی که داشتند در اندازه های مختلف می ساختند. مساحت کاهدان می توانست از ۳۰-۴۰ متر تا حتی ۷۰-۸۰ متر یا حتی بیشتر در ارتفاع ۴-۵ متر و در مواردی بلندتر در نوسان باشد) تعبیه شده بود، به درون کاهدان ریخته می شد. محصول کاه توسط کیسه هایی که ابعاد بیرونی آن به طور متوسط ۱۲۰ سانتیمتر در ۲ متر و گاه حتی بیشتر بود، بار الاغ های بارکش شده و به محل کاهدان ها حمل می شد. برای ذخیرۀ محصول گندم و جو هم اتاق یا اتاق های دیگری در نظر گرفته می شد که به آن ”انبارخانه“ می گفتند. در داخل اکثری از این انبارخانه ها که باز هم برحسب میزان دارایی و نیاز کشاورزان مساحت آن می توانست از حدود ۳۰-۴۰ متر تا ۶۰-۷۰ متر یا حتی کمتر یا بیشتر در نوسان باشد، ظروف گلی بزرگی ساخته شده بود، که به آن ”کندی،“ ”کنده“ یا ”کندو“ می گفتند. جنس گل به کار رفته در ساخت این کندی ها ”کاهگل“ بود. این ظروف گلی به شکل دورانی ساخته می شد و شعاع قسمت پایینی آن حدود ۴۰-۵۰ سانتیمتر بود، که هرچه بالاتر می آمد، شعاعش بیشتر و بیشتر شده و در قسمت های میانی که نقطۀ اوج ظرفیتش بود، شعاع آن به حدود ۸۰ تا ۱۲۰ سانتیمتر هم (در نمونه های مختلف ساخته شده) می رسید. به تدریج که بالاتر می رفت، از شعاع درونی مساحت ظرف گلی مذکور کاسته و کاسته می شد و نهایتاً در منتهی الیه آن، که دیگر تا سقف اتاق فاصله اش به حدود ۲۰-۳۰ سانتیمتر می رسید، شعاع آن به حدود ۲۰ سانتیمتر (کمی بیشتر یا کمتر) کاهش می یافت. بسیاری از کشاورزان برای سهولت تخلیه گندم و جو در این کندی ها، که در هر منزل روستایی ممکن بود رقم آن ۳-۴ عدد یا حتی تا ۱۰ عدد هم برسد، به موازات محفظه بالایی کندی ها سوراخ هایی (با شعاع حدود ۵-۶ سانتیمتر) از پشت بام انبارخانه های خود تعبیه کرده بودند. بدین ترتیب، بار گندم و جو مستقیماً از محل خرمن کوبی به پشت بام انبارخانه ها منتقل شده و درب کیسه های حاوی محصول باز و به تدریج از طریق سوراخ های فوق به درون کندی ها سرازیر می شد. هر یک از این کندی ها به طور میانگین ۲ خروار ظرفیت داشتند. البته کندی های با ظرفیت کمتر و احیاناً بیشتر هم وجود داشت. تا حدود ۱۰ سال قبل (اوایل دهۀ ۱۳۸۰) در انبارخانۀ منزل روستایی ما در روستای عبدآباد ۳ عدد از این کندی ها وجود داشت.

نمونه ای از کندوهای ذخیرۀ گندم، جو و آرد.
نمونه ای از کندوهای ذخیرۀ گندم، جو و آرد.

