ساختارهای اجتماعی اقتصادی رحمت آباد۱

| مدیر پیشین برنامۀ تغییر و توسعۀ اجتماعی، دانشگاه جان هاپکینز

گرگ باران دیده . . . ۲
زبانزد لری

دو ”خیابان“ پهن و مستقیم در مرکز دهکدۀ رحمت آباد با زاویۀ قائمه به هم می رسیدند و در حالی که طول و عرض اجتماع محلی (community) را قطع می کردند، ادامه شان به بیرون از محوطۀ روستایی پیرامون منتهی می شد. روستاییان آگاهانه رحمت آباد جدید را با این انگاره از فضا و نظم بنا نهاده بوند که کوچه های تنگ و درهم و بیش از حد شلوغ قلعۀ کهنه را اصلاح کنند؛ قلعه ای که نمادی از گذشته ای بود که پشت سر نهاده بودند. شریان های جدید روستایشان می بایست چنان عریض و جادار باشند که هم چند الاغ با بارشان بتوانند هم زمان و به راحتی در آنها از کنار هم بگذرند و هم تراکتور جدید، با ردیف تیغه هایش، از آنها رد شود. قرار بود در سده های آتی هیچ ساختمانی به حریم این دو خیابان اصلی تجاوز نکند. در اینجا حدود ۲۰ خانوار رحمت آبادی زندگی می کردند که دروازه های بزرگ چوبی خانه هایشان، بی آنکه در طول روز بسته باشند، به این دو گذرگاه و یک کوچۀ کوچک تر روستا باز می شد. درخت چناری در مرکز این اجتماع محلی بود که محل تجمع روستاییان برای دادوستدهای غیررسمی، کنج فراغت و محل استراحتشان بود. گلۀ گاوها هم در همین جا پراکنده بودند، کامیون روستا از همین نقطه عازم شهر می شد و هر روز، زنان برای رفتن به نهر از این مسیر می گذشتند. سلمانی و دستفروشان در همین محل بودند و دراویش دوره گرد، پرده داران و پهلوانان هم جماعت روستایی را به این نقطه می کشیدند. مهم تر از همه، خانۀ پر آمد و شد کدخدا در یک گوشه گواه مرکزیت این چهارراه بود.

درون حیاط هر خانه، با طرح و ساختی متنوع، چند درخت به چشم می خورد که سایۀ روشن شادابی به فضای کاری دور و بر می بخشیدند. اجاق کندویی شکلِ گوشۀ ایوان هم بوی تازۀ نان را در فضا پخش می کرد. در خانه های مشترک روستایی، هر خانواده جداگانه دار و ندارش را که شامل ابزار و حیوان و اموال و اشیای تجملاتی زندگی روزمره اش می‌شد پهن کرده بود که نشان از حضور مادی او داشت: قفس نگهداری اردک ها، یک لاستیک کهنۀ خودرو، یونجه و علوفۀ چارپایان، توله سگ ها، بشکه های پلاستیکی نگهداری آب برای شستن سر و صورت، آبریزگاهی حصاردار، مشک های آب، گهواره ای در سایۀ دیوار، کیسه های غله، دستارها، پیراهن ها و ظروف شستۀ در حال خشک شدن که زیر آفتاب برق می زدند، اجاق بیرونی و گاهی هم یک دوچرخه. در عرصۀ حیاط هر خانه تقریباً بیش از یک خانوار جمع بودند. در واقع، در یکی این خانه ها پنج خانوادۀ هسته ای و یک خانوادۀ گسترده (extended family) زندگی می کردند. بسیاری از این حیاط ها مجاور هم و بدون دیوار جداگانه بودند. از طریق پله یا نردبان هر خانه ای می شد به پشت بام مسطح رفت، جایی که غلات و باقلا و لوبیا را پهن می کردند تا خشک شوند، که شب های تابستان برای خواب در آنجا دراز می کشیدیم و روستاییان از همین بلندا بود که چشمشان به روند زندگی روزانۀ همسایه‌هایشان می افتاد و می توانستند نگاهی به خرمن جا، جاده و کشتزاران پیرامون بیندازند. دخترکی بر بام فرصت می‌یافت به هنگام، پسرکی را که داشت از کوچه می گذشت ببیند و به او لبخند بزند. فضای زنده، همانند جریان صدای اذان محمود در شامگاه، بر فراز بام خانه ها پخش می شد و به محوطه های کار و فعالیت در همان نزدیکی ها می رسید.

در سال ۱۳۵۴ش، جمعیت ۲۵۰ نفری رحمت آباد عبارت بودند از ۴۰ خانوار که به خانوارهای هسته ای، خانوارهای مشترک (دو برادر یا بیشتر و غالباً همراه با پدر و مادر) و خانواده های گسترده (یک مرد همراه با همسر و فرزندان مجرد و بهره مند از انباری مشترک با یک یا چند فرزند پسر متأهل) و یک خانواده دوزنه تقسیم می شدند. پس از اصلاحات ارضی، ۲۵ خانوادۀ رحمت آبادی حق تصرف زمین های کشاورزی را به دست آوردند و توانستند با اتکا بر ابزار شخم، مالک زمین های تعیین شده شوند. پانزده خانوادۀ دیگر بی زمین ماندند. شماری از خانواده ها، با آنکه گویش دزفولی منطقه را داشتند، در حریم خانه هایشان عربی صحبت می کردند. خانواده های دیگر دارای اصل و نسب بختیاری یا لری بودند. بیشتر خانواده های رحمت آبادی دست کم طی سه نسل به کشاورزی اشتغال داشته و نیای خود را از دهقانان بومی به حساب می آوردند. میانگین تعداد اعضای هر خانوار روستا به ۶ نفر می رسید. فقط دو نفر از بزرگسالان رحمت آباد توانایی خواندن و نوشتن داشتند. این روستای خودگردان، که از نظر تأمین خوراک خودکفا بود، می توانست به استثنای روغن پخت و پز و قند و چای، همۀ نیازهای اصلی برنامۀ غذایی اش را برآورد. رحمت آباد همان مشخصه های روستای دهقانی ایران را داشت و اجتماعی محروم از صنعتکاران و فروشگاه بود و روحانی مقیم نداشت.

در زمان حضور من در روستا در کسوت محقق انسان شناس، یک نفر سپاهی دانش هم در آنجا حضور داشت. پس از مدتی، یک نفر سپاهی عدالت۳ هم وارد روستا شد. این دو مردان جوان شهری بودند که می بایست مدت دو سال خدمت سربازی خود را در اینجا سپری کنند. رحمت آباد، که از جریان اصلی برنامه ریزی جدید دولت جدا مانده بود، بیشتر با روستاییان منطقه دادوستد داشت. البته گاهی هم علاوه بر مأموران دولتی، شهری های دیگری هم به این سو می آمدند: دستفروشان، معرکه گیری با صندوق های مار، درویشی روضه خوان با شاخ گاوی در دست و نقال یا دار و دسته ای نمایشگر همراه با پهلوانی که دراز می کشید تا یک جیپ از روی پیکرش رد شود. البته این عملیات باید دور از چشم سربازان سپاهی صورت می گرفت، زیرا از دیدن این صحنه ها به وحشت می افتادند و در بیشتر مواقع از ادامۀ نمایش جلوگیری می کردند. خریداران محصول به موقع خود را به روستا می رساندند. گدایان بی شماری هم به روستا هجوم می آوردند. کسان دیگری هم بودند: مأموران حکومت، چاقوتیزکن سیار، مسئولان سرشماری و افراد سازمان ریشه کنی مالاریا، دلاک (سلمانی)، قاریان فصلی، یک طبیب غیربومی، خانم های کارمند کنترل موالید با آن دامن های کوتاه سپیدشان که پیگیرانه می کوشیدند قرص های ضدحاملگی را میان زنان توزیع کنند. رقصندگانی کولی با لبان سرخ هم گاه گاهی به رحمت آباد می آمدند. افزون بر اینها، گاهی خان (ارباب) پیشین هم همراه با خانواده اش برای دیدن کدخدا یا دوستان و آشنایان دور و نزدیک سری به رحمت آباد می زد.

در سال ۱۳۵۲ش، که نخستین جاده به رحمت آباد کشیده شد، چند تن از روستاییان با هم شریک شدند تا یک وانت برای حمل و نقل بخرند. این خودرو هر روز یک بار به شهر دزفول، در فاصله ۱۰ کیلومتری، می رفت. جاده پیش از رسیدن به رحمت آباد از ۵ روستای مجاور هم می گذشت. گرچه هیچ جادۀ دیگری نبود که رحمت آباد را به بسیاری از سکونتگاه های پیرامونش متصل سازد، راه های ارتباطی باستانی و پیاده / مال رو این روستا را به حدود ۲۰ روستای اصلی پیوند می داد که روی هم، اجتماع محلی منطقه را تشکیل می دادند. این راه ها با ۱۵ تا ۲۰ سکونتگاه پراکندۀ پیرامون گره گاه های مواصلاتی سنتی داشتند. هر کدام از اهالی می توانست با دو ساعت پیاده روی خود را به نزدیک ترین روستا برساند.

این دسته از روستاهای خوشه وار، که نامشان روی هیچ نقشه یا نمودار اداری حکومت مرکزی نیامده، یک خطۀ مشخص جامعه شناختی پدید آورده بودند. تا آنجا که کاوش های من نشان می دهد، شواهدی در دست نیست که ثابت کند یک ایلخان یا تعدادی ملاک بر رحمت آباد حاکم بوده باشند. طی سده های گذشته و تا سال ۱۳۵۴ش، تقریباً همسران همۀ جوانان منطقه از خانواده های این روستاها انتخاب می شدند. این روستاها کمبود نیروی شبانی، بنایی و نیاز به طبیبان کارآزموده و دام همدیگر را در محل بر طرف می ساختند. اهالی در میان خود به دادوستد هم دست می زدند که مانند انتخاب همسر مبتنی بر حسن شهرت طرف مقابل بود. در این خطه، جنگ های سنتی بیناروستایی بسیار بیشتر بین همین روستاها در می گرفت تا با غریبه ها. هر روستای اصلی(core village) همیشه گروهی برگزیده را آماده داشت که به مناسبت عروسی یا عزا در مراسم شرکت کند و برای تبریک مناسبتی خاص یا همدردی با عزای یک خانواده به روستای مورد نظر اعزام شود. این رفتار در بیشتر روستاهای هم جوار رایج بود. کسی که وسیله ای خاص داشت هم از این امتیاز برخوردار بود که وسیله اش را برای استفاده اول به کسانی بدهد که در همان منطقه بدان نیاز بدان داشتند تا افراد خارج از محل، کرایۀ تراکتور به دیگران از این جمله بود.

با توجه به بسیاری از پیشامدهای بازگوشده دریافتم که تا میانۀ دهۀ ۱۳۴۰ش، گسیختگی قومی در زندگی روستایی به درون پیوستگی این اجتماع محلی منطقه ای هم نفوذ کرده بود. مردان و زنان روستاییانی را به یاد می آوردند که از دست دزدها، زمین داران ظالم، سربازگیری یا غارتگران دیگر به آنها پناه آورده بودند. روستاهای دیگری در این خطۀ اصلی وجود داشتند که اهالی آنها در رحمت آباد هیچ خویشاوندی نداشتند. گاهی هم پیش می آمد که روستای معینی تقریباً هر فرد فراری از سکونت گاه های دیگر را ”جذب“ می کرد. با توجه به تکرار و شدت این گسیختگی ها در مناطق روستایی سنتی و تنازع بقا از سوی مردمی که بیش از حد فقیر بودند، تعجب آور نیست که دریابیم وابستگی شکل گرفتۀ بیناروستایی در این ناحیۀ شناخته شده ناشی از خشونت چندین سالۀ وارد بر روستا بوده است.

در اواخر فعالیت تحقیقاتی ام، از طریق مقامات ساکن در تهران باخبر شدم که سازمان برنامه تعیین کرده که هرکدام از این روستاها را به یکی از سه مدل پایه ای سکونتگاه های روستایی ایران متصل سازند. برای اجرای این برنامه ممکن است ۱۲ سال دیگر وقت لازم باشد تا دولت در اجرای طرح خود برای روستاهای مورد نظر فرصت مناسب پیدا کند. فن سالاران مرکزنشین به جای آنکه بنیان محکمی را بر شالوده های خودآگاهی منطقه ای، اعتماد بینافردی و شبکۀ اطلاع رسانی بسیار مؤثر موجود بنا نهند و این خطه را به منزلۀ یک واحد متشکل تأیید کنند، روستاهای مذکور را، البته بدون هیچ گونه مشورت، به پنج مرکز اداری کلاً جدا از هم واگذار کرده بودند.

گاهشمار سالانۀ رحمت آباد
دو نظام تقسیم زمان رایج در روستا که نه غربی و نه برگرفته از گاهشمار رسمی دولت بودند از زندگی روستاییان رحمت آباد فراهم آمده بودند. در رتبۀ اول، مهم ترین چرخۀ زمان را فصول کشاورزی مشخص می ساختند. گاهشمار دینی در درجۀ دوم اهمیت قرار داشت.

در سال های تحقیقات میدانی ام در خوزستان، روستاییان رحمت آباد افزون بر جو و شبدر برای دام و پیاز مورد نیاز مصرف خانگی شان، گندم، برنج، لوبیا سبز، ماش، کنجد، خیار و بادنجان را هم می کاشتند. همچنان که روستاییان پیوسته کشت محصولات جدیدی را می آموختند، هر ساله بر تعداد محصولات کشاورزی نیز می افزودند. مشخص ترین رویداد آب و هوایی منطقه بارش نخستین باران در ماه های آبان یا آذر بود که شروع سال کشت وکار را اعلام می کرد. بذرپاشی گندم در اوایل دی ماه صورت می گرفت. کشاورزان در میانۀ بهمن شروع به کرت بندی زمین برای کاشت خیار و بادنجان می کردند. در پایان اسفند، دروی شبدر شروع می شد. بادنجان و خیار را در ماه های فروردین و اردیبهشت برداشت می کردند. گندم هم در اردیبهشت درو و برداشت می شد. مردان پس از آنکه به سراغ برداشت ماش و کنجد می رفتند، تا اوایل تیرماه که کاشت لوبیا به پایان می رسید، نشای جان فرسای برنج را آغاز کرده بودند. برآورد کدخدا نشان از آن داشت که برای این کار، به نیروی بازیاری (کارگر مزرعه) برابر با کل جمعیت روستا نیاز است. اهالی همچنان که آلونک هایی موقتی برای این کارگران می ساختند، نیروی خود را برای پُرزحمت ترین ماه سال ذخیره می کردند.

در روستا، عملاً همه درگیر رنج برنج کاری بودند. روستاییان در تمام مدت چهار هفتۀ امرداد، آن هم روزی ۱۰ ساعت، تک تک ساقه های برنج را یکی یکی با سرانگشتان، در گل ولای پر خس و خار فرو می نشاندند. پس از اینکه هفته ها می گذشت، صف رنگارنگی از کارگران روستایی، که من هم در میانشان زندگی می کردم، با آرامش راهی شالی های کوچک فراوان می شدند. در سال پُربرداشت محصول، پس از نشای برنج، همه به برداشت باقلا و لوبیا روی می آوردند. بخاری که از سینی های پر از لوبیای پخته در برابر زنان و مردان سرگرم کار در هوا پخش می‌شد، همراه با درخشش بلورهای نمک پاشیده بر روی غلاف های سبز اشتها را برمی انگیخت. کارگران به دسته بندی محصول روزانه مشغول بودند: لوبیاهای زرد برای مصرف خانه و سبزها برای فروش. تمام امید رحمت آبادی ها آن بود که در آن سال برداشت پُربرکتی در برداشت لوبیا داشته باشند تا درآمد قابل توجهی نصیب آنها کند. لوبیا هم مثل خیار و برنج از محصولات ارزشمندی بود که تقریباً عضوی از این اجتماع محلی دانسته می شد و بخشی از هویت شخصی مقدس (توتمی) آن را تشکیل می داد؛ شاید از آن رو که این سه پول به خانه می آوردند. بعد از آن، در اوایل مهر، در همان حال که مردان محصول ماش و کنجد را برداشت می کردند، زنان و بچه های نوجوان خرمن کوبی و غربال آنها با الک های متفاوت و در روندی طولانی پی می گرفتند. با خاتمۀ این اقدامات، چند هفته که می گذشت، برداشت برنج شروع می شد. اگر تا اواخر دی از بارش خبری نمی شد، روستاییان به دروی مزارع کوچکی از گندم دیم دست می زدند که ساقههای پُرخوشه ای داشتند.

