سرگذشت بانی مرموز دهکده­ ای در کرمان

| استاد دانشگاه آزاد واحد کرمان و عضو پیوستۀ فرهنگستان علوم

مقدمه

گداعلی، بانی چشمه ­گز کرمان، دهکدۀ پدری مؤلف، شخص مرموزی بود که اطلاعات مختصری به مضمون زیر از زبان او سینه به سینه به ما رسیده است:

۱. من بَربَرم.

۲. در سبزوار بودم که با حاکمان وقت مشکل پیدا کردم.

۳. از سوی مرجعی به من امر به اختفاء داده شد.

۴. به سوی کرمان حرکت کردم و در کوه­ های اینجا [چشمه­ گز، چهل کیلومتری کرمان،] متوقف شدم.

۵. شب­ ها در اشکاف کوه ­ها می ­خوابیدم و روزها به شکار مشغول می­ شدم. از آب چشمۀ کنار درخت گز استفاده می­ کردم.

۶. بعد از چند سال که آرامشی برقرار شد و فراموش شده بودم، در کنار این چشمه قلعۀ کوچکی ساختم و تشکیل خانواده دادم. [از قلعه اثری نیست ولی پیرمردی از خویشان، گوشۀ اطاقش را به من نشان داد و گفت: ”یک­ چهارم قلعه گوشۀ همین اطاق بود که خرابش کردیم و بقیه­ اش مرغدانی پسرعموی مرحومت است.“ به حساب تقریبی من، کف قلعه دایره­ای به قطر سه متر می­ شد.]

نویسندۀ این مقاله پسر قوامعلی پسر اکبر پسر رجبعلی پسر گداعلی مزبور است. پدرم در اواخر سلطنت ناصرالدین ­شاه به دنیا آمد و با همۀ علاقه­ ای که به چشمه­ گز داشت، به علت صدمات خشکسالی و سیل­ های غیرمترقبه به کرمان کوچ کرد. پس از فوت همسر اولش با مادر من ازدواج کرد و هنگام مرگ پدرم سن من و برادر کوچک ­ترم کمتر از شش سال و سه سال بود. اطلاعات بالا را مرحوم مادرم که حافظۀ تاریخی بسیار خوبی داشت از پدرم نقل می­ کرد. اگر طبق معمول فرزندان گداعلی را بطن اول او فرض کنیم و من را بطن چهارم او به شمار بیاوریم، نفر اول بطن چهارم ۴۵ سال از من بزرگ ­تر بود و آخرینشان من و برادر کوچکم هستیم. مادرم بعدها شنیده بود که بربر به معنای وحشی است و از بربر بودن جد شوهرش اکراه داشت و خوش­ قلبانه مسئله را چنین برای من تعبیر می ­کرد: ”چون نام پدر پدرت اکبر بود و او را اَیبَر و نهایتاً بَربَر صدا می­ کردند، پدرت اشتباهاً فکر کرده بود که همۀ طایفه­ ات و من­جمله جدت گداعلی بربر بوده­ اند.“

اخیراً و بعد از فوت مادرم، به گلایۀ یکی از نوه­ های احمدشاه قاجار برخوردم که نوشته بود جنوبی­ ها، به ­ویژه طایفۀ زند، دو ایل افشار و قاجار را بربر می­ خواندند تا ایرانی بودنشان را زیر سوال ببرند. احتمالاً جد ترک ما برای پوشاندن هویت و توجیه لهجه ­اش از اصطلاح عام بربر استفاده می­ کرد و این را اضافه کنم که چهرۀ عمومی نوادگان گداعلی چشمه­ گزی هیچ تفاوتی با چهرۀ مخلوط فارسی- ترکی- کردی‌-بلوچی‌-لری‌-عربی رایج در ایران ندارد.

در ۵۰ سالگی، بین کاغذ کهنه ­های مادرم، سندی ثبتی­ دیدم که مرحوم پدرم طبق آن مزرعه ­ای برای من و برادرم تهیه دیده بود. پدرم فقط بر یادگیری قرائت قرآن تأکید داشت و مادرم که کاملاً بی ­سواد بود، برخلاف او، می­ گفت بچه­ ها باید به دانشگاه بروند. من نمی­ دانم شصت و اندی سال پیش و آن هم در کرمان، مادرم که ۱۸ سال اول زندگی­اش را در ده کوچکی گذرانده بود، این کلمۀ دانشگاه را از چه کسی یاد گرفته بود. قرائت قرآن را تحت نظارت پدرم فرا گرفتم، ولی نمی ­دانم برادر کوچک ­ترم به ارادۀ مادر به مکتب رفت یا به وصیت مرحوم بابا. پدرم انتظار داشت که در اولین فرصت به ده برگردیم، ولی مادرم تا می­ توانست مزایای شهرنشینی را برمی­ شمرد. بعد از فوت پدر، مادرم با عمه و خواهرم، که ساکن ده بودند، مدت­ ها بر سر این مسئله جر و بحث داشت، ولی ما را خونسردانه تا دانشگاه رساند. وقتی که مادرم سند مزرعه را نشانم داد، استاد تمام دانشگاه بودم. برادر ارشدم -رحمه ­الله علیه- گرچه خودش تحصیل رسمی­ نداشت، ولی در امر تحصیل من کوشا بود و از ما همچون فرزند مراقبت می ­کرد. یک روز با برادر ارشدم از روی کنجکاوی به چشمه­ گز رفتیم تا مزرعۀ ۵۵ سال ندیده را ببینیم. بهای مادی مزرعه عملاً صفر بود، ولی سندی که پدرم برای تأمین آتیۀ من و برادر کوچکم امضا کرده بود به جواهر گرانبهایی می­ مانست. پدرم قرآن را به خوبی قرائت می­ کرد، ولی سواد کتبی ­اش به همان یک امضایی خلاصه می­ شد که پایین سند به تمام و کمال در طبق اخلاص نهاده بود.

در کودکی هر یک از خویشاوندان پدری داستانی دربارۀ هویت جدش، گداعلی، ساخته بود. رفته ­رفته که باسوادتر می ­شدیم، به دنبال گمانه­ های علمی ­تری می­ گشتیم و حالا که من استاد ریاضی شده بودم، توقع خویشان این بود که معمای جدشان را حل کنم. فکر می­ کنم من و برادرم تنها تحصیل­ کرده­ های بطن چهارم گداعلی هستیم. نخستین گام در این پژوهش تعیین تاریخ ورود گداعلی به چشمه ­گز بود. می­ گویند میانگین زمانی بین دو نسل متوالی ۳۵ سال است. با این حساب که پدر من در سال ۱۳۰۸ق به دنیا آمد و از بطن سوم بود، سال تولد گداعلی می­ بایست حدود ۱۲۰۰ق باشد. اما در حوالی سال ۱۲۰۰ق هیچ اتفاق مهمی در سبزوار ثبت نشده و حتی در سفری به سبزوار دریافتم که عوام را جز خاطرۀ حملات مغول و تاتار واقعۀ دیگری در ذهن نیست و مسئلۀ گداعلی همچنان به انتظار معجزه باقی ماند. یگانه حدس تازه ­ای که به میان آمد، نظر برادرزادۀ­­ جانبازم بود که پس از شفای نسبی دست از مطالعه فیزیک کشیده و در معقولات تأمل می ­کرد. پیش­ نویس این مقاله را که دید به یادم آورد که همواره بر صوفی بودن جدمان تأکید داشت.

سال ­ها بعد همسر اولم به بیماری سرطان مبتلا شد و خود را برای مراقبت از او بازنشسته کردم. دایی ­های خانمم به استناد مقدمه و پاورقی­ های استاد باستانی پاریزی بر کتاب صحیفه ­الارشاد مدعی شدند که مؤلفش، ملامحمد مؤمن کرمانی،۲ جد آنها و جد مادر من است. برای ارتقای روحیۀ همسر مرحومم کتاب را خریدم، ولی نتوانستم رابطۀ معقولی بین زمان تدوین کتاب و تاریخ وقف­ نامه­ های موجود در خانواده پیدا کنم. با این همه، انگیزۀ دیگری مرا به خواندن دقیق کتاب راغب کرد و آن ذکر حاکمی در کرمان به نام حاجی گداعلی­ خان قاجار، منصوب شاه طهماسب دوم صفوی، بود که در فهرست قبلی فرماندهان کرمان نوشتۀ استاد باستانی پاریزی وجود نداشت. این اولین کتاب تاریخ بود که نام چنین حاکمی را درج کرده بود.