بلافاصله پس از پایان کار انتقال محصول سوراخ های تعبیه شده در پشتبام و سقف انبارخانه ها مسدود و با گل و غیره پوشانده می شد تا از نفوذ و ورود آب، مورچه، حشرات موذی و غیرو جلوگیری کند. البته، این سوراخ کردن بام انبارخانه ها رویۀ همهگیری نبود و خانواده های بسیاری هم ترجیج می دادند محصول گندم و احیاناً جو خود را پس از انتقال به داخل انبارخانه ها به درون کندی ها بریزند. لازم به ذکر است که در منتهی الیه پایینی کندی ها سوراخی با شعاع حدود ۳ تا ۵ سانتیمتر تعبیه شده بود که هرگاه می خواستند گندم یا جو مورد نیاز را از داخل آنها تخلیه کنند، سوراخ مذکور را (که معمولاً با تکه پارچه ای مسدود می شد) باز کرده و پس از سرازیر شدن محصول مورد نیاز در ظرفی که به همین منظور در مقابل آن قرار داده بودند، سوراخ مذکور را مسدود می کردند. ضمناً در همۀ انبارخانه ها لزوماً کندی وجود نداشت و برخی کشاورزان ترجیح می دادند محصولات خود را در گوشه ای از انبارخانه، که با دیواری کوتاه جداسازی شده یا به همین منظور محوطه سازی مناسب دیگری صورت گرفته بود، تخلیه و نگهداری کنند.

تا جایی که یادم می آید، در آن دوره هنوز برای خریداری محصول مازاد و اضافه بر مصرف کشاورزان از سوی دولت و حکومت وقت تمهیدی جدی اندیشیده نشده بود. کشاورزان بخشی از محصول مازاد خود را گاه حتی قبل از انتقال به منزل و در آستانه برداشت نهایی آن در محل خرمن کوبی به دیگر روستاییانی از اهالی همان روستا یا روستاها و مناطق دیگر، که در کار کشت محصولات کشاورزی فعال نبودند، می فروختند. ضمن آنکه برخی تجار و بازرگانان خرده پای دورهگرد و نظایر آن نیز گاه و بیگاه در موسم برداشت محصول وارد روستا شده و محصولات مازاد روستاییان را خریداری می کردند. بخشی از محصولات مازاد (گندم و جو) هم توسط کشاورزان به نزدیکترین شهر (کشاورزان روستای عبدآباد عمده مراودات و معاملات تجاری و غیره خود را در شهرستان شیروان انجام می دادند) ارسال و به تجار خریدار گندم و جو فروخته می شد. در طول ماه های پاییز تا آستانۀ برداشت محصول در سال آتی هم کشاورزانی که هنوز بخشی از محصولات گندم و جو و البته کاه و علوفه شان مازاد بر مصرف بود، به سایر کشاورزان و روستاییانی که محصولات مصرفی شان به اتمام می رسید، می فروختند.