هیچ کدام از روستاییان اطلاع درستی از میزان واقعی مساحت زمین های زراعی رحمت آباد نداشتند و آمارهای وزارتخانه ای هم با اطلاعات موجود سازگار نبودند. محاسبات من نشان می داد که این اجتماع محلی سنتاً بین ۲۴۳ تا ۳۲۴ هکتار از زمین را زیر کشت می برد. از این مقدار، حدود ۳ هکتار به کاشت گندم دیم اختصاص داده می شد. هرگاه روستا از منابع آبی قابل توجهی برخوردار بود، وسعت شالیزارها گسترش می یافت و حتی مزارع گندم را برای حفظ حریم مجاری آبرسانی در بر می گرفت.

از روزگاران کهن، رحمت آبادی ها آب زمین های دوردست خود را از رودخانۀ دز تأمین می کردند. در این روستا از قنات یا چاه های آب خبری نبود. در سال ۱۳۵۱ش، یک کانال کوچک دولتی، که نوعی پیشرفت به حساب می آمد، میزان آبیاری زمین های زراعی منطقه را ”کاهش“ داد و با قطع مجرای آبرسانی اصلی رحمت آباد، دستیابی روستا به بسیاری از زمین های بخش خاوری اش را غیرممکن ساخت. یک بار پس از خروج مهندسان آبیاری منطقه موقعیت مناسبی پیش آمد و رحمت آباد توانست، به رغم سرشت ستیزه گرایانه اش در برابر نظام دیوان سالاری دولتی، بخش هایی از شبکه ای آبیاری اصلی خود را بازسازی کند. روستاییان همچنین توانستند برای غلبه بر خشکسالی تحمیلی ناشی از نوآوری دولتی به احداث مجاری آب دست بزنند و حدود ۹۰ درصد از ظرفیت آبیاری این جامعۀ محلی و زمین های پیشین را احیا کنند.

دامداری این روستای مبتنی بر کشت مختلط هم مانند تولید غلات، چرخه خود را داشت. با هر محصول برداری، گاوان و گوسفندان را در مزارع رها می کردند تا بچرند. پس از بره زایی حدود ۷۰۰ میش که ۴ گلۀ روستا را تشکیل می دادند، زنان به مدت حدود ۶ ماه شیر آنها را می دوشیدند. در همین دوره، ۲۵۰ گاو و ۲۰ گاومیش هم به روستاییان شیر می دادند. حتی تعداد ۸۰۰ تا ۱۰۰۰ ماکیان متعلق به زنان روستا هم تابع تغییرات فصل بودند. این رقم در ماه های سردتر زمستان تا دوسوم کاهش می یافت.

اما مراسم ماه محرم به تغییرات فصلی وابسته نبود و البته در طول سال شمسی در چرخش بود. این رویداد فقط گذشت زمان را به یاد روستاییان می آورد و بر حیات کشاورزی آنها تأثیری نداشت. زمانی که در رحمت آباد به سر می بردم، دهۀ محرم (عاشورا) در فصل بهار واقع شد. در آن سال، روستاییان فعالانه به بزرگداشت شهادت امام سوم شیعیان، امام حسین(ع) اقدام کردند. این رویکرد همه جانبه و گردهمایی انبوه به سبب آن بود که روستاییان در بهار، فارغ از مشقت های کشت وکار، فرصت مناسبی برای ادای فرایض دینی خود به دست آورده بودند. گردش تاریخ محرم در فصول سال، که با وضعیت ثابت رویدادهای مذهبی در ادیان یهودیت و مسیحیت در تضاد است، نشان می دهد که چرخۀ کشاورزی در گاهشمار اسلامی نادیده گرفته شده است.

گاهشمار مرسوم در فعالیت های روزانۀ ایران برگرفته از تقویمی باستانی است که شروع سال نو را مقارن با نخستین روز فروردین ماه (نوروز) می داند. روستاییان دورادور با این گاهشمار آشنایی داشتند. سخن آخر آنکه دولت مرکزی ایران با کسب قدرت در رودررویی با ناامنی، به اختراع گاهشمار حافظ منافع خود، یا درست تر بگویم، متمرکز بر محور خودخواهانۀ شاهنشاه، دست زد. این تقویم با تبلیغات وسیع و مستمر بر قلمرو شهری تحمیل شد که اختیار عمل دیوان سالاری حکومت و همۀ نیروهای متعامل با آن را در بر می گرفت. این تقویم شاهنشاهی چنان تنظیم شده بود که دو رقم نخست آن را از زمان تاج گذاری داریوش کبیر (۲۵۰۰ سال پیش) و دو رقم آخر از زمان شروع حکومت رضاشاه به دست می آمد. از این رو، مشخص می شود که تقویم شاهنشاهی ابداعی نه با رویدادهای فصلی همسانی داشت و نه با مراسم دینی و سنتی مورد احترام شهروندان. از سوی دیگر، برای اندیشمندان خواهان تجدد (مدرنیته) و پیشرفت مملکت موانعی جدی در راه پیوند با گاهشمار معمول همۀ کشورهای غربی پدید می آورد.

سازمان اقتصادی روستا
اگر اقتصاد روستا را دقیق تر بررسی کنیم، مشخصۀ مشارکتی آن را بهتر درک خواهیم کرد. در این زمینه است که مقایسۀ توانمندی های آن با امکانات شرکت های کشت و صنعت و مزارع دولتی درگیر در پروژۀ دز راحت تر صورت خواهد گرفت. حتی درسال های ۱۳۵۲-۱۳۵۳ش که سرگرم این پژوهش میدانی در شمال خوزستان بودم، روستاییان رحمت آباد در فقر آشکار به سر می بردند. فقط در اتاق معلم روستا و سرباز سپاه عدالت و در دفتر مدرسه چند قطعه میز و صندلی یا مبل دیده می شد. در خانه ها فقط گهواره، چند صندوق و گاز خوراک پزی که به تازگی خریداری شده بود، اما به ندرت از آن استفاده می شد- به چشم می خورد. اتاق های درندشت روستایی، که در تابستان خنک بودند، لخت وعور می نمودند. دارایی اندک شخص و خانوار در یک یا چند جعبه یا صندوق فلزی نگهداری می شد. در سوراخ های لانه کبوتری دیوارهای گلی، یک عدد لامپای نفتی، چند بسته کبریت و مانند اینها قرار داشت. از میخ های روی دیوارها، پوشاک یا تمثال پیامبر اسلام آویزان بود و گرداگرد اجاق خانوادگی، چند قابلمه و ماهی تابه دیده می شد. زندگی بر سطحی خاک آلود و چرک جریان داشت. روستاییان بر کف اتاق ها می خوابیدند، نماز می خواندند، می پختند و می خوردند و به گفت وگو می نشستند. همین که خانواده ای پولی به دست می آورد، قالی یا قالیچه ای ماشینی -به هر حال ایرانی- می خرید تا بتواند با آمدن میهمان زیر پایش را فرش کند. خانواده های ندارتر هم به یک زیلو یا نمد قناعت می کردند.

در روستا از ظروف غذاخوری مجزای فردی خبری نبود. در رحمت آباد، من هم مانند دیگران، از یک سینی (مجمعه) مشترک و در کنار دیگران غذا می خوردم. در هر خانه فقط یک لیوان رویی آب خوری وجود داشت که همه از آن استفاده می کردند. خانواده های نسبتاً دارا برای پذیرایی از میهمانان خاص با چای، قوری و استکان و قندان و یک سینی خریده بودند. در مواقع معین، هر خانواده توانایی آن را می یافت که سر یک مرغ را ببرد و چاشت متفاوتی راه بیندازد که افزون بر میهمان، حدود ۱۰ نفر دیگر هم از آن  بهره مند شوند. بستگی به درآمد خانواده ها، مصرف برنج آنها فرق داشت. خانواده هایی بودند که هر روز یک یا چند بار برنج می خوردند و خانواده های فقیرتر در هفته فقط دو یا سه بار می توانستند پلو بار بگذارند. اکثر خانواده ها با نان فطیر حاصل از آرد گندم، گاهی همراه با ماست و گاهی شیر، سیر می شدند. هر خانوار دست کم یک رأس گاو داشت. بیشتر مواد خوراکی آنها را انواع متفاوت لوبیا، چای، سبزیجات فصل، گاه گداری تخم مرغ و در مواقعی، خوردنی های ارزان شهری مانند سیب زمینی، نخود یا هندوانه تشکیل می داد.

اکثر روستاییان فقط یک دست لباس داشتند. البته تعدادی از مردان نسبتاً متمول هم بودند که صاحب چهار یا پنج پیراهن و سه یا چهار جفت شلوار بودند. در دوران حکومت رضاشاه فرمانی صادر شد که بر مبنای آن همۀ شهرنشینان ملزم شدند پوشاک فرنگی به تن کنند. تصور دولتمردان آن بود که با تغییر لباس می توان در کوتاه ترین زمان ممکن جامعه را متجدد (مدرنیزه) کرد. از این رو، اهالی با مقداری پول جمع آوری شده برای کدخدا شلواری فرنگی همراه با یک جفت کفش، به جای گیوه، تهیه کردند. در اواخر دهۀ ۱۳۵۰ش، هرگاه یک دهقان مجبور می شد برای کاری به سراغ دیوان سالاران دزفول برود، همراه خود این رخت فرنگی اشتراکی را در بقچه ای می برد و همین که به نزدیکی پل قدیم می رسید، در گوشه ای پوشاک نو را به تن می کرد تا در مدت کوتاه حضورش ظاهر یک شهری مقبول حکومت شاه را ارایه دهد. روستایی همین که کارش را انجام می داد و از شهر بیرون می رفت، فوراً لباس های تحمیلی را از تن در آورده، دوباره جامۀ محلی خود را به تن می کرد و پیاده راه می سپرد. او از آن لباس ها به خوبی مراقبت می کرد تا برای استفاده های بعدی در شهر کارایی قابل قبولی داشته باشند.

روستاییان برای پس انداز اموال خود به نگهداشت طلای زنان (دستبند و النگو و مانند اینها) و خرید دام، عمدتاً گوسفند، رو می آوردند. البته باید خاطرنشان ساخت که تعدادی از اهالی گوسفند نداشتند. آرایه های طلا در خانواده ها نادر بود و بسیار کم دیده می شد. در اوایل دهۀ ۱۳۴۰ش، کدخدای قبلی توانسته بود قطعه زمینی بخرد. اکثر مردان و زنان بالای ۴۰ سال در همۀ عمرشان هیچ گاه به شهر دزفول نرفته و یا در موارد استثنایی فقط یک یا دو بار آنجا را دیده بودند. این اجتماع محلی، با وجود نزدیکی روستا به نیروگاه برقابی سد دز (حدود ۳۰ کیلومتر) و با وجود درخواست های مکرر از وزارت آب و برق از نعمت برق محروم بود. بعدها ضرورت زمانه روستاییان را واداشت تا با استفاده از امکانات به سرمایه گذاری هایی برای خرید ابزار و وسایل برقی روی آورند.

بخش اصلی سرگرمی و مشغولیات اهالی را حکایات جالب توجهی تشکیل می داد که زنان یا نوجوانان شبانگاه دورتادور اجاق خانوار دربارۀ خصوصیات شخصیت های روستا تعریف می کردند یا به اجرا در می آوردند. هنر نمایشی شان در تقلید هرگاه مرا سوژۀ داغ بازی های خود می ساختند بسیار اوج می گرفت. یک بار هم رخت قدیمی عروسی به تن من کردند و مراسم هیجان انگیزی به راه انداختند. هر کدام از روستاییان آرزو داشت که دست کم یک بار در طول عمرش به زیارت قبر امام هشتم شیعیان، امام رضا(ع)، در مشهد مقدس برود. در همان مدتی که در آنجا حضور داشتم، شاهد سفر تعدادی از روستاییان به مشهد بودم. با آنکه سفر آنها در قطارهای عادی صورت می گرفت و با آنها همانند چارپایان رفتار می شد، هیچ گاه خاطره های خوش سفرشان را فراموش نمی کردند و تا پایان عمر به بازگویی لحظه به لحظۀ آن مشغول بودند. دهقانانی که برای نخستین بار به زیارت می رفتند، چنان از پیش در جریان جزییات سفر بودند که به خوبی می دانستند چه محل هایی را خواهند دید. آنها پس از ورود به مشهد و زیارت، به دیدن باغ وحش می رفتند. دیدن آن همه جانور طبیعی پیش رویشان بیشتر از هر چیز دیگر دیدنی، جالب و فراموش نشدنی بود. رحمت آبادی های کنجکاو گشتی هم در شهر می زدند تا با پیشه ها و گروه های مختلف مردم آشنا شوند. تعدادی از آنها به دیدن نانوای شهری می رفتند، با او دوست می شدند و فرصت می یافتند از نزدیک تنور پخت نان را ببینند که متفاوت با نان نازک (تیری) آنها، گرده های کلفت و خوشمزه ای می پختند. در این گشت و گذار، به دانسته های زیادی می رسیدند، اما کمتر تحت تأثیر قرار می گرفتند.

در آمد نقدی سالانۀ ۸ خانوادۀ نمونۀ صاحب زمین، که در روستا به بررسی زندگی شان پرداختم، از حدود ۵۵۰ تا ۴۵۰۰ دلار متغیربود. میانگین درآمد سالانۀ هر خانواده، بر مبنای قیمت های رایج به ۱۵۰۰ دلار می رسید. این مبلغ در برگیرندۀ درآمد غیرکشاورزی هم می شد.۴ با آنکه تعداد معدودی از خانواده های صاحب زمین رحمت آباد، به کسب درآمد مالی از راه های غیرکشاوزی روی آورده بودند، با این حال، درآمد همگان عمدتاً از راه کشاورزی به دست می آمد. حساب دخل و خرج هر خانوادۀ رحمت آبادی به عهده کدبانو بود که کلید صندوق های نگهداری پول را هم نزد خود نگاه می داشت.

خانواده های بی زمین هم مانند زمین داران از محصولات گندم و برنج درآمد نقدی حاصل نمی کردند. آنها در قبال کارشان سهمی از محصول را دریافت می کردند. در فصل های پرمشغله، بازار کار آنها گرم بود و اهالی که پیشاپیش در پی افراد کاری برای چنین مواقعی بودند، نیروهای انسانی خود را به موقع تأمین می کردند. به این ترتیب، درآمد بیشتر خانواده های بی زمین ازخانواده های زمین داری که به خوبی مزارعشان را اداره نمی کردند، بیشتر می شد. آنها کارهای جان فرسایی مانند فروش هیمه یا پیشه هایی سخت مانند چوپانی یا طباخی (آشپزی مراسم بزرگ عروسی و عزا) را انجام می دادند. به همین سبب، توانایی مالی آنها افزایش می یافت و از تحرک اجتماعی بهره مند می شدند. خانواده های بسیار فقیر روستا، که تک تک آنها را می شناختم و بیشتر اوقات غذاهای ساده و یکنواختی می خوردند، هم هیچ گاه به حال خود رها نمی شدند و در خطر گرسنه ماندن نبودند. این خانواده ها که نان آور سالمی نداشتند، نمی توانستند کشاورزی کنند.