گداعلی خان در صحیفه ­الارشاد
اطلاعاتی که ملامؤمن دربارۀ گداعلی­ خان به دست می­ دهد به شرح زیرند:

۷. اوایل ذیحجۀ ۱۱۲۵ق و به تجویز میرزاعبدالرشید افشار، از ریش ­سفیدان کرمان و معتمد محبوب ایلات بلوچ و غیره، صفی ­قلی ­خان مشهور به دیوانه را از حکومت کرمان خلع و عالیجاه کلبعلی ­خان قاجار، حاکم فارس، را جانشینش کردند تا با کوتاه کردن دست بلوچ­ ها از کرمان آرامش ایالت را برقرار کند. کلبعلی که در همان زمان وظیفۀ تأمین آرامش اعراب کناره­ های خلیج فارس را بر عهده داشت، برادر جوانش، گداعلی­ خان [در حقیقت گداعلی­ بیگ] را به نیابت خود به کرمان فرستاد تا در غیاب وی به امور دیوانی برسد. [در دوران صفویه لقب خان مخصوص حاکم بود و مقامات پایین ­تر را بیگ خطاب می­ کردند. از آنجا که گداعلی حدود ده سال بعد در مقام حاکم مستقل کرمان لقب خانی گرفت، مؤلف صحیفه ­الارشاد اسم او را در همه ­جا گداعلی­ خان نوشته است. گویا بنا به قانون نانوشته ­ای، اگر مورخی از شخصیت خاصی خوشش می­ آمد، از همان اول بالاترین لقبش را می­ نوشت.]

۸. کلبعلی­ خان پس از برقراری آرامش در کناره­ های خلیج فارس و شرکت در سلام عید فطر شاه سلطان ­حسین به کرمان آمد و برادر کوچک­تر همچنان با عنوان نایب و دستیار در کنار او ماند.

۹. کلبعلی­ خان با ارسال میرزاعبدالرشید معتمد به میان عشایر اطراف و جمع­ آوری عادلانۀ مالیات­ ها به جنگ و خونریزی پایان بخشید. با فوت میرزاعبدالرشید، پسرش میرزاعبدالواحد جانشینش شد.

۱۰. ملامؤمن با تأکید بر تقوای این دو برادر اظهار می­ دارد که هیچ گناه و کار نامشروعی از آن دو آشکار نشد و تفریحشان شکار و اسب­ سواری بود.

۱۱. با شورش ترکمن­ ها در مرزهای خراسان، کلبعلی ­خان از شوال ۱۱۲۸ق به حکومت استرآباد منصوب شد تا به کمک خوانین محلی و به­ ویژه فتحعلی­ خان قوانلو [پدربزرگ آقامحمدخان قاجار و رئیس ایل آشاقه ­باش] آرامش را برقرار کند.

۱۲. صفی­ قلی­ خان دیوانۀ سفاک که قبلاً به علت حکومت نابخردانۀ خود بر کرمان با غضب شاه روبه ­رو شده بود، با شفاعت برخی از درباریان [مفسد] بخشوده و در مقام سپهسالار به جنگ ازبک­ ها و ابدالی­ های مهاجم گسیل شد. حاکم جدید کرمان، مرتضی ­قلی ­خان، نیز به علت لهو و لعب مفرط بیش از چهار ماه دوام نیاورد و ابراهیم­ خان قراگزلو، حاکم معزول استرآباد، را به جایش فرستادند. مرتضی­ قلی­ خان مستعفی هم برای پشتیبانی صفی­ قلی­ خان به هرات فرستاده شد. کلبعلی­ خان حاکم جدید استرآباد و فتحعلی­ خان قوانلو نیز -که لابد از غائلۀ ترکمن ­صحرا فارغ شده بودند- مأمور کمک ­رسانی به نبرد هرات شدند. [صفحات زیادی از اول و وسط و آخر نسخۀ موجود صحیفه­ الارشاد گم شده و سرنوشت بعضی جنگ ­ها مشخص نمی­ شود.]

۱۳. با رفتن برادران قاجار، ناآرامی بلوچ­ ها از سر گرفته شد و در یکی از این غارت­ ها برادر میرزاعبدالواحد، پسر میرزاعبدالرشید سابق­ الذکر، به ناشناسی کشته شد. رئیس بلوچ­ های مهاجم پس از شناسایی جسد آن را با پوزش و احترام تحویل خانواده ­اش داد.

۱۴. در چند صفحۀ بدون تاریخ، صحبت از انتصاب مجدد حاجی گداعلی­ خان قاجار به فرمان شاه طهماسب دوم صفوی به میان می ­آید، ولی داستان نیمه ­کاره مانده و به وقایع قبل از ورود افغان­ ها برمی ­گردد. [این امر نشان­ دهندۀ به ­هم ­ریختگی صفحات نسخۀ خطی کتاب و در نتیجه شماره­ گذاری غلط آنهاست. جای منطقی این رویداد ذیل سال­ های بعد از یورش افغان و به ­ویژه سال­ های ۱۱۳۷ و ۱۱۳۸ق است که در آخر کتاب تکرار می­ شود.]۲

۱۵. شاه طهماسب دوم پس از فرار از اصفهان به استراباد و مازندران رفت. [ملا مؤمن نمی­ دانست که شاه نخست به قزوین و آذربایجان رفت و ناچار به تهران برگشت و سر از مازندران درآورد.] در مازندران با استقبال گرم فتحعلی­ خان قاجار روبه ­رو شد. فتحعلی­ خان، در مقام سپهسالار جدید شاه، او را در جنگ کردستان [یعنی خبوشان و باجگیران در شمال خراسان] همراهی کرد و به توصیۀ او در ربیع ­الاول سال ۱۱۳۷ق، حاجی گداعلی­ خان قاجار برادر و نایب سابق کلبعلی ­خان قاجار به حکومت کرمان منصوب شد که حکومتش ۱۱ ماه دوام یافت.۳

۱۶. کتاب در دو صفحۀ دیگر ماجرای ظهور نادر و رقابتش با فتحعلی ­خان را ادامه می­ دهد و با این جملۀ ناقص و ناتمام خاتمه می ­یابد: ”بنا بر تعهدی که طهماسب ­قلی ­خان [نادرقلی] در خدمت بندگان اقدس عالیجاهان اسماعیل­ خان . . .“ [از سرنوشت کتاب یا کاتب یا سفارش ­دهندۀ آن خبری نیست. می­ دانیم که حاکم کرمان در جنگی با سپاهیان کریم ­خان بدشانسی آورد و به ضرب تیری از بالای قلعۀ دوردستی کشته ­شد و کرمان به قلمرو زندیه اضافه گردید. به امید روزی که دست نوشته ­های ملا مؤمن پیدا شود.]

گرچه اطلاعات ۱ تا ۶ ارتباط چندان محکمی با اطلاعات ۷ تا ۱۶ ندارند، ولی دل کندن از آنها هم کار آسانی نبود. همۀ تلاش من بر این امر متمرکز شد که اولاً واقعۀ مهمی در سبزوار مربوط به دوران شاه طهماسب دوم و نادرشاه افشار پیدا کنم و ثانیاً اطلاعات جمعیت ­شناختی ادوار گوناگون تاریخی چشمه­ گز را آن­قدر دقیق کنم که سال ورود جدم به چشمه­ گز را هر چه دقیق­ تر به دست آورم.

وارسی محل اختفای گداعلی چشمه­ گزی

یکی از نوادگان بطن پنجم گداعلی، که دوران کودکی خود را در چشمه ­گز گذرانده بود، راهنمایم شد تا ”اشکاف­های“ کوه محل استراحت گداعلی را نشانم دهد. آن نواده -که یکی دو سال پیش درگذشت- هفت سال و پدر مرحومش ۴۵ سال از من بزرگ­تر بودند. در بالای کوهی مشرف به درۀ چشمه­ گز، چند اشکاف به شکل ”دهان باز“ بود که در هر کدام یک نفر می ­توانست به راحتی بخوابد. سراشیبی جلوی دهانۀ هر اشکاف را خاک سرخ ­رنگی به شکل ریش حنایی پوشانده بود. او خاک سرخ را نتیجۀ فرسایش کامل دیوار هلالی­ شکلی می دانست که شکارچیان با گِل سرخ جلوی اشکاف کشیده بودند تا پناهگاه را از گزند سرمای زمستان و آفتاب تابستان محفوظ بدارد و در عین حال، کمینگاهی برای رصد کبک و آهو باشد. در دلم گفتم حتماً کلبعلی و گداعلی، حاکمان کرمان، هم برای شکار به اینجا م ی­آمدند و شب ­هایی را در این اشکاف ­ها به کمین شکار می­ گذراندند. از همه مهم­تر، روی یک سنگ کوچک در لبۀ بالای اشکاف خطوطی دیدم که در نظر من کلمۀ ”گدعلی­ خان“ را تداعی می­ کردند. شاید گداعلی چشمه­ گزی هویت خود را از مردم پنهان می­ داشت، ولی از افشای نام و نشان خود به کبک و آهوی درۀ چشمه­ گز، که میزبان سال­ های آوارگی­ اش بودند، واهمه­ ای نداشت.