قدیمی ترین و در واقع تنها آسیاب (کارگاه آردسازی) روستای عبدآباد به بازماندگان آخرین خان (بیگ) روستا تعلق داشت. البته این آسیاب برخلاف نامش دیگر آبی نبود و با نیروی موتوری گازوئیلی کار کرده و گندم و احیاناً جو مشتریانش را که علاوه بر روستانشینان عبدآباد شماری هم از روستاهای مجاور مراجعه می کردند، به آرد تبدیل می کرد. هر چند سال هاست که دیگر این آسیاب تعطیل شده و هیچ گندم یا جویی در آن آرد نمی شود، اما ساختمان قدیمی آن هنوز (تابستان ۱۳۹۲) پا بر جا مانده است. تا سال های نخست دهۀ ۱۳۶۰، آسیاب فوق بیشترین نقش را در تهیۀ آرد روستاییان ما ایفا می کرد. اما به تدریج و با گسترش ارتباط روستاییان با شهر و نیز آسیاب دیگری که چند سال قبل از آن در محله دیگری از روستا ساخته و مورد بهره برداری قرار گرفته بود، باعث شد تا آسیاب قدیمی مذکور رونق و کارآیی پیشین خود را از دست بدهد. ضمن آنکه از سال های میانی دهۀ ۱۳۶۰ بدانسو، سر و کلۀ اولین نانوایی غیرخانگی که به شیوۀ نانوایی های شهری نان پخت می کرد، باز هم باعث بیاعتباری بیشتر آسیاب های روستایی شد. این را هم اضافه کنم که تا اوایل دهۀ ۱۳۶۰ چه بسا چند سال پس از آن قریب به تمام نان مصرفی روستاییان عبدآباد و اکثری از روستاهای اطراف و اکناف توسط زنان روستایی و در تنورهای خانگی پخت می شد. و بهتبع آن تقریباً تمام منازل روستایی تنورهای مستقل پخت نان داشتند. حتی خانواده های برخوردارتر هم از این قاعده مستثنی نبودند؛ در مواردی هم که برخی زنان و خانواده ها به دلایلی، شخصاً نمی خواستند یا نمی توانستند نان پخت نمایند، برخی از زنان روستا را با ارائه دستمزد و غیره مأمور این کار می کردند. بنابراین، تنور از مهم ترین بخش های منازل قاطبۀ روستاییان محسوب می شد. به ویژه در فصول سرد سال، که امور کشاورزی و باغداری و نظایر آن در خارج از روستا تعطیل می شد، تنورهای داغ و گرم متعاقب پخت نان، محل و محفلی پررونق برای گرد آمدن و قصه گویی و صحبت های دیگر خانواده ها و برخی اطرافیان و بستگان و همسایگانشان می شد تا ضمن گرم کردن خود، اوقاتی هم به فراغت بگذرانند. گاه از آتش و خاکستر داغ تنورها برای پختن شلغم، چغندر، سیب زمینی و نظایر آن استفاده می شد، که خیلی هم خوشمزه و بس خوردنی می شد. خود من خاطرات دلنشین زیادی از نشستن در کناره های گرم و فرح بخش تنورهای داغ متعاقب اتمام کار پخت نان توسط مادر نازنینم دارم. و بسیاری از قصه هایی که در همان دوران کودکی یاد گرفته ام مربوط به گذراندن همین اوقات فراقت در کنار تنورهای پخت نان بود. البته که اینگونه خاطرات پدیده ای عمومی بود و تقریباً قریب به تمام روستانشینان چنین خاطرات دلنشین و به یاد ماندنی ای را تجربه می کردند.

آنچه آمد، گزارش کوتاه و مختصری بود از روند پر فراز و نشیب کاشت، داشت و برداشت محصولات گندم و جو در روستای عبدآباد از توابع شهرستان شیروان واقع در استان خراسان شمالی در حوالی سال های ۱۳۴۵-۱۳۶۵ که کمابیش در اکثریت قریب به تمام روستاها و مناطقی از کشور هم که از شرایط اقلیمی و آب و هوایی مشابهی برخوردار بوده اند، مصداق داشته است. تقریباً تمام اطلاعات و آگاهی های مقاله حاضر را در برهه هایی از عمر شخصاً تجربه کرده ام و در مواردی هم که در درستی یا جزییات بعضی از رخدادها و تحولات تردید داشته ام از دانسته ها و تجربیات پدر و مادر گرامی ام و برخی دیگر از اهالی سالمندتر و با تجربه تر روستای عبدآباد یاری گرفته ام. گمان نمی کنم پژوهشگران و مورخانی که به ویژه در عرصۀ تاریخ تحولات اجتماعی ایران معاصر تحقیق می کنند تردید داشته باشند که خاطرات و آگاهی هایی نظیر آنچه راقم این سطور تلاش کرده است زوایایی از آن را به مخاطبان گرامی ارائه دهد، سهم و یا نقش کمی در شناخت و تألیف دقیق، عمیق و در عین حال راهبردی تر تاریخ اجتماعی ایران داشته باشد. تجربۀ تاریخنگاری ما در ده ها سال گذشته هم به وضوح نشان داده است که صرف پرداختن به تحولات سیاسی و احیاناً نظامی و موضوعات کلانتر اقتصادی، که معمولاً هم تهی و بری از هرگونه جزیی نگری و سنجش و داوری دقیق مستندات ارائه شده هستند، نمی تواند چهرۀ دقیق و مقرون به واقعیتی از تاریخ تحولات جامعۀ ایرانی در سطوح و شئون مختلف (به ویژه در زمینه های فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی، دینی و مذهبی، آداب و رسوم و ده ها مورد مهم ولی مغفول ماندۀ دیگر) ترسیم نماید. بنابراین، پرداختن به جزییات تحولات و رخدادهایی که با زندگی لایه های عمیق تر و تأثیرگذارتر اجتماعی ایران عجین بوده اند، ضرورتی اجتناب ناپذیر محسوب می شود.