اصلاحات ارضی توانست انرژی عظیم، اما در تنگنا ماندۀ رحمت آباد را رها سازد. ساخت روستای جدید، در جایگاه ”کرسی نشین“ منطقه فقط نقطۀ شروع بود. روستاییان صاحب زمین از همان زمان که توانستند برای خود کشاورزی کنند، دست به سرمایه گذاری در امور کشت وکار زدند. در این دوره بود که اهالی برای نخستین بار به استفاده از کودهای شمیایی و آفت کش ها روی آوردند. روستاییان مغایر با برآورد معروف پروفسور لمبتون۵ (Ann Lambton) که دهقان ایرانی ”در برابر هر کوششی برای تغییر عادات مزمن خود، حتی مرتبط با شرایط معیشتی یا شیوه های سنتی کشاورزی اش، مقاومت می ورزد،“۶ با شور و شوق دگرگونی ها را تجربه می کردند. پنج سال پیش از آنکه پژوهش میدانی من در رحمت آباد شروع شود، اهالی کوشیده بودند که به کاشت و پرورش انگور، توت فرنگی، لیمو، پنبه، انار و گندم مکزیکی روی آورند. آنها حتی یک شب با خوردن پاپ کورن، که من آن را در یک شب زمستان به جای تنقلات به آنها معرفی کرده بودم، پی جوی نحوۀ کاشت و برداشت آن شدند. در دورۀ مختصر بین ظهور اصلاحات ارضی و شروع پژوهش میدانی من، دو گروه مشارکتی روستا به خرید چند دستگاه تراکتور رومانیایی و ادوات و متعلقات آن به قیمت ۱۲ هزار دلار برای شخم زمین و حمل محصول دست زدند. یک گروه مشارکتی دیگر هم برای انتقال محصولات کشاورزی به شهر یک دستگاه وانت خرید که ۴۵۰۰ دلار می ارزید. پنج تن از کشاورزان هم مشترکاً چند دستگاه افشانه (اسپری) کشاورزی را روی هم به بهای ۱۷۰ دلار خریده بودند. بسیاری از خانواده ها هم با افزایش گله و رمه و گسترش زمین هایشان، باغ های میوۀ جدیدی ایجاد کرده بودند. چنان که پیش تر اشاره شد، اهالی شبکۀ آبیاری روستای خود را تعمیر و اصلاح کرده بودند. آنها باید مرتباً بابت اسناد مالکیت زمین هایشان جمعاً مبلغی برابر با ۲۰ هزار دلار به دولت می پرداختند. افزون بر موارد بالا، اهالی در خرید ادوات زیر به سرمایه گذاری های مشترک دست زده بودند:

– یک دستگاه مینی بوس دست دوم برای تردد به شهر، ۱۰۰۰ دلار.
– ده دستگاه موتورسیکلت برای رفت وآمد تعدادی از اهالی به شهرک دولتی که در آنجا کار می کردند، ۵۰۰۰ دلار.
– بیست دستگاه دوچرخه که تعدادی از آنها را در اختیار چند نفر از دانش آموزان پسر قرار داده بودند که برای تحصیل به دزفول می رفتند، ۱۰۰۰ دلار.
– دو دستگاه چرخ خیاطی، ۱۳۰ دلار.

روستاییان کالاهای دیگری مانند رادیو و ساعت را هم به منزلۀ پاداش کار و ایجاد انگیزه خریده بودند.۷ هنگامی که آموزگار مقیم روستا پیشنهاد تشکیل کلاس شبانه (اکابر) برای بی سوادان را داد، ۳۰ نفر از کشاورزان در آن ثبت نام کردند. با راه افتادن کلاس، درس خواندن و انجام تکالیف روستاییان تماشایی بود. بعضی از روزها، صبح زود و خیلی پیش از آنکه آموزگارشان از خواب بیدار شود، دم در خوابگاه او جمع می شدند تا راه حل مسایل ریاضی شب پیش را از او بگیرند و سپس به مزارع بروند.

اصلاحات ارضی نتوانست یکی از اهداف مورد نظر حکومت، یعنی از بین بردن نظام باستانی ”جفت“ (تملک جمعی بر زمین) را در روستای رحمت آباد، عملی کند. تا پیش از اصلاحات ارضی، مبنای مالکیت زمین به این صورت بود که مالک (ارباب یا خان) حق بهره مندی از زمینی را از شاه دریافت می کرد و سپس، قطعاتی از آن را به گروه های خیش (کاشت)، معروف به ”بنکو،“ برای کاربری کشاورزی اعطا می کرد. در عوض، آنها ملزم بودند درصدی از محصول را به او بدهند. نحوۀ عضویت کشاورزان در بنکو از طریق ارایۀ نیروی کار یک مرد یا وسایل خیش یا آوردن یک چارپا (گاو یا الاغ) صورت می گرفت. کشت وکار اینان در مزرعه با هدایت یک سربنکو پیش برده می شد که می توانست تصمیمات فراوانی بگیرد. پس از اصلاحات ارضی، روستاییان ناچار شدند این واحد متشکل را فقط برای اندازه گیری زمین در آغاز هر فصل و تعیین نوبت های آبیاری به کار گیرند. با منسوخ شدن نظام بنکو، آنها که صاحب زمین بودند امکان آن را یافتند که به صورت فردی دربارۀ کشت وکارشان تصمیم بگیرند و خود مقدمات مشارکت با نیروی کار یا اجارۀ آن را سامان دهند.

در کشاورزی سنتی، مالک روستا بود که غالباً سرمایه گذاری اولیه برای تأمین هزینۀ به کارگیری یک کشاورز سخت کوش را فراهم می کرد. افرادی که نمی دانستند چگونه یک مزرعه را اداره کنند، به کمک کشاورزان دیگر آموزش می یافتند. داشتن یک چارپا یا وسایل خیش برای هر فرد کافی بود تا صلاحیت مشارکت با دیگران را به دست آورد. این شیوۀ شریک یابی را نظام جفت می نامیدند. جفت حقی قانونی برای شخص یا اشخاص به وجود نمی آورد و ارباب هر زمان که اراده می کرد، می توانست آن را ملغی سازد؛ گرچه به ندرت دست به این کار می زد. با این حال، فرصت هایی برای گروه های جفت فراهم شده بود تا زمین های اختصاصی ارباب را هم به زیر کشت ببرند. از آنجا که حق افراد جفت با هم برابر بود، میزان تعیین مساحت زمینِ در اختیار آنها با تعداد کل جفت های هر روستا نسبت معکوس پیدا می کرد. هر سال رقم این تعداد، بنا به شرایط نیروی آماده به کار روستا، تغییر می یافت و از سوی دیگر، وسعت زمین ها نیز بر تعیین مساحت زمینی که در اختیار هر جفت بود، اثر می گذاشت. برای مثال، اگر روستا ۱۲۰ هکتار زمین داشت و تعداد روستاییان صاحب چهارپا ۲۰ نفر (۲۰ جفت) می بود، هر صاحب جفت می توانست شش هکتار زمین را برای زراعت در اختیار بگیرد. با فرض هر گونه تغییر در عوامل فوق، که مکرر اتفاق می افتاد، هر جفت در روستاهای پیرامون دزفول در اوایل سدۀ بیستم بین ۸ تا ۱۸ هکتار زمین در اختیار داشت.

اگر یک کشاورز از منابع در اختیار دیگران دوباره بهره برداری می کرد، می توانست دو جفت سهم را از آن خود سازد. توزیع تعداد جفت ها ممکن بود تحت شرایط نسبتاً پایدار، متأثر از انباشت درآمد بیشتر شماری از کشاورزان، از روند اصلی منحرف شود و در همان حال، حق جفت دیگران از طریق ارث چندپاره شود. از سوی دیگر، تا زمان اصلاحات ارضی و تثبیت همیشگی تعداد جفت ها در هر روستا، انعطاف پذیری این نظام مشارکتی، که همگان را از وجود وسایل اولیۀ خیش اعضا مطمئن می ساخت، باعث تحرک رو به بالای قابل توجه و همچنین زمینه سازی مؤثر سازگاری با افت منابع مولد خانواده ها، مهاجرت ها و موارد مشابه شود. این وضعیت بازتابی از جریان مستمر فعالیت ها در مناطق روستایی بود و در واقع، تحرک نیروی کار و سرمایۀ مولد را ارتقا داد، زیرا در روستاهایی که وسعت زمین جفت ها زیاد شده بود، می توانستند نیروی کشاورزی لازم را از جفت های کوچک تر تأمین کنند و آنها را به درون خود بکشانند.

جفت به قطعۀ خاصی از زمین اطلاق نمی شد. روستاییان هر سال در نظام (regime) پیچیده ای از گردش محصول و آیش، غلات متفاوتی را در هر مزرعه می کاشتند. در آغاز هر فصل کاشت صاحبان جفت هر مزرعه را به تعداد زیادی قطعات مساوی و مشخص، برابر با تعداد جفت ها، تقسیم و برای تحویل نشانه گذاری می کردند. مثلاً در یک فصل، برای کشاورزی که ۱۵ جفت داشت، مزرعه را به ۱۵ قطعۀ کوچک زمین تقسیم می کردند. سال دیگر که همین مزرعه می بایست جوابگوی تقاضای ۲۰ جفت باشد، به بیست سهم مساوی کوچک تر قطعه بندی می شد. از این رو، هر جفت از هر مزرعه قطعۀ معینی را دریافت می کرد، اما احتمال اینکه همان قطعه را سال دیگر و با همان مساحت به دست آورد کم بود. اگر قرار بود در ۸ مزرعه برنج و در ۳ مزرعه لوبیا کاشته شود، در این صورت، امکان داشت جفت در مزارع مذکور قطعات را در محل های متفاوتی دریافت کند. این محل ها با قطعات زمینی که سال گذشته در اختیار او قرار گرفته بود متفاوت بودند.۸

در زمان اجرای اصلاحات ارضی، ۲۴.۵ جفت در رحمت آباد وجود داشت که بین 25 خانوار توزیع شده بودند. کدخدا صاحب ۴ جفت، یک خانوار دارای ۳ جفت و یک خانوار دیگر برخوردار از ۱.۵ جفت بودند. ده کشاورز فقط یک جفت و ۱۲ کشاورز دیگر نیم جفت داشتند. اصلاحات ارضی آشکارا گردش سالانۀ قطعات زمین بین سهامداران جفت را، چنان که به آن اشاره شد، غیرقانونی اعلام کرد. متولیان امور مدعی بودند که می خواهند برای مالکیت خصوصی برتری ویژه ای قایل شوند؛ البته واقعیت امر اهمیتی بود که برای مکانیزه سازی کشاورزی در سطح کلان و ضرورت محو زراعت خرده پا قایل بودند. روستاییان هم زمان با اعلام موافقت برای تعیین تعداد ثابت جفت و خانوارهای صاحب آن، مصرانه و پایدار در برابر تعیین قطعات مشخص زمین برای همیشه، حتی در برابر تهدید به اعلام عدم صلاحیت آنها از سوی مجریان اصلاحات ارضی، مقاومت می ورزیدند و آن را رد می کردند. گرچه استاد احمد اشرف در گفت وگویی رو در رو با من خاطرنشان ساخت که نظام جفت احتمالاً از مبنا برای مقاصد اخذ خراج (مالیات) به کشاورزان تحمیل شده، اما روستاییان رحمت آباد به خوبی از مزایای آن، حتی پس از اصلاحات ارضی، باخبر بودند.

نظام جفت از طریق ایجاد مسئولیت مشترک، اعتمادپذیری و تعاملات ضروری پی درپی صاحبان اصلی زمین در اجتماع محلی را به هم می پیوست و از آنجا که کشاورزان را در چندین واحد جمعی مرتبط با دارایی های روستا به هم پیوند می داد، هر سهامدار می بایست همیشه آمادۀ همکاری و تعاون با هر کس دیگری باشد که در قرعه کشی ممکن بود به عنوان هم کنار (neighbor) در مزرعه اش با او در آبیاری، آفت کشی، زمان بندی برداشت محصول و مانند اینها وجوه مشترکی پیدا کند. نظام جفت قادر بود خطرات احتمالی را در سطح جمعی پخش و از تمرکز آن بر فرد جلوگیری کند، اموال جمع را به منظور تحکیم مقدرات زمین به کار گیرد، از بروز شکاف رو به تزاید در میان سهامداران بزرگ و کوچک جامعۀ محلی جلوگیری کند و آخر سر آنکه از طریق یکپارچه سازی هویت جفت در شالودۀ زایای رحمت آباد پیوندهایی مقطعی برای مشارکت های مرتبط با ساخت مجرای آب یا راه اندازی مزرعه ای معین، ایجاد پله ها، گذرگاه ها یا مرزبندی های بین مزارع ایجاد می کرد. هر پدیده ای که بر بخشی از زمین های روستا اثر می گذاشت، توجه تک تک اهالی را برمی انگیخت. در عین حال، چه عامل دیگری می توانست جای چنین سازوکاری را بگیرد که به منظور رفاه عموم گروه های باهوش، مرفه و از حیث سیاسی قدرتمندتر را مهار می ساخت؟

به رغم منافعی که اصلاحات ارضی نصیب روستاییان ساخت، احساس می کردند این تغییر اجتماعی یکی از دو سپر توانمند دفاعی شان در برابر تهاجم دولت، یعنی ارباب، را از بین برده است. یکی از روستاییان، به نام غلام، گردنکشی دولت در برابر خواسته های دهقانان را با لات پرخاشگر شهری مقایسه می کرد که پیراهنش را در آورده و آمادۀ دعوا شده است:  ”دولت هیکل گنده اش را به رخ ما می کشد که بدانیم زورش زیاد است!“

با این همه، آنها از جان و مال خود مایه گذاشته بودند که دولت زیربنای یگانه سپر دفاعی باقی مانده شان، یعنی اجتماع محلی شان، را ویران نکند. آنها که پیش تر آماده سازی زمین به شیوۀ مکانیزه را تجربه کرده بودند، با مزایای مزارع معین و تحت مالکیت فردی و انگیزه های قوی تر برای سرمایه گذاری های کلان آشنا بودند. روستاییان که از ”مالکیت“ اعطایی دولت، خواه به صورت همیشگی و یا بنا به فرصت هایی کارساز، بهره مند شده و نیروی شهری و دیوان سالار دولت مرکزی را به حال خود رها ساخته بودند، هیچ گاه همانند کارشناسان غربی یا افرادی مانند ارسنجانی۹ نسبت به این بذل و بخشش های حکومتی دچار سردرگمی و توهم نمی شدند.

در همان حال که برنامه ریزان دولتی پس از بررسی پیامدهای اصلاحات ارضی نگران بودند که آیا این دستاوردها می توانند هم تراز با اقدامات اربابان پیشین روستاها باشند، روستاییان دریافته بودند که حتی بدترین ارباب، هنگامی که سایه اش بر سر اهالی باشد، می تواند چونان نماد پیوستگی اجتماعی آنها و تمرکز بر آن، منبع ارزش های بیشتری شود. از این رو، چگونه اعتبارات کشاورزی دولتی می توانست جای او را بگیرد؟ رحمت آبادی ها چیزهایی را ارزش گذاری کرده بودند که مدرنیزاسیون شاهنشاهی فقط وعده شان را داده بود؛ اقداماتی مانند امکان ارتقای اقتصادی فرد در جامعه، تجمع همگانی منابع، امکان کسب آزادانۀ املاک و دارایی جدید و برخورداری از آزادی های تازه. با این همه، اگر اجتماع محلی روستا از هم می پاشید، این ارزش ها دیگر چه فایده ای داشتند؟ البته دلیل محکم تری هم به چشم می خورد: در همان حین که دولت مرکزی ارباب زمین دار را از بافت روستا بیرون می راند، کالبد یا شالودۀ جامعۀ محلی آثار عمیق اصلاحات ارضی را بر امنیت جمعی خود دریافته بود. آنان حذف تدریجی نظام جفت را شاید در آخر، نه اکنون و در این مرحلۀ پرتلاطم، بلکه بعدها مورد بحث قرار دهند. بر همین اساس، اکبر اظهار می داشت: ”هضم آنچه خورده ایم، مجال زیادی می طلبد.“

دهقانان شمال خوزستان در برقراری ایمنی، نه فقط ایمنی فیزیکی، بلکه امنیت اجتماعی پایدار و پیوسته با آن، خبره بودند. آنها که بسیار کامل تر از بیشتر غرب گرایان از فردیت خود بهره ها می بردند، به ندرت در فعالیت های روزانۀ اقتصادی و کاربرد فناوری متناسب با نیازهایشان و مطمئناً نه در مذهب  خصلتی ”محافظه کارانه“ پیدا می کردند. از نظر آنها، گسترش خطرپذیری، فردیت، ابراز وجود و شاید حتی آزادی را نمی شد جدا از نوعی ساختار مستحکم اشتراکی متکی بر خانواده و اجتماعی محلی تصور کرد. آنان نمی توانستند بدون شالوده های اجتماعی و اقتصادی دژ رحمت آباد از پشت دیوارهای قلعۀ چند صد ساله ای که خود را در آن بنا به سنت محصور نگه داشته بودند، ایمن بیرون بیایند.