عکس خطوط را گرفتم و با نرم ­افزار خطوط معنی ­دار را از سیاهی دوده ­ها جدا کردم. در زمان صفویه، کلمۀ خان مخصوص حاکم بود و لقب واقعی گداعلی قاجار در هنگام نیابت برادر می­ بایست گداعلی ­بیگ باشد، نه گداعلی­ خان؛ چنان که نادرشاه را تا زمانی که تاجگذاری نکرده است نادرقلی می­ نویسند و پس از آن نادرشاه. به نظرم گداعلی، به یاد زمان­ های خانی، اسم و لقب واقعی خود را با چیزی شبیه سر چاقو روی سنگ بالای پناهگاه حک کرده بود. توجه کنید که گداعلی بربر در معرفی خود به همسر و فرزند هیچ­یک از پسوندهای بیگ و خان و قاجار را به کار نبرده بود. در نتیجه، به فرض محال که یکی از نوادگان می­ خواست اسم جدش را بالای غار بنویسد، فقط ”گدعلی“ می­ نوشت. بنابراین، اطلاع دیگری دربارۀ گداعلی چشمه­ گزی به شرح زیر به دست آمد:

۱۷. گداعلی چشمه­ گزی نام و لقب کامل خودش را به صورت ”گداعلی ­خان“ بر لبۀ پناهگاهش نوشته بود.

چند ماه بعد، گروهی از علاقه­ مندان را به دیدن این پناهگاه­ های طبیعی شکارچیان قدیم بردم که عکس و فیلمی از آنها و منظرۀ پیش­روی شکارچیان تهیه کردند. در همان سفر اول، راهنما از برادر ارشدم رضا، متولد ۱۳۴۱ق، نقل قول می­ کرد که در قبرستان چشمه­ گز چهار سنگ قبر کنار هم بود و کسی قادر به خواندن متن رویشان نبود، ولی می­ گفتند قبرهای گداعلی و سه برادرش هستند. روایت برادر دومم اکبر، متولد ۱۳۴۲ق و هم­سن مادرم که با دختر عمویمان ازدواج کرده بود، با روایت مادرم فرقی نداشت و احتمالاً داستان را هم از پدرم شنیده بود و هم از عمویم که تا مدت­ ها زنده بود. طبق روایت برادر دومم، جدمان رجبعلی پسر گداعلی بود. منطق هم همین را حکم می ­کرد، وگرنه چهار نفر نمی­ توانستند به این سادگی چند سال در اختفا زندگی کنند. وانگهی، همۀ چشمه ­گزی ­های اصیل خودشان را از نسل دو پسر گداعلی به نام ­های رجبعلی و محسن می­ دانستند و در خصوص فرار از سبزوار و مخفی شدن در کوه­ های چشمه­ گز هم فقط نام گداعلی در میان بود و لاغیر. اگر از این اشتباه عوامانه که ناشی از دیدن چهار قبر ردیف و هم­شکل بود چشم بپوشیم، این سوال پیش می­ آید که اگر سه قبر متعلق به گداعلی و دو پسر شناخته ­شده­اش یعنی رجبعلی و محسن باشد، قبر چهارم مال کیست؟

راهنما به من گفت چند سال پیش دیوانۀ سرگردانی به این ده آمد که روزها به قبرستان می ­رفت و سنگ­ ها را خرد می­ کرد. از او خواهش کردم که گورستان چشمه­ گز را نشانم دهند تا شاید اثری از خرده­ سنگ­ ها و سرنخی از معمای نفر چهارم پیدا کنم. این توفیق در سفر جداگانه ­ای به چشمه­ گز حاصل شد.

بازدید از گورستان چشمه­ گز

شرکت گاز آرامش گورستان را با شیار عمیقی به هم زده بود و تعدادی سنگ قبر این طرف و آن طرف و لای خاک ­ها ولو بود. از یک­ یک آنها عکس می­ گرفتم که سنگ قبری با خط خوش پرده از معمای من برداشت و زمان حیات گداعلی را به زمان حیات نادرشاه گره زد. چون می­ خواستم سنگ قبر را از گم شدن نجات دهم، پس از عکس­ برداری از محل دقیق سنگ، آن را در جای امنی پنهان کردم. اطلاعات زیر به وضوح بر سنگ قبر نوشته شده است:

۱۸. وفات ابوالحسن پسر گداعلی به سال ۱۲۳۱ق.

هیچ ­یک از اهالی ده (بطن­ های چهارم و پنجم و . . .) از وجود فردی به نام ابوالحسن پسر گداعلی اطلاعی نداشت. به عبارت دیگر، کسی به خودش زحمت نداده بود که این سنگ ­های قبر را بخواند. احتمالاً ابوالحسن پسری نداشت تا اصل و نسبش را حفظ کند یا اگر داشت سال­ها پیش مهاجرت کرده و از یادها رفته بود. در یکی از دهات نسبتاً دور به خانم پیری برخوردیم که خود را شکرنساء دختر محمدحسن پسر رجبعلی فراری سبزواری معرفی می­کرد. در ده ما معمولاً پیشوندهای ”ابو“ و ”عبد“ را در هنگام محاوره از سر اسامی افراد می­ اندازند. لذا حدس می­زنم هویت این پیرزن ”شکر“ دختر ”نساء“ و نساء دختر ”محمد“ و محمد پسر ”حسن = ابوالحسن“ و ابوالحسن هم پسر ”گداعلی“ بوده است. چون نوادگان رجبعلی اکثریت جمعیت ده را تشکیل می ­دادند -و اسم رجبعلی شیک ­تر از اسم گداعلی بود- گداعلی را با پسرش رجبعلی اشتباه گرفتند و ابوالحسن را پسر رجبعلی دانستند. ضمناً بُعد مسافت و قطع ارتباط نیز به این اشتباه دامن می ­زد. با کشف این سنگ روشن شد که آن چهار قبر کنار هم به چه کسانی تعلق داشتند: گداعلی و سه فرزندش رجبعلی، محسن و ابوالحسن که به لطف خدا سنگ قبر آخری از تیشۀ مرد دیوانه جان سالم به در برده بود تا کشف هویت نفر چهارم به تکالیف اهل ده اضافه نشود. شعر روی سنگ قبر ابوالحسن تحریف رایجی از سرودۀ میرسیدعلی مشتاق اصفهانی (۱۱۰۱-۱۱۷۱ق) ویژۀ سنگ قبر خودش است و نشان می ­دهد که نه فقط اصل شعر، بلکه تحریف آن نیز چنان رایج بوده که ۶۰ سال پس از مرگش بر سنگ قبری در کوره­ ده چشمه ­گز با جمعیتی حداکثر ۵ خانوار حک شده بود. با در نظر گرفتن قتل نادرشاه در سال ۱۱۶۰ق نتیجه می­ گیریم که یکی از پسران گداعلی ۷۱ سال پس از قتل نادرشاه و ۷۹ سال پس از نابودی تمام پسران صفوی در سبزوار فوت کرده است و با اطمینان می ­شود زندگی گداعلی چشمه­ گزی را به نابودی صفویه و ظهور نادر گره زد.

جمعیت چشمه ­گز از ۱۰۰۰ تا ۱۳۰۰ق

اینک تاریخ ۱۱۲۵ق را در دست داریم که در آن، گداعلی­ خان قاجار به نیابت برادر ارشدش به کرمان رفت تا کارهای دیوانی را قبل از آمدن او راست و ریست کند. تاریخ ربیع­ الاول ۱۱۳۷ق هم در دست است که گداعلی­ خان قاجار به توصیۀ فتحعلی ­خان قاجار سپهسالار شاه طهماسب دوم به حکومت کرمان منصوب و در ماه صفر سال بعد خلع شد و ماه صفر دو سال بعد، حامی او یعنی فتحعلی­ خان بر سر رقابت با نادر کشته شد. بالاخره تاریخ ذیقعدۀ ۱۲۳۱ق در دست است که در آن، یکی از پسران گداعلی چشمه­ گزی به خاک سپرده شده است. تولد ابوالحسن باید سال­ ها قبل از ۱۲۰۰ق واقع شده باشد، چون چنین سنگ قبر منحصر به فردی را بعید است برای جوانی گمنام درست کرده باشند. اگر سن ابوالحسن را حدود ۷۰ سال در نظر بگیریم، تولدش حدود سال قتل نادرشاه می ­شود که با به جان هم افتادن جانشینانش دیگر کسی به فکر مخالف فراموش­ شده­ ای مانند گداعلی گوشه­ نشین نبود. افسانۀ قبرهای چهار برادر شبهاتی ایجاد می­ کند که برای رفع آن لازم است جمعیت چشمه­ گز را زیر ذره ­بین برد. برای این منظور، تلاش خود را برای یافتن اهالی آن ده از سال ۱۰۰۰ تا ۱۳۰۰ق به کار گرفتم: به روایات افراد مسن گوش کردم، سنگ­ های قبرستان را تا می­ توانستم خواندم و نیز سند ازدواج پدرم را بازخوانی و به اصطلاح اوقافی­ ها دست نویس را به تایپ ترجمه کردم. اطلاعات به ­دست­ آمده را در جدول ۱ خلاصه کرده ­ام. جز خود گداعلی که چشمه ­گز را حدود ۱۰۰ سال پس از مرگ آخرین مالک آن به نام کمال احیاء کرد، به اسامی ۳۴ نفر برخوردم که سال تولد همگی قبل از ۱۳۰۰ق بود. جز گداعلی، بنیان­ گذار ده، به گداعلی دیگری متوفی ۱۳۱۵ق نیز برخوردم که نوه­ اش او را همراه سه نفر دیگر برادران فراری از سبزوار می­ دانست، ولی پس از دیدن جدول ۱ ادعای خود را پس گرفت. علاوه بر فرزندان گداعلی، عده­ ای هم از شیوخ پیدا شدند که گداعلی را از وقفی بودن نصف ده آگاه کردند و داستان متولیان و موقوفه بودن نصف ده را شرح خواهم داد. بنابراین، ستون­ هایی از جدول را نیز به مهاجران اختصاص دادم که جدمان گداعلی نسبت به آنها بومی تلقی می ­شود.