۱لازم به‌ یادآوری است که قریب به‌ تمام اطلاعات تاریخی ارائه شده در این مقاله مشاهدات، تجربه و یافته‌های عمدتاً مستقیم و کمتر غیرمستقیم شخص خود من است؛ و مسامحتاً می‌توان نوشتار حاضر را در زمرۀ نوعی جامعه‌شناسی تاریخی مورد ارزیابی و سنجش قرار داد. در مواردی که یافته‌ها و دانسته‌های راقم این سطور برای تحلیل و ارزیابی موضوع کفایت نمی‌کرد، از خاطرات برخی از اهالی مسن‌تر روستای عبدآباد بهره گرفته‌ام. در این میان، پدر و مادر نازنینم، جناب آقای عباسعلی شاهدی‌ عبدآباد و سرکار خانم سکینه شاهدی ‌عبدآباد و نیز عموی بزرگوارم، قربانعلی شاهدی، که از کشاورزان بنام و دیرپای روستای عبدآباد بوده‌اند، بیش از دیگران یاریگر راقم این سطور بوده‌اند. با این توضیح که در منابع مکتوب فارسی یا غیرفارسی قابل دسترس دربارۀ اطلاعات و تحلیل‌های ارائه شده در مقالۀ حاضر تقریباً هیچ گونه اطلاعاتی وجود ندارد و بنابراین، محتوای پژوهش حاضر موضوعی بدیع و روایتی دست‌اول محسوب می‌شود و اطلاعات ارائه شده در آن می‌تواند، راهگشای پژوهشگرانی باشد که علاقه مند خواهند بود مطالعات عمیق‌تری دربارۀ تاریخ اجتماعی و اقتصادی ایران انجام دهند.

۲همچنان که قبلاً هم اشاره شد، قریب به ‌تمام اطلاعات ارائه شده در این مقاله، تجربۀ شخصی خود من می‌باشد. در دوران کودکی، نوجوانی و جوانی، سال‌ها به‌طور مستقیم درگیر کار مراحل مختلف کاشت، داشت و برداشت محصولات کشاورزی بودم؛ بنابراین به ‌عیان و مستقیم تمام این صحنه‌ها را تجربه کرده و از نزدیک شاهد آنها بوده‌ام. به‌ویژه طی ۵-۶ سالی که در فصل تابستان و در موسم برداشت محصول به‌عنوان ”دسته‌کش“ فعالیت می‌کردم، در جریان تمام جزییات کار و فعالیت و زندگی خانواده‌هایی که درگیر کار برداشت محصول بودند، قرار داشتم. محمدحسین پهلوانلو، شادروان آقا سید نادر حسن و برادرشان میرزابابا، از جمله کشاورزان روستای عبدآباد بودند که چند سالی به‌ عنوان دسته‌کش در فصل درو با آنها همکاری می‌کردم. ضمن اینکه خانوادۀ خود ما هم در همان روستای عبدآباد دارای علایق و املاک کشاورزی و باغات انگور و گردو بوده و در بخش دامداری هم فعال بود و خود من تجربیات زیادی از کار چوپانی و دامداری، کاشت و برداشت محصول باغات انگور و گردو و نظایر آن دارم.