نظام ”بیلدار“ دومین نهاد اقتصادی حیاتی رحمت آباد بود که همانند نظام جفت، از قراردادهایی الزام آور بهره می جست و با آن یکپارچه شده بود. خانواده های زمین دار می توانستند از طریق نظام بیلدار به اجرای پروژه هایی اشتراکی بپردازند که در آنها، هر صاحب جفت ملزم بود برای تکمیل کار مورد نظر یک کارگر را به جمع تحویل دهد (هر دو صاحب نیم جفت، یک نفر). در همان سال حضورم در روستا متوجه شدم که اکثر اهالی مشارکتی فعال در اجرای این پروژه ها داشتند و فقط کمتر از ۱۰ درصد جمعیت، یعنی گاهی دو نفر، غایب بودند. در همان سال، حدود ۱۵ پروژه فعال بود و بیلدارها نصف روز دور هم جمع می شدند تا به اجرای کارهای عام المنفعه بپردازند. آنها همیشه به تعمیر شبکۀ آبیاری، ساخت پل ها، بهبود شیوه های بهره مندی حیوانات اهلی از مزارع، آماده سازی مسیرهای تردد تراکتورها یا توسعۀ کانال های آبرسانی جدید و سازه های مرتبط با آنها دست می زدند.

صاحبان زمین علاوه بر اجرای نظام جفت و حمایت از بیلدارها گروهی متحد، راه گشا و حلال مشکلات دانسته می شدند. آنان هر سال سکوی خرمنکوبی و باددهی دانه های غلات را، که مِلکی جمعی بود، تعمیر می کردند و مشترکاً دست به اقدامات عام المنفعۀ دیگری می زدند که از آن جمله بودند به کار گماردن میراب های امین و باتجربه برای آبیاری مزارع لوبیا و برنج، استخدام شب پاها در شالیزارها و مجهز کردن آنها به تفنگ و سگ در مقابله با گرازهای وحشی، به کارگیری پسربچه های زرنگ برای دورکردن پرنده ها از مزارع و گماردن میراب برای گندمزارهای آبی.

در این زمینه، کارآفرینی هایی اقتصادی که بر مبنای مساعدت های داوطلبانۀ مشتمل بر کار و پول و به عنوان منبع سرمایه پدید آمده بودند، بر مبنای توافق هایی ضمنی برای گذار از تنگناها فعال می شدند. در این روند، منابع مالی و انسانی را برای تعمیر مجاری آبرسانی به کار می بردند و اگر ضرورت داشت، مصالح و مواد لازم را تأمین می کردند. گاهی هم پیش می آمد که به خانواده های مستمند یاری می رساندند تا عزاداری عزیزان ازدست‌رفته شان را با عزت تمام یا عروسی فرزندانشان را باشکوه خیره کننده ای برگزار کنند و همچنین، مخارج ملای میهمان روضه خوان ماه محرم را به موقع بپردازند.

بسیاری از جوامع محلی دهقانی با اتکا بر مبادلۀ نیروی کار و سازوکاری همانند آنچه در رحمت آباد رایج بود، عمل می کردند. برای نمونه، هنگام معامله اگر طرفی نمی توانست بدهی خود را بپردازد، مهلت پرداخت آن را ماه ها و حتی تا یک سال بعد تمدید می کرد. البته در مواقعی که در این دادوستد، پای کودکان و آشنایان و برادران یا دوستان پیش کشیده می شد، برای آنکه مبادا کسی از این قرابت سوء استفاده کند، روابط مزبور را شدیداً کنترل و محدودیت هایی بر انعطاف پذیری آیندۀ شرکا اعمال می کردند. روستاییان همیشه هزینۀ خدمات عرضه شده را به صورت نقد یا با تودیع کالایی با ارزش برابر می پرداختند. خانواده های بی زمین که بر آزادی عمل فرد اصرار داشتند، برای هرکس که خود می خواستند کار می کردند و آخر آنکه بسیاری از صاحبان جفت که به تنهایی کشاورزی می کردند، با مشارکتی نیمه رسمی، از نیروی کار و دیگر منابع -مانند گاری هایی که با الاغ کشیده می شدند- و نیروی کار اضافۀ زنان برای باددهی دانه های غلات بهره مند بودند و همیشه خرمن هایشان را جدا نگاه می داشتند. بارها افراد غیرخویشاوند در این مشارکت ها به هم می پیوستند و هنگامی که دورۀ فعالیتشان در کنار هم به پایان می رسید، هر کس پی- کار خود می رفت و دیگر تعهدی نداشت که خودش یا دیگری برای کار فصل آینده در همین گروه حاضر باشد.

روستاییان نه فقط از مهارت ها و انتظارات هم پیوندشان برای تشکیل حلقه های اتصالی در درون جامعه شان استفاده می کردند، بلکه مهارت هایشان را برای ارتباط با اهالی جوامع دیگر هم به کار می بردند تا به قدرت اقتصادی و سیاسی بیشتری دست یابند. در دوره های نوسان قیمت ها، آنها دست بالاتر را داشتند و یک زبان شهریان خریدار سبزی هایشان را متقاعد می ساختند تا هزینه را بر مبنای بهای توافقی روستا پرداخت کنند. همچنین، این رویکردهای متحدانه را در برخورد با پیشنهادهای شهریان در خصوص اجارۀ زمین های پیرامون روستا یا پرداخت اجارۀ زمینی که در اختیار مالک پیشین قرار داشت و از تیررس اصلاحات ارضی پنهان مانده بود، هم به کار می گرفتند.

همچنان که گروه های فرعی به سازمان دهی خود مشغول بودند، اجتماع محلی شان هم در قالب یک کل بسیاری از فعالیت های مشارکتی اقتصادی دیرپای را سالیان سال تداوم می بخشید. پیش تر اشاره شد که این اجتماع توانسته بود با سهولت تمام طرحی خودویژه برای ساخت رحمت آباد جدید بریزد. البته در این زمینه بسیاری نمونه های دیگر را هم می توان نام برد. روستاییان برای خود شیوه ای برای پرداخت مالیات ابداع کرده بودند تا به کدخدا حقوق اندکی برای تأمین سفرهایش به شهر و خدمات تشکیلاتی اش به نفع روستا بپردازند یا از عهدۀ پرداخت هزینه های مراسم تفریحی و تفننی روستا برآیند. هنگامی که حادثه ای رخ می داد و مثلاً خانه ای آتش می گرفت، هر کس هر کاری را دستش بود رها می کرد و خود را به محل حادثه می رساند. این همیاری نه برای رفع خطر از خانۀ فرد صورت می گرفت، بلکه همراهی با روح جمعی اجتماع محلی را نشان می داد. اگر قرار بود برای روستا چوپانی یا گاوچرانی را به کار گمارند، همگی با او مذاکره می کردند. برای اجارۀ مینی بوس برای رفتن به زیارتگاهی محلی، به جای راننده ای که شخصاً او را می شناختند و کرایۀ بالایی پیشنهاد کرده بود، به سراغ راننده ای کاملاً غریبه، اما با قیمت منصفانه می رفتند.

اهالی همه با هم دست به کار شده، مشخصاً برای نماز جماعت درویشی که از دزفول می آمد و حدود ۲۵ تا ۳۰ نفر پیرو داشت، مسجدی ساختند. با آنکه بیشتر اهالی عضو این فرقه نبودند شمار موافقان ساخت این نمازخانه اندک بود، اما پیروان این درویش در کار خود آزاد بودند. روستاییان هیچ مراسم جمعی دینی را در آنجا برگزار نمی کردند (یک اصل مهم)، اما با غروری مدنی به آن می نگریستند و از تأمین خوراک و شربت و چای برای مراسم سالانۀ پیروانش دریغ نمی ورزیدند. یگانگی مشارکت آمیز رحمت آباد در برگیرندۀ پلورالیسم اجتماع محلی بود.

دربارۀ نحوۀ استفاده از دو دستگاه تراکتور و یک دستگاه وانت مقررات مشخصی از جانب اهالی وضع شده بود. تک تک روستاییان خود را ملزم به پیروی از آنها و پذیرش کرایه های تعیین شده می دانستند. از سوی دیگر، دارندگان خودروهای مزبور موظف بودند اولویت خدمات رسانی به اهالی را مقدم بر اهالی روستاهای دیگر رعایت کنند. همچنین، از نظر رانندگان مزبور کرایه های تعیین شده در مقایسه با نرخ جاهای دیگر مطلوب بود. از آنجا که تراکتورها و وانت ها منابع کمیاب منطقه به حساب می آمدند، همۀ اهالی می توانستند از آن بهره مند شوند. هر روستایی که در این اموال سرمایه گذاری کرده بود، دربارۀ مقرات مرتبط با آن خود را مقید به مذاکره با اجتماع می دانست. نمونه آنکه تراکتورها می بایست پیش از رفتن به بیرون از روستا، زمین های رحمت آبادی ها را شخم زده باشند، توافقی که کشاورزان روستاهای دیگر برای آزمودن و شکستن آن از طریق ارائۀ درخواست های فوری و پیشنهاد دادن رشوه به دارندگان و رانندگان تراکتورها با ناکامی روبه رو شده بودند. یکی از بندهای مقررات مربوط به وانت مقرر می داشت که اگر روستایی همراه با بار سبزی خود باشد، کرایه ای به بار او تعلق نمی گرفت. البته حمل بارهایی از سبزی و غلات به مقاصد معینی برای فروش مستلزم پرداخت کرایه بود. راننده ملزم بود به بنا به درخواست شخص، خودرو را در کنار آسیاب متوقف کند یا در هر ساعت از شبانه روز، شخص بیمار را به شهر برساند. هنگام عروسی یا عزا، در صورت نیاز به وانت، راننده وظیفه داشت با دریافت وجهی منصفانه به ارایۀ خدمات لازم بپردازد. البته از سوی اجتماع محلی، اقداماتی حمایتی از رانندگان و مالکان خودروها هم به عمل می آمد. هیچ خودرویی خارج از روستا نمی توانست به رقابت با آنها بپردازد. اگر یک خودرو قسط معوقۀ وام داشت، روستاییان به کمکش می شتافتند و در اسرع وقت مشکل را حل می کردند. همه متقاعد شده بودند که واقع بینانه به روند جاری حمل ونقل بنگرند. هیچ کس نباید توقع معافیت از پرداخت کرایه را داشت و همگی پذیرفته بودند که اصل آسیاب به نوبت، در خصوص مراجعان هم باید رعایت شود.

آمادگی روستاییان، نه فقط گرایش به مکانیزاسیون، بلکه روی آوری همه جانبۀ آنها به خرید و ادارۀ ماشین آلات را ممکن می ساخت. مسئولیت پذیری های جدید و اساسی این دسته از مردم فقیر خطۀ خوزستان نشان دهندۀ سازگاری اتحاد مشارکتی سراسر رحمت آباد با بسیاری از اشکال دیگر تشکیلاتی است که در آن عضویت دارند. به کارگیری سریع ماشین آلات نشانۀ برتری سازمان اجتماعی روستاییان است که بسیار مهم تر از فرهیختگی (تحصیلات) یا مساعدت حکومت است و به منزلۀ بنیانی برای مدرنیزاسیون خودانگیخته عمل می کند. هنگامی که چالش پدیدآمده برای بهره مندی از فناوری جدید ضرورت سرمایه گذاری کلان، بسیار فراتر از توان یک خانوار، را مطرح می ساخت یا در فرصت هایی که همین رودررویی بر حضور نیرویی انسانی، قوی تر از ارادۀ فرد، تأکید می ورزید، کشاورزان معمولی و غیرکارشناسی که بدین واسطه برخوردار از مجموعه ای از نهادها، هنجارها و مهارت های انعطاف ناپذیر فوق العاده شده بودند می توانستند به دیگران اعتماد کنند و نیازهای تازه را برطرف سازند. در روند پیشبرد امور هیچ نیرویی نمی توانست جلوی آنها را بگیرد. طیفی از تدارکات آشنای عموم با خصلتی ماندگار که اعضای اجتماع نسبت به آن مسئول بودند، مجموعه ای از راهکارهای مناسب عرضه می کرد که خویشاوندی، قومیت، وضعیت مالکیت محل مسکونی یا حتی ”طبقۀ“ در حال ظهور آن را محدود نمی کرد. در اجتماعی متکی بر تدارکات جمعی و برخوردار از قدرت انعطاف پذیری و بهره مند از خوشبینی و اعتماد به نفس سازنده و در فضایی سرشار از اطمینان گسترده در میان روستاییان سراسر این خطۀ و تعامل آنها با طرف های بیرونی قابل اعتماد بود که روستاییان توانستند مجموعۀ منظمی از مشارکت های بالقوه برای سرمایه گذاری یا مذاکره را به سوی خود بکشانند. همگان حضوری آزادانه در امورات جامعه داشتند و هزینه های پنهان کاری و رازداری نداشتند و نیازمند به موافقت های کلی مراجع بالادست نبودند.

سهامداران تراکتور، نه همۀ خویشان، در اوقات معینی تشکیل جلسه می دادند تا نسبت به خرید تجهیزات جدید، افزایش دستمزد رانندگان یا تقسیم عواید یا طرح دعاوی جدید به بحث بنشینند. با استناد به دفتر حساب و کتاب مالک تراکتور، زمینۀ مساعدی برای او و دیگر سهامداران تراکتور فراهم می شد که به اجماع برسند و نسبت به افزایش کرایه تصمیم بگیرند. طی پنج سال نخست سرمایه گذاری مشترک، مجموعۀ اصلی سهامداران در هیچ کدام از این مشارکت ها تغییری نیافت و دلیلی دردست ندارم که تاکنون تداوم عمل نداشته باشند. این ثبات امکان پیش بینی مطمئن امور را برای همۀ تعامل گران با آنها فراهم می ساخت.

با آن که تقاضاهای جمعی اهالی برای استفاده از تراکتورها و وانت موجب می شد سرمایه گذاران روستایی آنها از قبول کارهای سودآورتری باز بمانند، با این حال تا زمان خدمات رسانی به اهالی، هر سه دستگاه خودروی مزبور سود قابل توجهی نصیب آنها می ساخت. مالکان آنها می توانستند به طور منظم و در مواقع مقتضی قطعات فرسوده را تعویض کنند و پس از گذشت پنج سال، اقساط وام دریافتی بابت خرید را بپردازند. در سال ۱۳۵۲ش، با ورود یک سهامدار جدید به گروه مشارکتی، توانستند وانت دیگری بخرند. از همۀ اینها گذشته، خودروها فقط در ۴۰ درصد از دورۀ سال و آن هم در مواقع معینی به ارایه خدمات مشغول بودند.

هنگامی که نخستین تراکتور را خریدند و وارد روستا کردند، کسی از رانندگی و تعمیر آن سررشته ای نداشت، اما از آنجا که ”افسار“ آنها محکم در رحمت آباد زده شده بود، کم کم جوان ها بنا به ضرورت چنان تبحری کسب کردند که نه تنها با دقت و رعایت ایمنی تراکتورها را در مزارع و بین روستاها به حرکت درمی آوردند، بلکه به تعمیر دقیق آنها هم دست زدند. صحنه های جالبی دیده می شد که مردان به کمک خواهران نوجوان خود قطعات موتور یا گیربکس را باز کرده، آنها را تعمیر یا تعویض می کردند و دوباره سر جایشان قرار می دادند. آنان خود را ملزم می دانستند که در اوج نیازهای فصلی روستا، شب ها و روزهای پُرمشغله، تراکتورها و وانت را صحیح و سالم آمادۀ خدمات رسانی نگه دارند تا کار لنگ نماند.