 

سال

جدول ۱: آمار جمعیتی چشمه­گز در قرن­های یازدهم، دوازدهم و سیزدهم هجری قمری

۱۰۰۰

کمال و یگانه فرزندش فاطمه مالکین شش دانگ چشمه­گز

۱۰۵۲

وفات فاطمه بنت کمال، وقف سه دانگ چشمه­گز و بایر شدن کل چشمه­گز پس از مرگ کمال

احیاء

گداعلی

ورود مهاجران به

 چشمه­گز

بطن ۱

۱. رجبعلی

۲. محسن

۳.ابوالحسن

بطن ۲

۴. عباس

۵. حسین

۶. قاسم

۷. اکبر

۸. علی

؟

۹.ابوتراب

۱۰.ملامهدی

بطن ۳

۱۱.معصومه

۱۲.غلامحسین

۱۳.درویش

۱۴.فاطمه

۱۵.کلثوم

۱۶.مریم

 ۱۷.علیجان

 ۱۸. محمد ملوس

۱۹.قوامعلی

۲۰.ابن­علی

۲۱.یعقوب

۲۲.محمد

۲۳.فاطمه­نسا

۲۴.خیرالنساء

۲۵.فاطمه

۲۶.خاور

۲۷.محمد

۲۸.دختر

۲۹.حسن

۳۰.قاسم

۳۱.پسر؟

۳۲.حاجی­نساء

۳۳.فاطمه

۳۴.گداعلی

۳۵.محمدعلی

۱۲۳۱

فوت (۳)

۱۲۶۵

تولد (۱۸)

۱۲۸۱

  مرده (۱۰)

  فوت (۳۵)

۱۲۸۸

سال وبایی

مرده (۹)

 فوت (۲۹ تا ۳۲)

۱۳۰۸

تولد (۱۹)

۱۳۰۹

فوت (۳۳)

۱۳۱۵

فوت (۳۴)

۱۳۳۲

فوت (۱۸)

۱۳۴۰

زنده (۱۲)

ازدواج (۱۹)

در جدول بالا، سه فرزند گداعلی را با عددهای ۱ تا ۳ و پنج نوۀ شناخته ­شده ­اش را با عددهای ۴ تا ۸ شماره­گذاری کرده­ ام. به دو مهاجر، ملاابوتراب و ملامهدی، نیز شماره­ های ۹ و ۱۰ داده­ ام. با در نظر گرفتن این که عباس (۴) و قاسم (۶) پس از ازدواج به دهات مجاور کوچ کردند، پنج نفر بقیه باید رؤسای پنج خانواده باشند که آمارگران زمان ناصرالدین ­شاه در جمعیت چشمه ­گز ثبت کرده ­اند.۴ فرزندان هر یک از شماره­ های ۴ تا ۸ را در ستون زیر آنان با شماره­ های ۱۱ تا ۳۵ مشخص کرده­ ام. معانی واژه ­های ”تولد“ و ”ازدواج“ و ”فوت“ واضح است. واژۀ ”زنده“ را برای فردی به کار برده­ ام که فرزندی از او در آن سال به دنیا آمده باشد. همچنین، واژۀ ”مرده“ را برای شخصی به کار برده ­ام که در مدرکی او را با مشخصۀ مرحوم یاد کرده باشند و منطقاً باید قبل از تاریخ آن مدرک مرده باشند.

بنا به روایات محلی و گواهی سنگ قبر فاطمه بنت کمال، در قرن یازدهم هجری قمری هر شش دانگ چشمه گز به مالک سخاوتمندی با نام کمال تعلق داشت و خانه ­اش مهمانسرایی برای قافله­ های عبوری بود که بدون دریافت وجهی پذیرایی می ­شدند. یگانه فرزند کمال دختر مجرد قوی­ هیکل و تنومندی بود که آشنایان به او لقب ”دختر چهارپستان“ داده بودند. در سال ۱۰۵۲ق، پهلوان سبلوئیه از چشمه­ گز عبور می­ کرد تا در کرمان با پهلوان بم زورآزمایی کند. فاطمه به او می­ گوید اگر زورت بیشتر از من باشد می­ توانی بر رقیبت غلبه کنی. پهلوان می­ پذیرد با فاطمه زورآزمایی کند و روایت، بدون ذکر نوع زورآزمایی، حاکی از شکست پهلوان سبلوئیه است. همین روایت ادامه می ­دهد که فاطمه چشم می ­خورد و به سختی مریض می ­شود. کمال کل چشمه ­گز را به شرط شفای دخترش نذر امامزاده بی ­بی­ حیات می­ کند، اما فاطمه از آن بیماری جان سالم بدر نمی ­برد و پس از مرگش با احترام در زیر بقعۀ کوچکی کنار چشمه­ گز دفن می ­شود. سنگ قبر آن خانم از تیشۀ مرد دیوانۀ اخیرالذکر در امان نماند و خرده­ پاره­ هایش زیر گنبد جمع شده­ اند. با این حال، پدر برای شفاعت و شادی روح دخترش نصف ده را وقف امامزاده می­ کند. موقعیت چشمه ­گز چنان است که هر چند سال سیل شدیدی همۀ دهکده را زیر گل و لای خود می­ برد. حدود ۸۰ سال پیش چنین سیلی پدرم را مجبور به ترک دائم دهکده کرد و گرچه آرزو داشت روزی فرزندانش به ده برگردند، ولی آرزویش تحقق نیافت. با مرگ کمال، دهکدۀ بدون صاحب رو به خرابی گذاشت و متولیان امامزاده هم زحمت احیای آن را به خود ندادند. گداعلی که از اختفا بیرون آمد، قلعه­ ای در کنار مظهر چشمۀ دهکده ساخت و کمر همت به آبادانی آن بست. با اطلاع از داستان وقف دهکده، منطقۀ کشت و کار را به دو بخش تقسیم کرد و سهم امامزاده را در اختیار متولیان آن گذارد. ضمناً یک طرف رودخانۀ خشک را به محل سکونت خود و طرف دیگر را به محل سکونت متولیان اختصاص داد. با گذشت زمان، ازدواج­ های بین دو گروه مرز بین دو قسمت مسکونی را از میان برد، ولی سهم کشت­ وکار همچنان تفکیک ­شده ماند.

روایاتی که رجبعلی (۱) و گداعلی (بانی) را برادر می­ دانند، با توجه به تاریخ­ های وفات و ازدواج­ های اولاد این دو نفر به شدت مشکوک­ اند. یعنی روایت آغازین مقاله که از زبان مادرم آورده ­ام و او هم با علاقه ­مندی نقل ­قول ­های پدرم را در حافظه قوی خود سپرده و به ما انتقال داده تأیید می ­شوند. مثلاً تولد پدرم (۱۹) در ۱۳۰۸ق نشان می­ دهد سال تولد پدرش اکبر (۷) در نیمۀ اول قرن سیزدهم بوده و رجبعلی (۱) در هنگام وفات برادرش ابوالحسن (۳) سر حال بوده است. همچنین، فاطمه (۲۵) دختر علی(۸) پسر محسن (۲) با حسن پسر محمد ملوس (۱۸) پسر قاسم (۶) پسر رجبعلی (۱) ازدواج کرده است. از سوی دیگر، قاسم (۶) پسر رجبعلی (۱) با دختری از بطن سوم حاج باقر رباطی، متمول معروف رفسنجانی، ازدواج کرده است که با توجه به تاریخ فوت حاج باقر در سال ۱۱۸۳ق و پایین بودن سن ازدواج دختران، هم­عصر بودن ردیف­ های (۱) تا (۳) آشکارتر می­ شود. شکی نیست که گداعلی ­خان قاجار هنگام حکومتش بر کرمان با حاجی باقر، بزرگ­ ترین متمول ایالتش، آشنا بوده است و به احتمال زیاد گداعلی چشمه­ گزی نیز که در نارضایتی از نادرشاه با حاج باقر شریک بود، در هنگام اختفا از پشتیبانی او برخوردار بوده است. شاید هم تصادفی باشد که تعداد زیادی از اقوام من و از آن جمله خودم با نوادگان حاج باقر وصلت کرده­ ایم.