مزایایی جمعی که رحمت آباد از کارآفرینی خلاقانۀ فردی در نظام جفت یا از مقررات کاربری خودروها، به منزلۀ نمادهای اولیۀ توان ایجاد کسب و کار نوبنیاد روستاییان، به دست آورده بود، ثبات محلی و قابلیت پیش بینی امور و خودگردانی را هم شامل می شد که شالوده های اساسی بهره وری پایدار را تشکیل می دادند. در زمانۀ ناآرامی که رحمت آباد خود را غرق در اقتصاد نقدی پس از اصلاحات ارضی می دید، این مقررات و شالوده های اصلی از وحدت روستا که برای کارآفرینان لازم بود در مقابل هرگونه مداخلۀ تفرقه افکنانه که در پی کنترل منابع حیاتی روستا بود محافظت می کردند. شرایط مزبور تعادل دقیقی بین آزادی عمل کارآفرینان و ساختار مشارکتی اجتماعی عرضه می داشت و نه تنها اقدامات جسارت آمیز را تضعیف نمی کرد، بلکه هم زمان با تنظیم سرعت پیوند با دنیای بیرون از روستا، باعث می شد روستاییان تبعات سیاسی مدرنیزاسیون را جذب کنند، رفته رفته خود را با آثار مخرب آن تطبیق دهند و هیچ گاه حس کنترل و نظارت بر سرنوشت جمعی خود را از دست ندهند. اجتماع محلی می بایست نخبگان خود را که به تازگی از سلطۀ ارباب رها شده بودند، بنا به منش جدیدی از مسئولیت پذیری مدنی تربیت کند که مستلزم گونه ای تعهدپذیری قوی بود. باید یادآور شد که مطمئناً زمین داران منطقه به هیچ وجه الگویی نبودند که روستاییان بخواهند نخبگانشان آنها را سرمشق قرار دهند. رحمت آباد آرام آرام دنیای خود را، که احساس می کرد می تواند همراه با پیش بینی امور در آن دست به عمل بزند، از محدودۀ خانواده و روستا به خطۀ بین روستاها گسترش داد. در عین حال، چنان احتیاط می کرد که روند پذیرش تغییرات و نظم نوین اقتصادی پیوستگی بنیادین اجتماعی اش را تهدید نکند و خود هیچ گاه مقهور نیروهایی کور قرار نگیرد که پنداشته می شد فراسوی سرحدات شناخته شدۀ بین روستاها در کمین نشسته اند.

دولت در معاملاتی مالی که با رحمت آباد داشت، آشکارا مسئولیت پذیری صنفی روستاییان را که حتی زمین داران پیشین -البته نه در مواقع تفرقه افکنی عامدانه- بر آن اصرار ورزیده بودند، نفی می کرد. دولت جداگانه برای هر خانوار مالیات در نظر می گرفت و با نادیده گرفتن خواست دهقانان، مبنی بر پرداخت گروهی دیون خود، حتی صاحبان جفت را مجبور می کرد بدهی های مالیاتی خود تک‌تک را به کمیسیون اصلاحات ارضی بپردازند. با آنکه دولت در مواقع معینی، مانند گردهمایی های سراسری دهقانان یا فشارهای گروهی برای پرداخت جمعی وام های کشاورزی، به دنبال همبستگی شهروندان بود، هر زمان صلاح می دید، برای تضعیف آن دست به هر اقدامی می زد.

خانواده
دامنۀ اشکال تشکیلاتی خانوادۀ خویشاوندمدار در روستای رحمت آباد، هنگام پژوهش میدانی من و چند دهه پیش از آن، مجموعۀ وسیعی از مشارکت های همانند با دیگر پیوندهای گوناگون غیرخویشاوندمداری را هم در بر می گرفت که پیش تر مشاهده کردیم. روستاییان منطقه فقط یک بافت پدرایلی (paterclan) متکی بر سه نسل را می شناختند که قدرت اعتبار آن در برابر چالش ها و رقابت ها رو به ضعف می نهاد. از ۴۰ خانوار (household) روستا، 34 واحد دارای خانوارهای هسته ای بودند. شش خانواده (family) از این دست تحت تکفل پدری بی همسر به سر می بردند و فرزندان مجرد دو خانوادۀ دیگر از این گروه در تکفل زنانی بی شوهر قرار داشتند. شش خانوار دیگر شامل دو خانوادۀ گسترده، سه خانوادۀ مشترک و یک خانوادۀ چندزنه بودند. در بررسی زندگینامۀ (بیوگرافی) محمد فرزند خداداد، دیدیم که این دهقان، چونان یک نمونه، چگونه همراه با پدر و برادران و پسران و زنان و کودکانش چندین بار به بیرون از رحمت آباد و یا به درون و بیرون از خانواده های مشترک نقل مکان کرده بود.

محققانی که به بررسی زندگی روستایی در این دوره پرداخته اند، نتیجه گرفته اند که تعداد زیادی از خانواده های هسته ای به مرحله ای رسیده اند که فروپاشی خانوار مشترک یا گستردۀ را به نقطۀ پایانی خود رسانده اند و این شکل احتمالاً به طور دایم از بین می رود. آن ها علت این پدیده را به نیروهای جدیدی مانند اقتصاد نقدی نسبت می دهند. با آنکه رحمت آباد هم چنین رویکرد همسانی را از سر گذراند،۱۰ این دیدگاه را نمی توان تأیید کرد، چرا که علت اصلی از هم پاشیدگی خانوادگی فقط اقتصاد نقدی نبوده است.

هنگامی که در بازۀ زمانی معینی به بررسی نیروهای پویای تحکیم خانواده و خانوار رحمت آبادی درون جامعه می پردازیم، باورکردنی نیست که جامعۀ روستایی سنتی، طی نسل های متوالی، نوع خاصی از ساختار خانواده را بر دیگری ترجیح داده باشد و مطمئناً شواهد قانع کننده ای نداریم که ثابت کند بخش متجدد ایران خانواده ها یا خانوارهای هسته ای را تقویت و ترویج کرده باشد. برای بررسی جامع تر این موضوع لازم است نگاهی به فراسوی مقولات استاندارد جمعیت شناختی مانند ”خانوادۀ گسترده“ یا ”خانوادۀ مشترک“ بیندازیم و دریابیم که چگونه روابط اقتصادی و سیاسی و اجتماعی مهم خود را پنهان می سازند.

برای مثال، پسر خانواده ای را در نظر بگیرید که متأهل است و بیرون از روستا زندگی می کند. او برای خانوادۀ پدری اش پول می فرستد و در عوض، انتظار دارد در سهمی از محصول و گلۀ خانواده شریک باشد. خانوارها و خانواده های روستاییان در منابع اقتصادی اولیه شریک اند و در عین حال که خانوارها جایگاه های جداگانه ای برای خود قایل اند، به وجوه تمایز بین خانوارها و خانواده ها، به منزلۀ واحدهای تشکیلاتی، می باید توجه داشت. با یک حساب سرانگشتی مشخص می شود که در رحمت آباد، مردها بر خانواده تسلط دارند و زن ها اندکی بیشتر از مردها خانوار را اداره می کنند. از این رو، دو واحد مذکور درکنار هم به صورت یک خانوادۀ گسترده عمل می کنند، اما جایگاهشان در خانواده های هسته ای قرار دارد. برتری آماری خانواده های هسته ای یا خانوارهایی که در این دوره برای جامعۀ روستایی ایران ثبت شده اند، بر اساس پیدایش انواع بسیاری از مشارکت های خویشاوندمدار بوده و اغلب کانون ها و اهداف کاملاً متمایزی از کنترل سیاسی را بازنمایی می کند.

در این زمینه، بهتر است نگاهی دقیق تر به مراحل زندگی محمد بیندازیم. محمد پس از بازگشت به رحمت آباد و گذراندن چند سال زندگی در کنار پدر، به همراهی برادرانش زمین پدری را به زیر کشت برد و پس از آن، نخستین اقدامش برای شروع روند خوداتکایی رسیدن به پخت و پز مستقل خانواده اش بود. اما او بدون آنکه مدعی سهم وراثت جداگانه اش شود، فرمانبردار بود و همچنان به کار اساسی در مزرعۀ پدری ادامه داد. راه اندازی اجاق (آشپزخانه) جداگانۀ خانواده به معنای آن بود که همسر محمد می تواند کارش را منبعی گران تر و انعطاف ناپذیرتر از جفت های زمین بداند و آن را کنترل کند. چند سال بعد، محمد و خانواده اش به محل دیگری نقل مکان کردند. او با این کار خودش را از مشارکت با پدر که در مرحله اولیۀ روند تولید غله بذرها را ذخیره می کردند جدا ساخت. مدتی نگذشت که نه تنها حساب و کتاب زندگی روزانه اش را مشخص کرد، بلکه مدعی دریافت سهم سالانه اش از برداشت محصول شد. این اقدام به معنای آن بود که او برای نخستین بار ارزش کار خود را از فعالیت های دادوستد مشارکتی خانوار جدا می سازد. در این مرحله، باید با پدر به بحث می نشست و از او می خواست که بابت کار مشترک با برادران بر روی زمین پدری، ”دستمزدش“ را تمام و کمال دریافت کند. پس از چندی، هر پسر خواهان حق خود بر جفت زمین از بابت سهم ارث می شود. با این مطالبات، دیگر چیزی برای پدر نمی ماند و او که تاکنون آقای خانواده به حساب می آمد، از آن به بعد وابستۀ پسر چهارم می شود.

باز هم مدت زمانی نمی گذرد که پسران خواهان تقسیم گله می شوند. این مرحله که متفاوت با دورۀ برقراری انبارهای بذر یا تعیین حق جفت از زمین است، خواست برادران برای برخورداری از حق کنترل بر انباشت ثروت را نشان می دهد. در روستا، گوسفند شکل اصلی پس انداز (مال) را تشکیل می دهد. برادران که هنوز جفت های زمین جداگانه شان را شخم می زنند و آبیاری می کنند و شالی ها را مشترکاً نشاء می کنند، با هیچ نیرویی بیرون از حریم خانواده پیمان شراکت نبسته و هیچ بازیاری را به جای نیروی کمکی به کار نگرفته اند. اما آنها همچنان شکل سنتی گروه خیش (شخم) را حفظ کرده اند. پس از چندی، چهار برادر به توافق می رسند که همۀ عملیات پس از دروی محصولات را جداگانه صورت دهند و هنگام مدیریت خرمنکوبی و باددهی محصول، مجدداً نقش زنان اثر خود را نشان دهند. در خرمنکوبی مشترک، که کارطاقت فرسایی است، زنانی که مشغله های فراوانی برای انجام امورات خانوار به عهده دارند یا تعداد فرزندانشان کم است، خودی می نمایند. در این مرحله از جداسازی است که هر کدبانو اجاق پخت و پز مستقل خود را ایجاد می کند.

اصلاحات ارضی به جداسازی نهایی نیروهای کار مشترک پیش از برداشت محصول شدت بخشید و آنها را در چهار مزرعۀ کاملاً مستقل جا داد. هنگامی که برادران با هم در مزرعه کار می کردند، فعالیتشان از طریق روند مشارکتی مشخصی پیش می رفت، اما بلافاصله پس از اصلاحات ارضی در روستای جدید رحمت آباد یک خانۀ مشترک وسیع برای شش خانوار موجود پدرایل ساختند و حتی فضای کافی برای نسل های آینده را هم در نظر گرفتند. آنها همچنین دست به سرمایه گذاری بزرگی زدند تا یک تراکتور بخرند و کاربری آن را خود، گرچه با سهم های نامساوی، به عهده بگیرند. برادران پس از آنکه در تولید خوراک و ادارۀ خانوار استقلال یافتند، وارد اشکال دیگری از شراکت شدند و بیشتر در چارچوب پیمان امکان عمل مؤثرتری پیدا کردند و شرح وظایف افراد را با ویژگی هایی مشخص می ساختند که عمدتاً از ساختارها یا سازوکارهای (arrangements) مبتنی بر پیوندهای خویشاوندی مشخص می شد. در همان زمان، دو برادر کوچک تر محمد همراه با یکی از پسرانش، که کارگران یک شرکت کشت و صنعت مجاور دزفول بودند، داشته های خود را یک کاسه کردند تا یک گروه خانوادۀ مشترک قدیمی و خانوار مشترکی راه بیندازند. آنها در یک انبار غله و یک دیگ پخت وپز مشترک بودند. در این شرایط اقتصادی دشوار، شکل این خانوار مشترک تجسم نسلی بود که پیش تر وجود داشت. همچنین، هنگامی که یکی از پسران محمد پس از ازدواج در خانۀ پدر ماند و در مزرعه برای او شروع به کارکرد، دوباره شکل دیگری از خانوار ایلی قدیم پدید آمد. در سال ۱۳۵۳ش، هرکدام از ۹ زوج تازه ازدواج کردۀ رحمت آبادی به خانوار پدری (شوهر) پیوستند.

ساختار خانوادگی روستاییان در واکنش به بسیاری از شرایط متفاوت بسته ماند یا گسترش یافت. چنان که زندگی محمد نشان می دهد، روند دگرگونی از یک شکل به شکل دیگر به صورت تدریجی صورت گرفت و در این روند، برای هرکدام از اعضای خانواده امکان تصور افزایش خطرات پیش رو فراهم بود. با آنکه ممکن بود شرایط حاکم بر خطۀ خوزستان به توزیع گستردۀ شکلی از خانوار بیانجامد، اما عوامل زیر هم بر علایق و توانایی یک زوج برای کسب استقلال معیشتی مؤثر بود: درآمد مالی خانواده، موقعیت خانواده در چرخۀ ازدواج و ارتباط آن در خلال دوره های پیش رو با با منابع مالی و زندگی اعضای خانواده و آرزوهای خانواده برای آینده. سازگاری هایی را که تاکنون بررسی کردیم نشان از توافقات مجدد در خصوص ارتباطات اولیۀ خانواده داشتند و مبتنی بر موضوعات عمل گرایانه (functional) و بیشتر بر مدار تولید کشاورزی و باززایی خانوار قرار داشتند.

این واقعیت که روستاییان چنان دارا نبودند که مال و اموال بسیاری ذخیره کنند و هر چند خانواده، چنان که در بسیاری از جوامع جایی تعریف می شود، جایی بود که انتظار ارث پسران متأهل را وابسته به خانواده در درون یا نزدیک به آن نگاه می داشت، اما متکی بر اموال غیرمنقول نبود و نیز این واقعیت که هیچ قطعه زمین مشخص یا حتی خانه ای که مالک داشت تجسم یا نماد ارث پدری نبود و این واقعیت که در بعضی از وضعیت ها، ملاکان سرمایۀ لازم را برای مرد جوانی به منظور خرید یک دستگاه خیش یا حتی یک رأس گاو اخته تأمین می کردند که نخستین گام اصلی او به سوی استقلال بود، همه پایۀ اقتصادی بسیار متغیر خانواده را نشان می دادند. در این زمینه بود که خانواده تا آنجا که می توانست معیارهایش را در خصوص ساختار گسترش می داد. بسیاری از خانواده های دهقانی این خطه خاستگاه کوچ رو داشتند و شاید از گذشته های دور کوچ رو بودند. در میان عشایر خوزستان، هر خانوادۀ هسته ای می بایست از نظر اقتصادی به خود متکی باشد. برادران به ندرت در کنار هم چادر می زدند. خانواده های کوچ رویی هم که بنا به دلایلی ناچار بودند معیشت کشاورزی (یکجانشینی) را برگزینند، محیط روستایی پیرامون خود را چنان آشفته می دیدند که مجبور بودند به شبکۀ امنی، شامل خانواده و دوستانی که در روستاهای متفاوت قرار داشتند، روی آورند. اگر روند غالب زندگی نسل های پیش از پژوهش میدانی من همچنان ادامه می یافت، ممکن بود ببینم بسیاری از آن ۹ زوج تازه ازدواج کرده که در سال ۱۳۵۳ش با خانوار پدرشوهر خانواده ای گسترده تشکیل داده بودند، تا این تاریخ جداگانه خانوادۀ هسته ای خود را پدید آورده اند. این کار را سی سال پیش مردان جوان هم نسل محمد انجام داده بودند. از سوی دیگر، اصلاحات ارضی که عملکرد نظام جفت مبنی بر تخصیص سهم به هر فرد قادر به زراعت را متوقف ساخته بود، ممکن بود زمانی خود نیازمند آن شود که در موقعیت مقتضی، بسیاری از خانواده های هسته ای به صورت مشترک یا از طریق خانواده های گستردۀ مرتبط به هم بپیوندند. در دهۀ ۱۳۵۰ش، روند سیری ناپذیر دولت در چنگ اندازی به امکانات کشاورزی خطۀ خوزستان به بی ثباتی مناطق روستایی انجامید و این اواخر، انقلاب و جنگ با عراق هم ممکن است آثار مشابهی بر جا گذاشته باشد.

از این رو، امکان دارد که محققان در بررسی های پیمایشی دهه های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ش دربارۀ مناطق روستایی برتری ”خانوارهای“ هسته ای را ناشی از شرایط گذرا و وضعیت ”نسبی“ اقتصادی و اجتماعی به حساب بیاورند تا بازنمای نوعی گرایش سراسر تاریخی یا نتیجۀ نهایی مدرنیزاسیون. بسیاری از این شرایط را می توان به زندگی روستایی دوران دیگر هم نسبت داد. با دیدن زوج های جوانی که به تازگی طعم استقلال در زندگی مشترک را چشیده اند، نمی توان با قاطعیت نتیجه گرفت که دورۀ کنونی برای نخستین بار است که در تاریخ روستا اتفاق افتاده است. درست است که در ۱۳۵۳ش، سران ایل دیگر مانند اوایل سدۀ بیستم حاکم بر مقدرات روستاها نبودند و قدرت نفوذ خود را از دست دادند و نیز محله های خویشاوندمدار (حیدری/نعمتی) شوشتر و دزفول مانند دهۀ ۱۳۰۰ش برا بیان همبستگی دیگر به جنگ روی نمی آورند، اما احتمال دارد دوباره این اشکال پدید آیند یا در خلال انقلاب هم دیده شده باشند.

از آنجا که روستاییان برای عینیت بخشیدن به روابط خانوادگی آزادی عمل و مهارت سازنده ای پیدا کرده بودند، خانوار توانست به منزلۀ واحدی مشخص به جای خانواده، که به سختی در قالب مجموعه ای از شاخص ها قرار می گیرد، نقش مشخصی برای پیمایش های مبتنی بر بررسی های عمل گرایانه ایفا کند. در چنین فرهنگی، اتکا به یک انبار آذوقۀ مشترک باید در واکنش به امکانات جانشین هرساله ای سنجیده شود که در اختیار وابستگان قرار دارد. اگر بخواهیم برای یافتن سرنخ هایی مرتبط با ارزش های روستاییان، بازمانده از دوران کهن، به مذهب آنها مراجعه کنیم، هیچ گونه مراسم دینی را مشاهده نمی کنیم که هنگام عروسی ها، زایش ها یا ختنه سوران به ستایش جایگاه خانوادۀ گسترده بپردازد. همچنین، تاکنون مناسک مذهبی روستاییان الگوهای خانوادۀ متحد پدرسالار را تجلیل نکرده اند. احکام اسلام که مبتنی بر ارث بری مساوی همۀ پسران است و البته هیچ گاه در روستای رحمت آباد رعایت نشد، منجر به گسیختگی می شود تا همبستگی. نهایت آنکه به جای وحدت بینانسلی برابری (parituy) را تقویت می کند. حتی در افسانه ها یا آموزه های دینی روستاییان، در روایت هایشان از زندگی پس از مرگ یا در تبارشناسی های خاطرات کهن یا ادبیات توده (فولکلور) هم به ندرت نشان و ردی از قدرت خویشاوندی می بینیم. خانواده های رحمت آبادی، غیر از چند شخصیت آبا و اجدادی محترم، نیای برجسته ای نداشتند که نامش را ذکر کنند. اسطورۀ بزرگ دینی آنها، امام حسین(ع)، هم در قیام عاشورا بی هیچ تردید و ترحمی کوچک و بزرگ خاندانش را به مسلخ می بُرد. دست کم دست اندرکاران مدرن سازی در رحمت آباد نمی توانند به انتقاد از اشکال سنتی خویشاوندی بپردازند که سد راه فردگرایی یا تخصیص معقولانۀ منابع شده باشد.

پیوندهای پیمانی درون یک جامعۀ محلی متحد و مسلط
ممکن است چنین به نظر بیاید که اعتماد به نفس و برون ریزی انرژی روستاییان هنگام اجرای اصلاحات ارضی مستلزم تقویت خویشاوندمداری و متکی بر ریشه های آن در پیوندهای شخصی باشد. به راستی، غیر از آن گیروبندهای قوی خانوادگی چه نیروی دیگری می توانست جای اقتدار و منابع ارباب برکنارشده و آداب و رسومی را بگیرد که او ضامن تداوم آنها بود و حضورش بدین سبب ضروری می نمود؟ در واقع، جز خانواده چه نیروی دیگری می توانست مسئولیت توسعه طلبی بی پروای روستاییان را از نظر اخلاقی، قانونی، سیاسی و اقتصادی متقبل شود؟ در همان حال که دولت در کنارۀ روستا حضور داشت، هیچ مقام شهری صاحب نفوذی نمی توانست در آنجا کاری صورت دهد. کدخدای لایق دوران ارباب سابق از دار دنیا رفته بود و ملای روضه خوان هم دیگر نقش مؤثری در امور روستا نداشت. در این خلأ که پس از نابودی سازوکار گذشته پدید آمده بود، آیا جز اتکا بر شالودۀ مجموعه ای از خانواده های هسته ای امکان طرح نوی برای روستا وجود داشت؟

روستاییان توانستند با استفاده از عناصر کارایی که در خزانۀ توانایی های خویشاوندی شان وجود داشت، پیوندهای خانوادگی را به کمک توافقات پیمانی تکمیل کرده و جنبه های شخص گرایانۀ فامیلی (تکیه بر روابط پُرمنفعت) دست وپاگیری را کنترل کنند که بنا به سرشت خود می توانستند با طرح مطالبات وسیع سد راه خلاقیت افراد متکی به خود شوند. آنها سپس از گزینه های بی شمار غیرخویشاوند و آزادتری که در سراسر منطقه حضور داشتند بهره بردند و آنها را نیز به این پیوندهای انعطاف پذیر افزودند. از این رو، شرایط مزبور درون حریم خانوادۀ هسته ای و حتی پدرایل به بقای خود ادامه داد و حتی به فراسوی هر دو راه یافت. همۀ آنها در حریم روستا حضور داشتند، اما با دنیای آن سو هم رابطه برقرار می کردند. شواهد عملی فراوانی از رویداد مزبور را در دست داریم، اما نمی دانیم این روند بر پایۀ کدام شالودۀ ناپیدا قرار دارد.

روستای نسبتاً متحد رحمت آباد توانست شالوده ای را فراهم سازد که روستاییان با تکیه بر آن ساختارهای خانوادگی را بنا به مصلحت تغییر دهند و در هنگام ضرورت، از آنها جدا شوند. این شالوده شرکای کاری گوناگونی را از سراسر منطقۀ بیناروستایی برای آنها تأمین می کرد. شکل ناپیدای دولتی که رحمت آباد آن را می شناخت، برای اعتبار بخشیدن به حکومت مرکزی زمینه و نوعی اقتدار از راه دور را برای تغییرات منعطف اجتماع محلی مستقر ساخته بود. فقط افراد معدودی وجود دولت را روا می دانستند. توانایی روستاییان برای حرکت به فراسوی پیوندهای شخصی، از بنیاد برگرفته از مشخصۀ متحد روستایشان بود. این شالودۀ مشارکتی نه ناگهان و با ظهور اصلاحات ارضی، بلکه طی نسل ها و سده ها پیش از آن تکوین یافته و وارد عرصۀ زندگی آنها شده بود. رحمت آباد توانست از نظر اجتماعی و سیاسی با اندکی نوآوری خود را با شرایط فقدان اربابی که می شناخت تطبیق دهد، زیرا در همان حال که ارباب نماد غالب هویت روستا بود، وجودش به سبب سکونتش در شهر و بی تفاوتی کلی اش به امور روستا در شالودۀ اجتماعی و سیاسی اجتماع محلی زائد دانسته می شد. کوتاه آنکه، پایداری خانواده در کشاکش زندگی از طریق صلابت شخصیت فرد ممکن بود، اما همۀ اشکال خانواده توانایی و نرمش در کارکرد خود را از رحمت آباد به دست می آوردند.

مزیت خویشاوندی پایه ای برای سازوکارهای متکی بر اهتمام بیشتر، که هر اقتصاد پویا و گسترش پذیر به آن نیاز دارد، آن است که میزان بالایی از پیش بینی پذیری را رواج می دهد. هر شخص شناخت ژرف تر و گسترده تری نسبت به اعضای خانواده و فامیلش دارد تا افراد غیرخویشاوند. از این رو، اطلاعات در پیوندهای خویشاوندی آسان تر و درست تر جریان می یابند. خانواده بیشتر از انجمن های غیرخویشاوند مراجع متنفذی دارد که به آسانی در دسترس اند و برخوردار از درک متقابل اعضا و مسیرهایی برای اطمینان بخشیدن به اجرای توافقات و تقویت آنهاست. یک خانواده پیوسته خواستار آن است که به نفع اعضایش مداخله و از حقوق آنها دفاع کند. مزایای گروه خویشاوندمدار ابتکار عمل هایی را می پذیرد که فراتر از توان فردی برای ارتقا یا نگاه داری آنهاست قرار دارد و شالوده ای طبیعی برای تقویت و تبادل منابع پدید می آورد. روستاییان رحمت آباد از این مزایا کاملاً استفاده می کردند. اعضای خانوادۀ هسته ای می توانستند با خویشاوندان بیرون از خانواده متحد شوند تا برای بازاریابی محصولات دست به مشارکت بزنند و برای کاشت زمین های اجاره ای و استخدام چوپان مشترک سرمایه گذاری های یکپارچه ای به عمل آورند و کارآفرینی روستامدارانه ای به وجود آورند.

این توانایی های برگرفته از پیوندهای خویشاوندی ممکن است به نظر برای سامان دهی فعالیت های اجتماعی، اقتصادی و سیاسی نقش برجسته ای داشته باشند، اما اگر هر اجتماع محلی به حد کافی به هم پیوسته و ماندگار بماند، امکان آن را می یابد که به اعضای خود پیوندهایی غیرخویشاوندمدار عرضه کند که پیوندهای خویشاوندی فاقد مزایای آن اند. برای مثال، در رحمت آباد این اطمینان حاصل شد که به راحتی می توان به منابع ائتلافی (pool) مرتبط با امکانات بالقوه و قابل اتکای شرکای اقتصادی یا اجتماعی، فراسوی خانواده و مرتبط با دوستان نزدیک، دست یافت. این دستاورد زمینۀ پیش بینی پذیری رفتارها، کسب آزاد اطلاعات و فشار جمعی برای تضمین حل مناقشات را تأمین کرد. منش مرسوم در روستا آن بوده که اهالی دشمن هم نیستند و ”هر کس باید به همولایتی ای که سر راه می بیند سلام کند.“ وحدت به هم پیوستۀ اجتماع محلی برای اعتباربخشی و تقویت موافقت ها و مقررات چنان کارا بود که مراجع متنفذ و شیوۀ عمل های مؤثر و لازم خود را بازمی شناخت. روستا با ایجاد موقعیت هایی برخوردار از پیوندهای ”غیرشخصی“ یا پیمانی با افراد و گروه هایی که امکان تشکیل آنها برای خویشاوندان دشوار است، به فراسوی خانوادۀ سنتی نقب زد. مثلاً چنین پیوندهایی ممکن بود شامل سازوکارهایی باشند که فقط برای دورۀ معینی که توافق شده، الزام آور باشند و دیگر به مداخلات طولانی مدت شخصی -متفاوت با توافقات خویشاوندی- نیازی ندارند. به عبارت دیگر، این پیوندها سازوکارهایی را فقط برای مطالبات از جنبه ای مشخص و توافق شده از شریک مطرح می سازند و نه کلیت وجودی شخص کاری ندارند، چنان که پیوندهای خویشاوندی همۀ وجود فرد را دخیل می دارند. این سازوکارها بین شرکایی با منشأ و منزلت اجتماعی متفاوت واقع می شوند و در آنها، هیچ کدام از طرفین نمی توانند برای طرح ادعا به مراجع مافوق رجوع کنند، یعنی این سازوکارها تابع مسئولیت پذیری متقابل و فارغ از وضعیت حاکم اند. این از مزایای پیمان است که به نحو قابل توجهی ارتباطات غیرخویشاوندی را از پیوندهای مبتنی بر روابط شخصی متمایز می سازد و هنگامی که پیچیدگی اجتماع یک طرف شراکت را مجبور می سازد که دست به گزینش بزند یا شراکتش را برای دورۀ محدودی تعیین یا با غریبه ها معامله کند، مزایای مذکور ارزش هایی دارند که برای آنها قیمتی متصور نیست.

از آنجا که رحمت آباد اجتماع محلی اصیلی بود، عرصۀ مناسبی برای پیوندهایی شد که برخوردار از روابط قابل اعتماد و مسئولیت پذیری غیرخویشاوندی بود، همانند جنبه های عملی اعتمادی که درون خانواده ها امکان پذیر بود. از این رو، به واسطۀ توانمند ساختن ارتباطات پیمانی که تمرکز ویژه ای بر بازۀ زمانی محدودتری از پیوندهای خانوادگی دارند، امکانات خویشاوندی یا جانشین آن، در صورت لزوم، پایه ای برای اشکال سازمانی پیش بینی پذیر ممکن شد. بر این شالوده بود که افراد و خانواده های هسته ای توانستند به عرصه های عمومی فراسوی گروه های خویشاوندی راه یابند. مزایای پیوندهای پیمانی درون روستا، متفاوت با پیوندهای همه جانبۀ شخص گرایی (personalism) در روابط خانوادگی، انگیزه های مثبتی به روستاییان داد تا در عرصه های اجتماعی گسترده، فراتر از قلمروی خویشاوندی، به مشارکت و تعامل های دیگرگونه ای دست بزنند. از این رو، هنگامی که کارآفرینان روستا درجۀ معینی از آزادی عمل خود را به سبب پیوستگی مشارکتی محلی فدا می کردند، در عوض انعطاف پذیری بیشتر و مجموعۀ وسیع تری از مشتریان یا شرکای بالقوه به دست می آوردند. کوتاه سخن آنکه روستاییان با این اقدامات زیرساخت های قانون را فراهم می ساختند.

با آنکه ممکن بود زوج های جوان در هنگام تشکیل خانواده های مستقل با خطر بروز خشم اجتناب ناپذیر و حتی انتقام جویی والدین شوهر روبه رو شوند، روستای رحمت آباد اما به سهم خود پناهگاهی مستقل از خانواده عرضه می کرد. آری، این اجتماع محلی به همه اطمینان داده بود که در اینجا کسی از گرسنگی نخواهد مُرد و وحدت عمل همه جانبۀ آن، به مثابۀ نوعی سپر دفاعی، هر خانوار را در برابر دزدها محفوظ می دارد. چنان که خود بارها شاهد بودم، اهالی همچون روحی واحد التیام بخش دردهای بی کسان و بیچارگان بودند و بنا به موقعیت های اضطراری، جان خود را هم به خطر می انداختند تا همولایتی هایشان را از رنج و مرگ برهانند. خانواده های فقیر و دو زن بیوه و پسرانی که خانه های مشترک پدری را ترک کرده بودند، در پناه سپر حفاظتی روستا دیگر نیازی به پیوندهای خانوادگی نداشتند تا در خانۀ مشترک پدری در درون روستا پناه یا همراهی بیابند. همچنین فرد به رابطۀ خویشاوندی نیاز نداشت تا از آن سنگری در برابر دنیای بیرون از رحمت آباد بسازد. هرگاه یکی از روستاییان نیاز به تعامل با ارگانی دولتی یا شهریان قدرتمند پیدا می کرد، همیشه یک نفر در رحمت آباد بود که راه را برای تماس های اینچنینی بگشاید. از آنجا که شعار اجتماع محلی آن است که هر کس در هر شرایطی باید با همولایتی اش هم کلام بماند، نمایندگان معتبر روستا از فامیل فرزندان متخلف می خواستند تا جانب مدارا را حفظ کنند. استقلال خانوادۀ هسته ای و یکپارچگی آن نوعی پیوستگی و قدرت مؤثر بود که ”روستایی مشارکتی“ پدید آورده بود.

رحمت آباد همچنین به عرصۀ منطقه ای بیناروستایی تعلق داشت و از قدرت پیش بینی امور و حس مسئولیت پذیری مشابهی برخوردار بود، زیرا این خطه بسیاری از جوامع محلی همسان را پیوند می داد. طی نسل های گذشته، اجتماعات محلی روستاها در هم تنیده بودند و با هم دادوستد داشتند. روستاهای مشارکتی مجزا در عمق جوامع خود سازوکارهای پیمانی روستاییان با افراد غیرخویشاوند بیرون از روستا و نیز پیوندهای سراسر منطقه را پذیرفته بودند. با این همه، این دنیای کوچک بیناروستایی، که برخوردار از قدرت پیش بینی امور بود، به روشنی حد و حدود خاص خود را داشت. بیشتر روستاییان مسئولیت پذیری مطرح را به دادوستد با اهالی شهر یا قلمرو وسیع دولت گسترش نمی دادند، زیرا در خصوص این دو، شهر یا دولت، از اطلاعات مناسب یا پوشش سیاسی حمایتی برخوردار نبودند.