ملا ابوتراب (۹) قبل از سال وبایی فوت کرده بود و اکثر فرزندانش در سال وبایی مردند. حسن (۲۹) یکی از آنان بود که پسرش حسین هم هنگام عروسی دخترش معصومه، همسر اول پدرم (۱۹)، از دنیا رفته بود. به روایت برادر ارشدم، جد اعلای مادری­ اش، یعنی ملا ابوتراب، شخص فاضلی بود که به جای دیگری تعلق داشت. حدس من این است که ملا مهدی (۱۰) اولین متولی سهم امامزادۀ بی­ بی­ حیات بود و بعدها ملا ابوتراب این سمت را برعهده گرفت و یا اینکه اصلاً متولی نبود، بلکه با دختری از بطن دوم گداعلی ازدواج کرده بود. در سند ازدواج پدرم با معصومه، خانه ­ای متعلق به مادر پدرم در مهریه ذکر شده که همسایۀ دیوار به دیوار خانه­ های زیر است: خانۀ حسین(۵) [پسر] رجبعلی (۱)، خانۀ گداعلی (۳۴)، خانۀ اکبر [پسر] قاسم (۳۰) و خانۀ علی (۸) [پسر] محسن (۲). این روزها از علی [پسر] محسن برخلاف رسم به صورت علی [پسر] محسن [پسر] گداعلی یاد می­ کنند تا با نوادۀ هم ­نامش، علی [پسر] محسن [پسر] محمد [پسر] علی [پسر] محسن [پسر] گداعلی، اشتباه نشود. خانۀ مزبور همراه با دو ملک دیگر ارثیۀ مادربزرگم بود که مهریۀ عروسش قرار داد. لذا هم خانه ­های نوادگان ابوتراب و هم خانۀ مادربزرگم به خانه­ های عموهای پدرم وصل بوده که نتیجه می­ گیرم ابوتراب، داماد ابوالحسن و مادربزرگم نیز دختر ابوالحسن یا ابوتراب بوده باشند که مادر بزرگم چنین به عروس یتیمش لطف خاصی داشته و مهریه ­اش را از اموال شخصی خود تعیین کرده است. سه دلیل دیگر که ابوتراب باید وابستگی شدید به نوه­ های گداعلی بانی چشمه­ گز داشته باشد به شرح زیرند: الف. اگر شخص فاضلی مانند ملا ابوتراب به ابوالحسن وابسته نبود، چنین سنگ قبر عارفان ه­ای که خط و ادبیاتش در ده ما منحصر به فرد بود بر مزار عموی اعلایمان نصب نمی ­شد؛ ب. نام­گذاری دو پسر ملا ابوتراب به نام­ های حسن و گداعلی می­ تواند به احترام پدرزنش ابوالحسن و پدربزرگ زنش گداعلی باشد؛ ج. خانۀ متولیان در سمت دیگر رودخانه بود، ولی خانه ­های فرزندان ابوتراب لابه ­لای خانه ­های فرزندان رجبعلی و محسن قرار دارند.

مردی که داستان فاطمه بنت کمال را برایم تعریف کرد شوهر دختر محمد مصری پسر غلامحسین (۱۲) بود که داستان را از زبان پدرزن ۹۵ ساله ­اش شنیده است. حال عمومی این پسر عموی ۹۵ ساله ­ام چندان خوب نیست و یکی دوبار که قصد صحبت با او داشتم در خواب بود. دامادش خود را از نسل فراری­ های سبزواری می ­دانست که به کمک من توانست مادر پدرش را با نام فاطمه نساء دختر گداعلی(۳۴) شناسایی کند. از چند منبع شنیدم که گداعلی (۳۴) فقط شش دختر داشت و لذا او نیز مانند ابوالحسن عده­ ای مهاجر را به صورت دامادهای خود به جمعیت چشمه­ گز اضافه کرد. اینکه نوادگان ملا ابوتراب هم خود را از نسل فراریان سبزواری می­ دانند دلیل دیگری بر ازدواج ملا ابوتراب با دختری از ابوالحسن است. بنابراین، گداعلی قاجار و گداعلی چشمه ­گزی به احتمال زیاد می­ توانند هم ­زمان باشند. در بخش بعد مسایل سیاسی مشترک آنها را بررسی می ­کنم.

در خاتمۀ این بخش یادآور می ­شوم که از دو پسر دیگر رجبعلی، یعنی قاسم و عباس، نه در قبرستان چشمه­ گز اثری پیدا شد و نه در سند ازدواج پدرم. این دو نفر خارج از چشمه­ گز ازدواج کردند و سال­ ها بعد برخی از نوادگانشان به چشمه­ گز برگشتند.

هویت کلبعلی و گداعلی قاجار

حال که از شواهد و قرائن پذیرفتیم که فرار گداعلی چشمه­ گزی از سبزوار و اختفای او در کوه­ های چشمه­ گز به دورۀ افشاریه مربوط می­ شود، به سوال زیر هم باید پاسخ داد: ”آیا دلیلی وجود دارد که گداعلی ­خان قاجار سردار آخرین شاهان صفوی و حاکم کرمان نیز کاری در سبزوار داشته باشد؟“ برای پاسخ به این سوال خواننده را به شرح حال خانوادۀ کلبعلی­ خان قاجار در مقالۀ مبسوطی ارجاع می ­دهم که با نام ”The Caucasian governors of Kerman“ در دست تهیه دارم و از ذکر مراجع در این مقاله پرهیز می­ کنم. فقط یادآور می ­شوم که قاجارها و به ­ویژه نیاکان کلبعلی­ خان، برادر گداعلی­ خان، و فتحعلی­ خان قوانلو، پدربزرگ آقامحمدخان قاجار، از مریدان پر و پا قرص شیخ صفی ­الدین اردبیلی بودند و ضمن ارادت به همۀ نوادگان شیخ، پادشاه صفوی را صرف نظر از همۀ نقاط ضعفش مرشد کامل می ­دانستند. ایل قاجار را جنایت­ های آقامحمدخان قاجار و فساد جانشینانش چنان بدنام کرد که فرد مستقلی جرئت بر شمردن فضایل پدر و پدربزرگ او و شرح جان­ نثاری ­های سایر تیره  های قاجار را پیدا نکرد. کلبعلی­ خان مصاحب و نیاکان و نوادگانش صوفیانی مخلص و ایران­ دوستانی از جان گذشته بودند و در بین عوام اصفهان و شاید کل ایران کلمۀ ”قاجار“ با مفهوم ”آدم ­های خوب“ مترادف بود. در زمان شاه عباس بزرگ که گروه­ هایی از ایل قاجار ساکن نواحی گنجه به استرآباد کوچ داده شدند، دو برادر با نام­ های محمدخان، نیای کلبعلی­ خان، و حسین­ خان، نیای احتمالی فتحعلی­ خان، از فرزندان خلیل­ خان زیاداوغلی حاکم گنجه و حاکم استرآباد شدند. از این عموزادگان، افرادی مانند فتحعلی­ خان قوانلو به درجۀ مرشدی هم رسیدند. به استناد همین رابطه، جوادخان گنجه ­ای، از نوادگان کلبعلی­ خان، در مکاتباتش با عباس ­میرزای ولیعهد، از نوادگان فتحعلی­ خان قاجار، او را پسر عمو خطاب می ­کرد.

کلبعلی­ خان چهار لقب ”عالیجاه“ و ”امیرالامرا“ و ”مصاحب“ و ”صوفی ­زاده“ داشت که شاهان صفوی این القاب را فقط به افراد بلندمرتبه و مقرب می­ دادند. اغورلوخان مصاحب، پدر کلبعلی­ خان، در سال ۱۰۸۸ق درگذشت و پسر ارشدش، عباسقلی­ خان زیاداوغلی، به جای او حاکم گنجه شد. کلبعلی­ بیگ در سال ۱۱۰۲ق سفیر شاه سلیمان صفوی در دربار عثمانی بود که با اعزاز تمام پذیرایی شد. در سال ۱۱۰۵ق، عباسقلی­ خان در دعوای بین گرجیان متهم به جانبداری از گرجیان مخالف ایران شده، در سال ۱۱۰۶ق عزل شد و برادرش کلبعلی با لقب خان و همۀ القابی که در بالا برشمردیم جای او را گرفت. لقب صوفی­زاده مخصوص صوفیانی بود که جدشان در برکشیدن شاه اسماعیل ۱۵ ساله به پادشاهی و بنیاد­گذاری سلسلۀ صفویه نقشی اصلی داشتند. لقب مصاحب هم خاص آنانی بود که بدون اجازۀ حاجب و دربان می ­توانستند به خدمت شاه برسند و حرف­ های محرمانۀ خود را بزنند. لقب ”زیاداوغلی“ را هم شاه اسماعیل اول به امت ­بیگ، جد اعلای کلبعلی­ خان، داد که زور بازوی زیاد، کارهای خارق ­العاده و اخلاص بیش از حد صوفیانه ­اش زبانزد عام و خاص بود و این نام خانوادگی در گنجه بین نوادگانش باقی ماند. تاریخ ­نویسان ایرانی عمدتاً از رابطۀ برادری عباسقلی­ خان و کلبعلی­ خان بی­ اطلاع­ اند و لذا درگذشت پدرشان را به سال ۱۱۰۵ق نوشته ­اند. اغورلوخان لقب مصاحب را از شاه عباس دوم و کلبعلی­ خان این لقب را از شاه سلطان حسین صفوی دریافت کرده بودند. بنا به روایت محمد نصیری، وقایع ­نویس دربار شاه سلطان حسین صفوی و مؤلف دستور شهریاران، شعر زیر که طغرای مهر کلبعلی­ خان است، هنگام دریافت لقب مصاحب سروده شد:

از کرم شاه حسینی ­نسب

کلب علی یافت مصاحب لقب

شعر زیر بر تیغۀ شمشیر بسیار نفیسی حک شده که جزو اموال اراکلی دوم در موزۀ ملی گرجستان نگه­داری می­ شود و ظاهراً مسؤلان موزه از صاحب واقعی آن آگاهی دقیقی ندارند:

بندۀ خود را شه والاسرشت

کلب علی ­خان مصاحب نوشت

کلبعلی­ خان که مأمور سرکوبی گرگین­ خان گرجی (شاهنواز خان دوم) و پشتیبانی از اراکلی اول (نظرعلی­ خان و جد اراکلی دوم) بود نهایتاً به این نتیجه رسید که گرجستان فقط با تفاهم خود گرجی­ ها روی آرامش خواهد دید و لذا شاه سلطان حسین با اعتماد و محبت کاملی که به کلبعلی­ خان صوفی­ زاده داشت، در سال ۱۱۱۴ق کاخت را به گرگین­ خان و کارتلی را به نظرعلی­ خان سپرد، ولی از بازگشتشان به گرجستان جلوگیری کرد و از آنان خواست که در اصفهان بمانند و در عوض هر که را مایل ­اند به نیابت خود در گرجستان تعیین کنند. گرچه والیان گرجی با آرزوی نهایی استقلال از ایران موقتاً به شرایط تعیین ­شده تن دادند، ولی در پنهان از هرگونه اقدامی به منظور رهایی کشور خود و تضعیف صفویه فروگذار نکردند. به ­ویژه با تنگ کردن عرصه بر زیاداوغلی­ ها، رد پای کلبعلی­ خان در گنجه به مرور محو شد. بنا بر اسناد متفرقه، کلبعلی­ خان در سال­ های ۱۱۱۶ق در گنجه، در ۱۱۲۳ق در رشت، در ۱۱۲۴ق در فارس، در ۱۱۲۵ق در کرمان و در ۱۱۲۹ق در استرآباد و شمال خراسان حضور داشته است و هنگام غبیت او از گنجه، شورش گرجیان و ”آقایان گنجه“ موجب قتل عام عدۀ زیادی از زیاداوغلی­ های گنجه شد.

ناآرامی بلوچ و افغان در شرق ایران شاه را به فکر بهره ­گیری از لیاقت گرجی­ ها انداخت و حکومت­ های کرمان و قندهار و سپهسالاری شرق ایران را برعهده گرگین­ خان و برادرزادگانش گذاشت. مشت آهنین و خشونت­ های عمدی گرگین­ خان گرچه مناطق سنی ­نشین را موقتاً آرام کرد، ولی نهایتاً دودمان خود او و صفویه بر باد رفت. با قتل گرگین­ خان و اسکندرخان و خسروخان گرجی به دست میرویس و ادامۀ سرپیچی پسرش محمود افغان، در هر گوشۀ مملکت فتن ه­ای برپا شد. هم ­زمان با دعوت گرگین ­خان به سپهسالاری ایران، نامۀ مشابهی هم برای کلبعلی­ خان ارسال شده بود که در کتابخانۀ مسجد نور عثمانیه استانبول نگهداری می­ شود. ظاهراً شاه در این نامه از کلبعلی­ خان خواسته بود سپهسالاری ایران را بپذیرد، ولی معلوم نیست چه کسانی در دربار مانع اجرای آن شدند و کلبعلی­ خان مخلص خاندان صفویه را به وزارت فرودست رشت تبعید کردند. در سال ۱۱۲۳ق که عرب­ ها در خلیج فارس سر به نافرمانی برداشتند، کلبعلی­ خان را از رشت به شیراز منتقل کردند. صاحب وقایع السنین و الاعوام، که از روحانیون خوشنام خاتون ­آبادی است، با دلی پُردرد از بی­کفایتی­های شاه می ­نویسد اگر شاه سلطان حسین در تمام عمر خود یک انتصاب صحیح کرد، همین انتقال کلبعلی به فارس بود. سال بعد ریش­سفیدان کرمان به سرکردگی خواجه عبدالرشید از جور بلوچ­ ها به شاه شکایت بردند و شاه کلبعلی و برادرش را به شرحی که در مقدمه رفت به کرمان فرستاد. همه ­جا منش صوفیانه و مؤثر کلبعلی­ خان جایگزین مشت آهنین سرداران سودجو و خونخوار می ­شد، چیزی که پسند درباریان فاسد شاه نبود و جایی برای ماهی­ گیری از آب گل ­آلود باقی نمی­ گذاشت. شاه گرچه قلبی رئوف و مهربان داشت، ولی قدرت اصلاح دربارش را نداشت. اگر شاه عباس صفوی با وزیر یا سردار فاسدی روبه ­رو می ­شد، فی­ المجلس دستور نابودی ­اش را به چگینی­ ها می ­داد. شاه عباس در احتمال خیانت و سرپیچی پسرانش دستش بیشتر باز بود و در همان بدو تولد پسران زیادی را از حلیۀ چشم و گاهی جان عاری می­ کرد. اما وقتی به شاه سلطان حسین بی­نوا تولد پسرش را خبر دادند، با شادمانی گفت که مبارک است و اسمش را فلان بگذارید. وقتی درباریان به شاه تفهیم کردند که منظورشان اجازۀ کشتن یا کور کردن نوزاد است، با تغیّر پاسخ داد خدا نکند که ما به صلۀ رحم خود ستمی روا داریم. آری، شاه سلطان حسین بغضی در گلوی تاریخ صفویه بود و سوراخ کشتی­ ای را گشاد می­ کرد که خود در آن نشسته بود و هیچ راه بشردوستان ه­ای برای نجاتش نمی ­دید.

کلبعلی و برادرش گداعلی که مذهبی­ های مخلصی بودند و به قول مؤلف صحیفه ­الارشاد هیچ گناهی از آنان آشکار نمی ­شد و جز اسب سواری و شکار هیچ لهو و لعب دیگری نداشتند، طبیعتاً به مال و دارایی دیگران هم چشم طمعی نمی ­دوختند، به خشونت متوسل نمی­ شدند و همۀ مشکلات را با ریش­ سفیدی حل می­ کردند. کرمان را که با کمک همان ریش ­سفیدان کرمانی مورد اعتماد قوم بلوچ آرام کردند، به شمال خراسان و گرگان اعزام شدند تا با کمک فتحعلی­ خان قاجار قوانلو ترکمن­ ها را ساکت کنند.