یک خصلت چشمگیر روابط خویشاوندی در رحمت آباد آن بود که با توجه به شالودۀ محکم جمعی (communal) که فرد همیشه در شرایط مقتضی به آن تکیه داشت و با وجود توافقات پیمانی رایج در فرهنگ روستایی، حتی بین خانواده های هستۀ درون بافت پدرایلی، افرادی که موقعیت هایی وابسته در درون خانواده هایشان داشتند، غالباً با بزرگان فامیل به چانه زنی می پرداختند، انگار که بر پایۀ شرایطی رودررو در حال تعامل با غیرخویشاوندند. این استقلال عمل جسورانه، که حتی درون پیوندهای نزدیک خانواده به چشم می خورد و کاملأ واضح و آگاهانه بیان می شد، تشابه ناچیزی با انقیاد وابسته به مرجع مقتدر خویشاوندی داشت که عموماً به روابط خانوادگی رایج در خاورمیانه و یا مدیترانه دیده می شود. هیچ کدام از نشانه های مشترک احترام و تمکین مرسوم در مناطق شهری خاورمیانه، از جمله سیگار نکشیدن پسر جوان در حضور پدر، در فرهنگ روستایی این خطه دیده نمی شد.

در رحمت آباد، از همان زمان که پسر به سن بلوغ می رسد، می کوشد بر مبنای ارزش کاری که عرضه می کند با پدر یا بزرگ تر فامیل بر مبنای ”هر چیز عوض دارد“ ارتباط برقرار سازد. بارها شاهد بودم کودکان اگر احساس می کردند مجبورند فرمانی ببرند که باعث زحمت آنها می شد، برای انجام آن شرط و شروطی می گذاشتند. رحمان، پسرکی ۱۴ ساله، برای انجام کار چهار روزۀ تابستانی آبیاری یا چیدن سبزیجات، که تمام آن به عهدۀ او سپرده شده بود، پدرش را مجبور کرد که در عوض برای او یک شلوار کودری بخرد. دختران موفقی هم بودند که شرط همکاری با خانواده در انجام امور روزانه را موافقت والدین با حضورشان در دبستان و ادامۀ تحصیل می دانستند. زنان خانه دار که گاهی از کارهای طاقت فرسا به ستوه می آمدند، دست به اعتصاب می زدند. در پنج مورد طلاق پیش آمده در روستا، مشخص شد که زنان در پی یافتن تأهل بهتر، حتی با وجود مشکل یافتن شوهر دوم، دست به جدایی زده بودند. فریدون، مردی ۴۰ ساله، با پدر پیرش مش عباس، که صاحب کارش بود، عتاب و خطاب می کرد که چرا شرایط کارش را بهبود نمی بخشد. یک بار که بین معصومه و شوهرش بگومگو درگرفت و شوهر او را متهم به تنبلی و ناکارایی کرد و زن جوان را به خانۀ پدر فرستاد، پدر معصومه با پدر دامادش و معصومه با شوهرش موضوع را به منزلۀ معضلی پیچیده به بحث گذاشتند. همین طور، در مناقشه ای که بین غلام و پدرش درگرفت، غلام تهدید کرد که از خانواده جدا می شود، مگر آنکه وظیفۀ زن معترضش فقط شستن همۀ رخت های افراد خانوار باشد و کارهای خانه داری دیگر را انجام ندهد. در هر کدام از نمونه های بالا، آنچه امکان داشت به صورت مناقشه ای داغ بین اعضای خانواده درآید، از طریق چانه زدن ها و شرط و شروط منطقی به توافق نهایی و راه حلی رضایت بخش رسید.

جوان ترهای فامیل هنگامی که در برآورد خواست خود کاملاً موفق نمی شدند، می توانستند از مراجع متنفذ اجتماع محلی انتظار داشته باشند که با واقع بینی شرایطی قابل مذاکره را فراهم کنند. آنها می دانستند که با ترک خانه جایی برای سکونت، دست کم در خانۀ یک دوست دلسوز یا خویشاوند، خواهند داشت. به استثنای قضیۀ کودکان، اجتماع محلی بعد از گروه خویشاوندی آخرین پناهگاه محافظ فرد بود. تصور روستاییان از مراجع دیگر، همانند تجربه هایی که در خصوص مرجع خانواده داشتند، شکل می گرفت. هنگامی که ارباب بر روستا حاکم بود، نمی خواست جایگاهش مرجع نهایی مسلط بر رحمت آباد باشد، زیرا ممکن بود این امر باعث شود روستاییان زیستگاه خود را ترک کنند. گمان رایج در فرهنگ روستاییان نشان از آن داشت که ”فلانی رضایت را به اطاعت کشاند.“ این واقعیت تا حدی نشان می دهد که چرا روستاییان برای انتخاب برنامه ها و خدمات دولتی خواهان حق ویژه ای برای خود بودند.

مذاکره و معاملۀ درونی در روابط نزدیک خانوادگی باعث افزایش انعطاف پذیری سازوکارهای خویشاوندی ممکن در رحمت آباد شده بود و با اتکا به مراجع جانشین برای اجتماع روستایی، بزرگان خانواده را بیش از پیش مقید به پیش بینی پذیری امور کرد. پسران پس از جر و بحثی که به جدایی می رسید، می توانستند بنا به قصد خاصی دوباره با واحدهای خانواده بیامیزند و از این رو پدرایلی چونان نهادی برای رفع نیازهای آینده زنده نگاه دارند.

خانوادۀ هسته ای یا مشترک و گسترده یا خانوار در رحمت آباد به هیچ وجه به موضوعی برای سنجش و مقایسه در نیامده بود. خانواده هنوز هم می کوشید سلطۀ عاطفی حاکم بر اعضایش را حفظ کند. هنگام ضرورت، بسیاری از اعضای پدرایل ها می توانستند هم نوا با شرایط عمل کنند. این واحدهای خانوادگی سرشار از نیروی همدردی، طراوت، گرمای زندگی و برخوردار از خودمختاری آگاهانه به پرورش اعضای خود دست می زدند، به آنها حس احترام می بخشیدند و همچنان که از آنها درخواست همیاری می کردند، چتر دفاع را بر سرشان می گشودند. چنین بود که بزرگ خانواده که مدعی مرجعیت بی چون وچرا بود فقط از طریقی عقلایی به این جایگاه دست می یافت.

موضوع توانایی سازمان دهی روستای مشارکتی در کانون این پژوهش قرار دارد. بر مبنای پیوندهای عمل گرایانه ای که دارای ”تعریف عینی“ اند (objectively defined)، مانند تملک همگانی یک قطعه زمین یا دفاع همگانی که اصل قلمرویی دورکیم است، همبستگی این اجتماع توانسته بود فرهنگ محلی را قادر سازد در فراسوی اصل خویشاوندمداری به پیوستگی اجتماعی، اقتصادی و سیاسی برسد و تا سر حد برخورداری از اصول سازمانی ”غیرشخصی“ به رشد خود ادامه دهد. همچنان که محیط فراگیر منطقه امن تر می شد، خانوادۀ هسته ای راه خود را از ماتریس بزرگ تر روابط خویشاوندی جدا می ساخت. با آنکه روابط خویشاوندی باقی می ماندند و ممکن بود تحرک یابند، هنگامی که افراد و خانواده های هسته ای می خواستند اشکال سازمانی جدیدی را به وجود آورند، طولی نمی کشید که محدود به ارتباط با اقوام می شدند؛ الزامی که به ناچار با خود تقاضاهایی شخص گرایانه به همراه داشت.

تحرکات اجتماعی و اقتصادی
انعطاف پذیری اشکال سازمانی عمل گرایانه ای که دارای حدود مشخصی در هر دو قالب خویشی و غیرخویشی بودند و همچنین محیط باز و پیمان گرایانۀ خطۀ بیناروستایی رحمت آباد فرصت های بسیار زیادی را برای تغییرات اقتصادی و اجتماعی فراهم ساخت. این روند در دهه های گذشته هم جریان داشت. رحمت آباد فاقد قشربندی طبقاتی بود، با این حال، خانواده هایش در طیف قابل توجهی از تفاوت دارایی به سر می بردند. با توجه به رفاه نسبی دورۀ پس از جنگ [جهانی دوم] و حتی دستاوردهای اصلاحات ارضی، گمانه زنی دربارۀ حدود نهایی آن ناممکن است. بنا به برآوردهایی که در روستای رحمت آباد به عمل آوردم، درآمد سرانۀ خانوادۀ رحمت آبادی از ۴۵۰۰ تا ۵۵۰۰ دلار نوسان داشت. در این محاسبه باید حساب خانوارهای تک نفره (بیوه زنان) را جدا ساخت. از سوی دیگر، روستا با انتقال بسیاری از جلوه های ثروت به شهر شواهد این شکاف را می پوشاند. شاخص های دارایی واقعی آشکار عبارت بودند از سه دستگاه خودروی مورد استفادۀ همگان، هر کدام در تملک تعدادی شریک؛ گوسفندان؛ و اندازۀ خانه، نه اثاث آن. دو شاخص نخست به خودی خود خصلتی مولد داشتند و نمادهایی از دارایی و مشوق بهره وری بودند. اجتماع محلی زمینۀ ناچیزی برای خودنمایی از راه پوشاک یا افراط و تنوع طلبی در عیش ونوش و تفریحات به دست می داد. چون از برق خبری نبود، کسی هم فرصت چشم و همچشمی با دیگران بر سر خرید وسایل جدید زندگی مانند یخچال و تلویریون پیدا نمی کرد. خانواده هایی که درآمد متوسطی داشتند، بیشتر از پولدارهای روستا برای آموزش فرزندان خود هزینه می کردند.
در واقع، آنان که به تازگی در رحمت آباد ساکن شده بودند، همچنین خانواده های تهیدست و آنها که هنوز خواستار پیوندهای ایلی بودند، در حاشیه های روستا زندگی می کردند. با این حال، شماری از خانواده های اسم ورسم دار بر آن بودند که حریم خانه شان را در مرکز روستا محفوظ بدارند. این حاشیه نشینان خود را از روند فعالیت های روستا جدا نمی دانستند و حتی چونان بخشی از پیکری واحد در تصمیم گیری های مؤثر بر اجتماع محلی فعالیت داشتند. در میان کسانی که گاه گاهی بین این روستا و شهر در حال تردد بودند، دو پسر جوان از یک خانواده فقیر توانستند از میان بهترین مشاغل شهر برای خود امکان درآمد مساعدی فراهم کنند. از شش خانواده با هویت قومی عرب، بختیاری و لر، چهار واحد صاحب زمین بودند. فقیرترین خانواده در رحمت آباد به یکی از اقوام پولدارش در شهر افتخار می کرد که مکرر سوار بر گران ترین موتورسیکلت که برای اهالی تازگی داشت، به دیدنش می آمد و آن را در گوشه ای نمایان در برابر چشم همه پارک می کرد. انگار از این شخص که برخوردار از یک امکان (وسیلۀ نقلیه) بود، می شد برای روز مبادا توقعی داشت.

از آنجا که ورود به دسته های مشارکتی مطمئن برای کسب منابع مکمل به راحتی صورت می گرفت، رحمت آباد در تاریخ اخیر خود شاهد پویایی هایی در میان خانواده ها بود که البته بنا به معیارهای خاص ایشان از ثروت صورت می گرفت. در سال ۱۳۵۲ش، از شش خانوادۀ مرفه روستا کسانی را می شد نام برد که از کودکی چوپان گله های روستا بودند. مال دار دیگر روستایی زحمتکشی بود که از نوجوانی یتیم مانده بود، اما با تکیه بر یک جفت زمین به ارث رسیده توانست با شراکت و ابتکار عمل خانوادۀ بزرگی متشکل از برادران و خواهران و همچنین همسر و چند بچۀ به جا مانده از عمویش را به خوبی سرپرستی کند. با آنکه ثروت کدخدای فعلی از پدرش به ارث رسیده بود، اما آن مرحوم خود به خانواده ای فقیر و کپرنشین در جنوب رودخانۀ کارون تعلق داشت. خویشان به جامانده اش تا سال ۱۳۵۳ش در آنجا و در فقر مطلق به سر می بردند.

روستاییان به هر کسی امکان آشنایی با دستاوردهای همگانی را می دادند. این کمالات آشکار نشانۀ روند مستمر تحرک رو به بالا بودند. رضا که به کمک خواهر نوجوانش خانوادۀ شش نفره ای را شامل پدر نابینایش سرپرستی می کرد، شبانه روز مشغول کار بود. پدرش سه سال پیش از شروع این تحقیق کور شده بود. رضا توانسته بود یک خواهر و یک برادرش را به مدرسه بفرستد. چندی نگذشت که خانواده را به خانه ای بزرگ تر که سه اتاق داشت انتقال داد. در آنجا آغلی جداگانه هم به گاوشان اختصاص داد. کم کم در جوار این خانه ساختمان مستقلی برای سکونت خود و همسر آینده اش فراهم ساخت که دارای آشپزخانه و گاز خوراک پزی و یک کمد لباس فلزی بود. برآوردها نشان می داد که میزان عواید این خانواده از نیم سهم زمین خود، بیشتر از سهم کامل خانوادۀ دیگر، بود. موفقیت در رحمت آباد نه به وضع مالی شخص در هنگام تولد بستگی داشت و نه روابط با دیگران. سخت کوشی و کسب مهارت های لازم برای زندگی عامل اصلی پیشرفت بودند.

با این حال، زندگی هر کسی سیر صعودی نداشت. خانواده هایی بودند که محصول خوبی برداشت نمی کردند و بدهی های کلان داشتند. مراسم پرخرج یا بیماری های طولانی مدت آنها را از پا درآورده بود. یکی دیگر از دلایل جدی تنزل وضع اقتصادی ناکامی در داشتن فرزند پسر (نرینه) یا دیر به دنیا آمدن فرزند پسر در شرایطی بود که گماردن کارگر بر روی زمین گران تمام می شد. با این همه، خانواده هایی که با چنین محرومیت هایی دست به گریبان بودند همچنان مستقل می ماندند. اهالی می کوشیدند برای این دسته از خانواده ها و فرزندانشان کارآفرینی کنند. ممکن بود کدبانویی مرفه برای آنها مقداری غله بفرستد، اما رحمت آباد با خیرات و اجیرشدگی برای کار بیگانه بود. سیاه روزی از دید روستاییان آن بود که مبادا روزی در شهر دزفول غریب و بی کس بمانی. با اطلاع از این سرنوشت محتوم، دو خانوادۀ فقیر، که در گذشته کشاورز بودند اما با مصادرۀ زمین هایشان به دست دولت آوارۀ شهر شدند، پس از مدتی سرگردانی در دزفول صلاح را درآن دیدند که به رحمت آباد پناه ببرند. این درخواست با استقبال فوری اهالی روبه رو شد.

بیشتر افراد موفق روستا ارتقای شرایط زندگی و افزایش درآمدشان را به عواملی مهم تر از سخت کوشی نسبت می دادند. در این زمینه نمونه ها فراوان بودند: در شرایط مناسبی که برای کار پیش می آمد، آنها فرصت را مغتنم شمرده و یک گروه شریک تشکیل می دادند تا از مزایای متقابل آن بهره مند شوند. به علت خطرات جانی پیشۀ شبانی و فرسودگی جسم چوپان، که در برابر آفتاب و باد و باران قرار دارد، در رحمت آباد دو یا سه نفر برای این کار دست به شراکت زده و همۀ سختی های آن را به جان خریده بودند. می دانیم که بیشتر چوپانان از خانواده های بی زمین بودند، اما شغل آنها عواید فراوانی نصیبشان می کرد، چون در پایان سال مزدشان را بر مبنای سهمی از تعداد گوسفندان گله دریافت می کردند. زندگی مال دارترین خانواده های روستا از شبانی شروع شده بود. پس تعجبی ندارد اگر روستاییان بر این باورند که در روز قیامت بندگان صالح خدا سوار بر گردۀ گوسفندان از پل صراط می گذرند و وارد بهشت می شوند.