بعد از قتل گرگین­ خان گرجی، سپهسالار ایران، صفی ­قلی­ خان ترکستان ­اوغلی جای او را گرفت. این تندخوی مشهور به دیوانه زمانی حاکم کرمان بود و با همۀ خشونتش از عهدۀ آرام کردن بلوچ­ ها برنیامد تا کلبعلی­ خان را جانشینش کردند. او را از این جهت دیوانه می­ نامیدند که شدیداً حسود بود و تاب دیدن هیچ سردار یا کارگزار محبوبی را نداشت. بدون هیچ منطق و دلیلی آنان را می­ کشت یا از خود می­ راند. با پروندۀ سیاهی که در کرمان از خود باقی گذارده بود، مورد غضب شاه قرار گرفت و در اصفهان زیر نظر بود. بعد از یک سال به شفاعت درباریان فاسد دوباره بر سر کار آمد. شاه به کلبعلی ­خان قاجار و فتحعلی ­خان قاجار قوانلو امر کرد به صفی ­قلی­ خان دیوانه کمک کنند تا هر چه سریع­تر غائلۀ ازبک­ ها خاتمه یابد و الحق با دلاوری­ های سربازان قاجار به خوبی و موفقیت انجام شد. با این همه، پس از کسب پیروزی بر ازبک ­ها چنان به سردی و اهانت با سربازان قاجار برخورد شد که ایشان دلسرد شدند و در جنگ با ابدالی­ ها پشت صفی­ قلی­ خان و پسرش را خالی گذاشتند. پس از کشته شدن پسر و خودکشی پدر، اردوی او به دست همان سربازان ناراضی قاجار بابت دستمزدشان به غارت رفت.

با توجه به رشد سیاسی‌اجتماعی کسی مانند کلبعلی ­بیگ که در سال ۱۱۰۲ق سفیر شاه سلیمان صفوی در دربار عثمانی بود و با احترام زیاد پذیرفته شد، سن کلبعلی­ خان در سال ۱۱۳۰ق که با صفی ­قلی­ خان همکاری می­ کند باید به خوبی از مرز ۶۰ گذشته باشد. از این سال به بعد دیگر هیچ خبری از کلبعلی­ خان نیست. حدس من این است که کلبعلی­ خان نیز در کنار صفی ­قلی­ خان کشته شد. در هر حال، دوستی او با فتحعلی­ خان قاجار به صورت مودت و همکاری بین او و برادر دست­ پرورده­ اش گداعلی­ خان ادامه یافت.

به روایت کورسینسکی، پانصد تن از ”قاجارهای خوب،“ یعنی قاجارهای گنجه، در سال ۱۱۳۵ق شاه طهماسب دوم را به مصلحت پدرش شاه سلطان حسین از اصفهان فراری دادند و او را با مهارت از حلقۀ محاصرۀ محمود افغان بیرون بردند. کورسینسکی کشیشی بود که برخلاف بسیاری از اقلیت­ های مذهبی در حملۀ محمود افغان اصفهان را ترک نکرد تا از مال و جان هم­کیشان خود محافظت کند و محمود افغان هم احترام او را نگه داشت. محمد هاشم آصف در رستم ­التواریخ ادعا می ­کند که سرکردۀ این قاجارها فتحعلی ­خان قاجار بود، ولی تاریخ­ نویسان دربار نادرشاه هر نوع کمک قاجار را مسکوت گذاشته ­اند. روایت کورسینسکی، شاهد عینی محاصره و اشغال اصفهان، بدون آنکه در آن نامی از فرد خاصی برده شده باشد، دلالت بر همکاری قاجارهای گنجه و بردع دارد که تحت فرمان پسران کلبعلی­ خان بودند و ولیعهد را به سوی قزوین و آذربایجان بردند. روایت دیگری هم هست که برخی از تاریخ ­نویسان دربار قاجاری آورده­اند و بنا بر آن، فتحعلی­ خان با سپاهی از استرآباد به سوی اصفهان حرکت کرد تا محاصره را بشکند. ولی درباریان فاسد، که از فتحعلی­ خان قاجار می­ ترسیدند، پیغام فرستادند اگر پایش به اصفهان برسد او را هم مثل اعتمادالدوله، فتحعلی­ خان داغستانی، کور خواهند کرد. فتحعلی­ خان ترسید و به گرگان برگشت. به هر حال، شاه طهماسب شهر به شهر از مقابل سپاه افغان فرار کرد تا به تبریز رسید. دولت عثمانی که از اوضاع آشفتۀ ایران با خبر شد، در سال ۱۱۳۶ق به تبریز حمله کرد. ارمنیان افتخار می­ کنند که در این نبرد ۳۰۰ ارمنی را به کمک گداعلی ­بیگ، سردار شاه طهماسب، فرستادند و با کشتن ۷ هزار سرباز عثمانی آنان را به سختی شکست دادند. سپاه عثمانی به تلافی این شکست همدان بی­ پناه را تسخیر کرد و سال بعد با دو برابر تجهیزات سال قبل به تبریز هجوم آورد. آنان اعلام کردند که دروازه­ های شمالی تبریز را آزاد می­ گذارند تا شاه به اردبیل عقب ­نشینی کند و سپاه ایران نیز، که توان نگهداری شهر را در خود نمی ­دید، به ناچار تبریز را به مقصد اردبیل ترک کرد. فشار دو دولت روسیه و عثمانی بر سر تقسیم قفقاز شاه را از ادامۀ مقاومت در آذربایجان منصرف کرد و با تسلیم گنجه و مناطقی دیگر به دو کشور مهاجم و انتصاب حسنعلی­ خان پسر کلبعلی­ خان مصاحب به حکومت بردع به جبهۀ جنگ با افغان برگشت.

صحیفه ­الارشاد که حدود ۱۵ سال قبل از مرگ کریم­ خان زند به سفارش شاهرخ­ خان افشار، حاکم مستقل کرمان، نوشته شده است، روایت می ­کند که حاجی گداعلی­ خان قاجار، برادر کلبعلی­ خان قاجار حاکم سابق کرمان، در سال ۱۱۳۷ق به توصیۀ فتحعلی­ خان قاجار سپهسالار ایران و حکم شاه طهماسب به حکومت کرمان منصوب شد. تاریخ ­نویسان دربار نادر چیزی در این خصوص نمی­ گویند، زیرا نمی­ خواهند از فتحعلی­ خان که به توطئۀ نادرقلی در صفر ۱۱۳۹ق کشته شد شهیدی ساخته شود. ولی صحیفه ­الارشاد باب جدیدی در باور به این موضوع باز می­ کند. نویسندۀ آن نه از کریم خان زند مزدی می­ گیرد و نه از محمدحسن­ خان قاجار، بلکه سفارش­ دهنده کتاب، شاهرخ خان افشار، حاکم مستقل کرمان است. ضمناً آن گداعلی­ بیگی که با سپاه مخلوط شیعه‌ ارمنی در تبریز جنگید، به ظن قوی باید همین گداعلی­ خان حاکم جدید کرمان باشد که اینک لقبش از بیگ به خان تغییر یافته و مأموریتش قطع راه مواصلاتی اصفهان و قندهار و حملۀ گازانبری به اشرف افغان از جنوب و شمال است. ادعای تاج و تخت ایران از جانب ملک محمود سیستانی در مشهد بود که فتحعلی­ خان سپهسالار را از این برنامه منصرف کرد و برای حمله به مشهد همۀ قوای خود و از آن جمله گداعلی­ خان را به مشهد آورد. اغورلوخان، پسر دوم کلبعلی­ خان قاجار، نیز که مقر حکومتش در سال ۱۱۳۷ق به تصرف عثمانی­ ها در آمده بود، با سربازان گنج ه­ای به اردوی شاه پیوست.