پس از اصلاحات ارضی و به رغم ممنوعیت ها، اجاره کاری دست دوم (sub-renting) رایج شد. خانواده های فقیر گروه هایی شریک تشکیل دادند و از این راه توانستند زمین های راکدماندۀ کسانی مانند کدخدا را به صورت شراکتی به زیر کشت ببرند. گروه های شریک دیگری هم متشکل از خانواده های بی زمین و افرادی با املاکی اندک به سراغ زمین های ارباب های سابق در مناطق حاشیه ای روستا رفتند و به کشتوکار بر روی آنها پرداختند و آبادشان کردند. فرزندان خانواده های تهیدست به سرعت مشاغل راهبری تراکتورهای روستاها را به عهده گرفتند و از این راه درآمدهای زیادی به دست آوردند. یکی از اهالی تهیدست روستا به نام مراد به آب و آتش می زد تا اوضاع زندگی اش را سر و سامانی ببخشد. او فعالانه در پی گروه های شریک می گشت. به کلاس پیکار با بی سوادی می رفت و از سپاهی دانش می خواست به او قرآن خواندن بیاموزد تا بتواند در مراسم دینی برای همولایتی هایش به تلاوت آیاتی از کتاب آسمانی بپردازد. او احساس می کرد این کار به او شخصیتی برجسته و هاله ای از احترام ناشی از دانش آموختگی می بخشد. هنگامی که دولت جاده اش را می ساخت، مراد خود را به پیمانکار دولتی رساند و در آنجا مشغول به کار شد. او حتی پس از ساعت ها اضافه کاری رایگان توانست رضایت سرکارگر مربوطه را جلب کند و در مدتی کوتاه، نقشۀ پل کوچک آبگذر مسیر جاده را همراه با دستورالعمل های ساخت آن را فرا بگیرد و خود ناظر بخش هایی از کار شود. او در مقام رانندۀ تراکتور، داوطلب انجام کارهایی در مناطق دوردست شد و در روستاهای بیرون از زادگاه در پی درآمد بیشتر و حتی پیداکردن بهترین همسر از پا ننشست. دربارۀ موضوع کوشش های همه جانبۀ اهالی برای ارتقای سطح معیشت گفتنی ها بسیار است. در جایی دیگر، شکل همیاری گروه های روستایی در قالب شریک را به منزلۀ یک سازمان اقتصادی به بحث گذاشته ام.۱۱ این روحیۀ رقابت آمیز برای پیشبرد و پیشرفت امور در کوشش های بچه های مدرسه هم دیده می شد. بسیاری از بچه ها پس از قبولی در دبستان، هنگامی که می شنیدند دیگر نمی توانند در دورۀ راهنمایی ادامه تحصیل دهند، روزها می گریستند و اعتراض می کردند.

از همان ابتدا، روستاییان توانستند از راه پیوندهای نظام شریک پله پله رو به بالا پیشرفت کنند و به بهره برداری متنوع و قابل توجهی از منابع متفاوت خانوارها بپردازند و نیازهای مکمل خود را بر طرف سازند. هم زمان، فرهنگ روستا هم این باور را به اهالی قبولانده بود که به استثنای شرایط مصیبت باری که شخص را از پا در می آورد، شایسته نیست که فرد از آشنایان موفق خود انتظار کمک داشته باشد. افرادی که در حال پیشرفت و بالا بردن موقعیت درآمدی بودند، خود را در هیچ مرحله ای متعهد به کمک مالی به فقرا و صدقه پروری نمی دانستند. این روندهای خاص، که نمونه هایی از آن را شاهد بودیم، خانواده های هسته ای جداگانه را قادر ساخت تا آشکارا شرایط استقلال خود را ”اعلام کنند.“ استقلال مذکور دارای دو مفهوم بود: ناوابستگی به پدرایل به امید مساعدت و استقلال از الزام به سهیم نمودن پدرایل در عواید حاصله.

مقایسۀ خانواده های رحمت آبادی و دزفولی
درمی یابیم که ساختار اولیۀ حیات اجتماعی در روستا را خانواده/خانوار هسته ای تشکیل می دهد که امکان هم آمیزی دارند و در صورت نیاز، خانواده یا خانوارهای مشترک یا گسترده را به وجود می آورد. افزون بر این، وضعیت مزبور آزادی عمل و فراغت از مزاحمت های خویشاوندان را نصیب افراد می سازد و به آنها دستیابی به چشم اندازهای گسترده ای از پیوند با غیرخویشاوندان را عرضه می دارد. از آنجا که این پیوندها به وجود آورندۀ تحرک بیشتر و خودمختاری می شدند، فرهنگ روستا آنها را تقویت می کرد. در همان حال که اعضای خانوادۀ هسته ای اعضایش را با عشق، احترام و حس امنیت می پروراند، معاش آنها را هم تأمین می کرد. عینیت گرایی بقای این خانواده را تأمین می کرد و پراکندگی افراد را با وضعیت آشکار شرایط ارتباطی ترکیب می کرد. در این اقتصاد و شفافیت عملی کارها بود که خانوادۀ روستایی با خانوادۀ شهری تفاوت مشخصی می یافت. توجه دقیق به این تباین است که به ما کمک می کند مشخصه های متمایز جامعۀ روستایی را به صورتی برجسته نشان دهیم.

خانواده های دزفولی که می خواستم آنها را بشناسم یا درباره شان با روستاییان به بحث بنشینم، تصویر زیر را در ذهنم من به جا گذاشته است: مجمع الجزایری از شبکه های پراکنده و ادعاهای شخص گرایانۀ متکی بر مراتب دور و درازی از خویشاوندمداری واقعی و ساختگی. بیشتر خانواده های روستایی، بر مبنای مشاهدات خود از اوضاع زندگی همولایتی هایشان در شهر در دهۀ 1350ش، متوجۀ فرصت هایی شده بودند که در اختیار دزفولی ها قرار داشت. آنها چشم انداز پیوندهای شخص گرایانه شان را تعدیل کردند تا از این امکانات دستاوردهایی برای استقلال بیشتر خود فراهم کنند. با شناختی که از عملکرد خانوادۀ روستایی کسب کرده ایم، درمی یابیم خانوادۀ شهری در جهتی مخالف رشد کرده است. در قلمرو شهری دولت، کلید اصلی برای موفقیت نه لیاقت و خوداتکایی فرد، بلکه وابستگی به اشخاص متنفذ و مقتدر بود. روستاییانی که به شهر دزفول می رفتند، مردمی را می دیدند که بیشتر وقت زندگی شان صرف چنگ زدن به حلقه های درهمی از اشکال پیچیدۀ وابستگی به اشخاصی می شد که به قول خودشان ”مشکل گشای“ آنها بودند. دزفولی های زرنگ از هیچ کوششی دست بر نمی داشتند تا اقوام متنفذی را در دفتر سازمان ملل، دانشگاه آلمان، مکه، تهران و شهرهای نزدیک استان بیابند و موقعیتی برای پیشرفت خود فراهم سازند. این محل ها به مثابۀ خانوادۀ گستردۀ آنها بودند. یک روز یکی از روستایی ها به نام رضا حرف جالبی زد: ”ما پیش می رویم، با همان دقتی که زمین را شخم می زنیم . . . اما شهری ها چی؟ آنها امکانات فامیلی را شخم می زنند تا جلو بزنند.“ مگر محمدرضاشاه پهلوی نبود که ایستاده بر اوج امکانات شهری میلیون ها دلار خرج کرد تا دودمان سلطنتی ۲۵۰۰ ساله، از زمان تأسیس امپراتوری داریوش کبیر، را برای بقای خانوادۀ خودش به وجود آورد؟ و به راستی یک شهری چگونه می تواند از این همه امکانات وسیع فامیلی چشم پوشی کند؟

رفاه رو به رشد جامعۀ شهری ایران در دهۀ ۱۳۵۰ش به تقویت و اشاعۀ شخصی گرایی انجامید که برای شهرنشینان هویت خویشاوندمداری را با خود داشت. اما واکنش روستای رحمت آباد در این خصوص چگونه بود؟ روستاییان کوشیدند در این دهۀ اخیر (۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ش) از هر نوع رابطۀ محدودکننده برهند و برای خود پیوندهای غیرشخصی تر یا غیرخویشاوندی فراهم آورند.

هم زمان اما رحمت آبادی ها در روستا توانستند در درون خانوادۀ گسترده و در پیوندهای مرتبط با آن بسیاری گروه های شراکتی مشخص و اغلب کوتاه مدت تشکیل دهند. آنها با این امکانات تازه خانوادۀ هسته ای را در معرض گفتمان های سازنده ای برای رسیدن به شرایط صریح و خاص سازوکارهای معین کسب وکار قرار دادند. آنان در موقعیت های جدید، برای آنکه استقلال خود را حفظ کنند، می کوشیدند وابستگی های متقابل را مشخص سازند. در مقابل این فعالیت ها، خانواده های شهری در پی رسیدن به فامیل متنفذی بودند تا به منافعی یک شبه دست یابند. این عواید ناگهانی با تعهدات مبهم، تعمیم یافته و در نتیجه، گرفتاری های فردی رو به فزونی همراه می شد. شهری ها از ”شرایط شفاف“ برای قبول مسئولیت ها و مطمئناً از پیشنهاد ”خوداتکایی،“ که روستاییان بر آن تأکید داشتند، خودداری می ورزیدند. چنان که شرح داده شد، روستاییان پیوسته با شخصیت های مرجع خانوادگی شان به جر و بحث می نشستند تا مشکلات بینابینی را به نفع فرد و خانواده حل کنند. هر مرحلۀ جدایی محمد از پدرش، گرچه دردناک، اما نشان دهندۀ کوششی فردی برای مشخص ساختن مرجع مرتبط با موضوع معینی بود. اما شهری ها، متفاوت با چنین اقدامات روستاییان، ”قدرت خانوادگی شان“ را به منظور رسیدن به ”عمو“ از هم متلاشی می کردند؛ برای دوستان تهرانی گردن کلفت یا مراجع مقتدر اما غیر ملموسی که شاید هرگز آنها را ملاقات هم نکرده بودند.

خانوادۀ شهری با گسترش نامشخص و تکیه بر مراجع قدرت متغیرش، شکل و اعضای خود را از چشم عموم پنهان می ساخت. یک نفر داوطلب سپاه صلح حاضر در دزفول که می خواست شجره نامۀ یک خانوادۀ پایین دست جامعۀ دزفول را ترسیم کند، هیچ گاه نتوانست با افراد مرتبط با کارش به توافق برسد که چه کسانی در درون یا بیرون شاخ و برگ این درخت خانوادگی هویتی واقعی دارند. او سرانجام نموداری منطبق بر برداشت خود کشید، اما معلوم بود که با برداشت شماری از افراد مذکور بر سر جایگاه واقعی شان تفاوت داشت. از میان اندک روستاییانی که در دزفول به  خرده کاری می پرداختند، به ندرت کسی پیدا می شد که برای یک خانوادۀ دزفولی کاری انجام دهد، چون بزرگ خانواده هنگام حساب و کتاب و پرداخت دستمزد ناپدید می شد. مادر کریم در مقایسۀ خانوادۀ روستایی با پیکره ای ملموس و آشکار و خانوادۀ دزفولی با شکلس غیرشفاف و عمدتاً به صورت کلاف درهمی از ابهام و راز و رمز، می گفت:

می بینی که اینجا در هر خانه همیشه به روی همه باز است. هر کسی می تواند نگاهی به حیاط بیندازد یا بیاید داخل، حتی غریبه ها یا دستفروش دوره گرد . . . اینها زود متوجه می شوند که ما کی هستیم و چه کاره ایم . . . اما در دزفول، افراد خانواده، که معلوم نیست چند نفرند و چه کاره اند، پشت درهای بسته دور هم جمع می شوند.

در ادامه به شرح تکمیلی این تفاوت ها خواهم پرداخت تا شخصیت اجتماعی روستای مشارکتی رحمت آباد را بهتر بشناسیم.۱۲

هر کدام از واحدهای خانواده و خانوار در رحمت آباد و گروه های شریک و سرمایه گذاری های مشترک تعهدات همگانی و فرهنگ روستا را به منزلۀ نوعی اجتماع سیاسی به صورت شفاف و عمل گرایانه چونان یک واحد اجتماعی تعریف می کردند. این وضعیت به هر کدام از آنها یکپارچگی مشخصی می بخشید، چنان که دیگر اهالی حاضر در عرصۀ عمومی را قادر می ساخت خواستار مسئولیت پذیری باشد. روستای مشارکتی برای فراهم سازی یک ساختار منظم پیش بینی پذیر یکپارچگی اجزای اجتماعی خود را تأمین می کند. روستاییان از طریق فعالیت های فردی یا سازمان دهی دیگران به چنان توانمندی می رسیدند که می توانستند شرایط اجتماعی مؤثر بر رسیدن به اهدافشان را کنترل کنند. بدون رسیدن به شناخت ملموس، رحمت آبادی ها اطلاعات ناآشنا را چونان توهماتی دسترس ناپذیر رها می کنند. قدرت پیش بینی پذیری و قدرت هدایت ذاتی و خودمختارانۀ موجود در این روستا و منطقۀ پیرامون آن روستاییان را قادر ساخته تا از پیوندهای شخص گرایانۀ ذهنی بگذرند و به سوی پیوندهای پیمانی موجود در کارآفرینی های مکمل پیش بروند و حتی در این شرایط اصل خانواده را هم قرار دهند. دوستان روستاییان در دزفول از این شالودۀ مشارکتی، سرشار از قدرت پیش بینی پذیری و کنترل محلی محروم بودند.

در میان مؤمنان بزرگمردانی اند که وفادارانه بر سر پیمان با خدایشان ایستاده اند و آنان هم که هنوز در انتظارند، پایدارانه عهد خود را تغییر نداده اند.
سورۀ احزاب، آیۀ ۲۳


۱ این مقاله ترجمۀ هاشم حسینی از فصل دوم ساختارهای ابتدایی حیات سیاسی: توسعۀ روستایی در ایران دورۀ پهلوی است. بنگرید به
.Grace E. Goodell, The Elementary Structures of Political Life: Rural Development in Pahlavi Iran (Oxford: Oxford University Press, 1986), 35-60
۲ به نظر می رسد اصل این زبانزد گرگ بالان دیده باشد و بالان به معنای دام و تله است (مترجم).
۳ در اصل ”خانه های انصاف و شوراهای داوری“ حاصل از انقلاب سفید (مترجم).
4 .Grace E. Goodell, “Agricultural Production in a Traditional Village of Northern Khuzestan,” Marburger Geographische Scheriften, 64-65 (1975), 243ff
۵ (توضیح مترجم) آن لمبتون (1912-2008) ایران شناس، پژوهشگر و مشاور سیاسی فرهنگی سفارت انگلیس در تهران. کتاب معروفش مالک و زارع در ایران نام دارد. برای آشنایی با او بنگرید به فخرالدین عظیمی، ”لمبتون و سیاست در ایران: شناخت و قدرت یا نگاهی به کارنامۀ یک خاورشناس،“ نگاه نو، شمارۀ 102 (تابستان 1393)، 99.
6 .Ann Lambton, Landlord and Peasant in Persia (London: Oxford University Press, 1953), 263
۷ برای اطلاع از جزییات بنگرید به
.Goodell, “Agricultural Production,” 277
۸ برای اطلاع از داده های کاشت بنگرید به
.”Goodell, “Agricultural Production
۹ برای شرحی از نظام جفت بنگرید به
Eric J. Hooglund, Land and Revolution in Iran, 1960-1980 (Austin: University of Texas Press, 1982), 23ff and 103ff; Cyrus Salmanzadeh, Agricultural Change and Rural Society in Southern Iran (Cambridge: The Middle East and North African Studies Press, 1980), 173-178. 
10 Salmanzadeh, Agricultural change and Rural Society, 107; Grace E. Goodell, “The Elementary Structures of Political Life” (PhD Dissirtation, Columbia University, .1977), 199.
11 .Goodell, The Elementary Structures of Political Life, Chapter 4
12 .Goodell, The Elementary Structures of Political Life, Chapter 5

778 پاسخ

دیدگاه ها غیر فعال است.