با ورود نادرقلی به صحنه، فتحعلی­ خان قاجار که مانع بلندپروازی­ های نادر بود با برنامه ­ریزی زیرکان ه­ای به قتل رسید و سران قاجار به مدت کوتاهی بازداشت شدند. احتمالاً قاجارهای استرآباد به محل خود برگشتند و منتظر حیله­ های بعدی نادر شدند. اما اغورلوخان و حسنعلی ­خان زیاداوغلی، پسران کلبعلی­ خان مصاحب، به سرکردگی قاجار­های گنجه در سپاه شاه طهماسب باقی ماندند تا اینکه پس از فتح مشهد آزادسازی قزوین از دست سیدال­ خان افغان به آنان سپرده شد. گرچه دیگر نامی از گداعلی ­خان برده نمی ­شود، ولی می ­توان کشته شدن فتحعلی­ خان را زنگ خطری برای صوفیان مخلصی مانند قاجارهای گنجه دانست که هدف بعدی نادرقلی در زمینۀ سر به نیست کردن مرشد کامل، یعنی شاه طهماسب دوم، بودند. دو پسر کلبعلی خان به سپاه نادر پیوستند، ولی خود گداعلی­خان در سایه باقی ماند. همین که نادر مشهد را از چنگ ملک محمود سیستانی رهانید، پسران کلبعلی با عزیمت به قزوین سیدال­ خان افغان را فراری دادند و پس از شکست اشرف افغان، همراه نادر به قفقا رفتند تا گنجه را نیز از چنگ عثمانی درآورند. نادرقلی که اینک تاج ­بخش شده بود، به پاس این خدمات اغورلو را حاکم گنجه و حسنعلی­ خان را حاکم مجدد بردع کرد. با خلع شاه طهماسب و تبعید او به مشهد و سپس سبزوار، نادرقلی مجوز انتخاب ۵۰ سرباز محافظ را به شاه مخلوع داد که شاه همه را از میان قاجارها انتخاب کرد. حدس من این است که گداعلی زنده بود و صوفی ­منشانه از مرشد کامل مراقبت می ­کرد، کسی که تا یک سال قبل از کشته شدن فتحلی­ خان حاکم منصوب شاه طهماسب در آشفته ­بازار کرمان و محل رفت­ و­آمد سیل غارتگر افغان ­ها از اصفهان به قندهار بود، باید انگیزه ­ای ورای کسب منصب و مقام داشته باشد. گداعلی­ خان می ­توانست -و به نظر من همین کار را هم کرد- که بدون برانگیختن حساسیت نادرقلی خود را در لابه ­لای مراقبان شاه طهماسب از چشم ­زخم نادر دور نگه دارد. کاری که برای برادرش، عالیجاه صوفی زاده کلبعلی­ خان مصاحب امیرالامرا، غیرممکن بود. اگر کلبعلی­ خان در قید حیات می ­بود یا می­ بایست سرسپردۀ ذلیل نادر باشد یا در برابر نادر شمشیر را از رو ببندد. لذا مطمئنم که کلبعلی­ خان با ترک این جهان فانی بار مسئولیت حفاظت از سلسلۀ صفویه را بر دوش دوست و خویش خود فتحعلی­ خان قاجار قوانلو و برادرش گداعلی­ خان و فرزندانش اغورلوخان و حسنعلی­ خان گذاشته بود. نادر در دشت مغان همۀ بزرگان مملکت را برای رأی­ گیری به منظور تعیین شاه آیندۀ مملکت دعوت کرد. کل خاندان صفوی در قصر سبزوار تحت مراقبت ۵۰ سرباز قاجار در تبعید به سر می ­بردند. پسران کلبعلی­ خان در دشت مغان حاضر شدند. نادر هر که را غایب بود یا حاضر شد و رأی منفی به پادشاهی او داد در اولین فرصت کشت، مگر دو نفر را: پسران کلبعلی­ خان قاجار که شجاعانه و صوفیانه در دشت مغان اعلام کردند سلطنت ایران حق اولاد شاه اسماعیل و شاه عباس بزرگ است. نادرشاه نه فقط آن دو برادر را نکشت، بلکه از حکومت گنجه و بردع هم خلعشان نکرد. جریمۀ مختصرشان تجزیۀ قفقاز به خانات کوچک بود که البته به همۀ خان­ های قفقاز تسری یافت و انصافاً نادر چارۀ بهتری برای راضی نگه داشتن ارمنی ­ها و گرجی ­ها نداشت. دو سه سال بعد، ابراهیم ­خان، برادر محبوب نادرشاه، و در رکاب او اغورلوخان زیاداوغلی در جنگ با لزگی ­ها مردانه شهید شدند. حسنعلی­ خان زیاداوغلی، حاکم بردع، نیز که در این نبرد زخمی شده بود، حکومت گنجه را به قلمروش اضافه کردند. اغورلوخان همۀ تلاش خودش را به کار گرفته بود که جان ابراهیم­ خان را از مهلکه نجات دهد تا با کشته شدن او قفقاز به آتش خشم نادر نسوزد، ولی ابراهیم­ خان سرسختانه در میدان نبرد ماند و سر خود و اغورلوخان را بر باد داد.

دینداری و تصوف حاجی گداعلی­ خان قاجار

گداعلی در یکی از سال­ های بین مأموریت اول و دومش در کرمان فرصتی یافت و به فریضۀ حج پرداخت. او که در سال ۱۱۳۷ق به کرمان برگشت، به حاجی بودن خود افتخار می ­کرد. چنان که گفتیم، از سال ۱۱۳۸ق به بعد هیچ اطلاعی از حاجی گداعلی­ خان قاجار نداریم و حدس این است که این مرید وفادار شیخ صفی­ الدین اردبیلی و در عین حال متدین مخلصی که در آن وانفسا فریضۀ حج را فراموش نکرده و لقب حاجی را بر خود گذاشته بود، یک لحظه هم از حفاظت آخرین بقایای صفویه غافل نشد و به فتوای مرجع تقلیدش پروانه­ وار به دور شمع وجود مرشد کامل، شاه طهماسب دوم صفوی، می ­چرخید. احتمالاً خانوادۀ خود را به برادرزادگانش در گنجه سپرده بود تا بتواند با فراغ بال در سبزوار به وظیفه ­اش برسد. با کشته شدن اغورلوخان و درگذشت حسنعلی­ خان در ۱۱۵۱ و ۱۱۵۸ق تغییراتی در فرمانروایی گنجه پدید ­آمد و هیچ اسمی از گداعلی­ خان قاجار، یار همیشگی پدرشان کلبعلی­ خان، در میان نبود و حکومت گنجه موقتاً به کردی با نام حاجی چمشگزگ سپرده شد.

طایفۀ زیاداوغلی منش دوستان ه­ای با هم داشتند و گاه می ­شد که نسل بعدی صبورانه به کارهای فروتر سرگرم می ­شد تا حکومت نسل قبلی به انتها برسد. احتمال فراون می­ دهم که گداعلی­ خان با توافق و خواهش برادرزاده­ هایش زن و فرزندان خود را به گنجه فرستاد و همّ و غمّ خود را صرف حفاظت از خاندان صفوی کرد. شاید هم برادر امّی (مادری) کلبعلی ­خان بود که خود را از نظر ارثی سزاوار حکومت موروثی زیاداوغلی ­ها در گنجه نمی ­دانست.

قتل عام نسل ذکور صفویه در سبزوار

در سال ۱۱۵۲ق، رضاقلی­ میرزا با شنیدن شایعۀ قتل پدر در هند و به تحریک دشمنان صفویه و مخصوصاً محمدحسین­ خان قاجار دولو -و شاید هم به وصیت شخص نادر- فرمان قتل عام اولاد ذکور صفویه را صادر کرد که به چند روایت متفاوت به اجرا درآمد. در روایت غالب، جلادان به سرکردگی محمدحسین­ خان قاجار دولو که حاکم استرآباد و مشاور رضاقلی­ میرزا شده بود، ناگهان در قصر شاه طهماسب ظاهر شدند و شاه طهماسب و اولادش را به طرز فجیعی معدوم کردند. در روایت دیگر، شاه طهماسب که خبر قتل نادر را شنیده بود، به اسم شکار از شهر خارج شد، ولی جاسوسان حاکم سبزوار شاه را که قصد فرار داشت دستگیر و تحویل جلادان دادند. محمدحسین­ خان قاجار دولو رئیس ایل یوخاری­ باش استرآباد به محبوبیت فتحعلی ­خان قاجار قوانلو رئیس ایل آشاقه ­باش استرآباد نزد شاه طهماسب دوم حسادت و کینه می­ ورزید. این کینه­ ورزی از زمان شاه سلیمان صفوی و پسرش شاه سلطان حسین شروع شده بود. حکومت کلبعلی­ خان بر استرآباد و شمال خراسان به کمک قوانلوها ممکن و رضایت ترکمن­ های مهاجم به گرگان هم در سایۀ قدرت آشاقه­ باش­ ها از دوام بیشتری برخوردار بود. نادر نیز در رقابت ایل افشار با ایل قاجار از این کینه­ توزی بهره می­ گرفت و پس از رسیدن به قدرت، دولو را حاکم استرآباد کرد و بعدها هم باروی کار آمدن قاجاریه، آقامحمدخان قاجار صلاح کار خود را در آن دید که با طایفۀ دولو کنار بیاید. از آنجا که عقده­ های ناشی از اخته کردن آقامحمدخان با منش صوفیانه و مروت پدر و پدر بزرگش سازگاری نداشت، محمدحسین خان دولو و اولادش را به سمت جلادباشی استخدام کرد که در خاندانشان موروثی شد. درباریان قاجار به طنز می­ گفتند که محمدحسین­ خان دولو خنجر شمر را به ارث برده و این خنجر در میان نوادگانش دست به دست می­ گردد. به هر حال، اصل دیگری که فرار گداعلی چشمه­ گزی را از سبزوار توجیه می­ کند به شرح زیر است:

۱۹. با قتل شاه طهماسب دوم صفوی، سبزوار یکپارچه به حرکت درآمد و قاتلان شاه شتاب­ زده و هراسان به مشهد نزد رضا­قلی­­ میرزا برگشتند. مردم سبزوار با احترام جنازۀ شاه را غسل دادند و با تمهیدات خاصی که عفونت نکند، جسد را به جوار حرم امام هشتم منتقل کردند.

در اینجا می­ خواهم که دو روایت فوق را با روایت شفاهی اجدادم به صورت زیر تلفیق و بازسازی کنم: خواهر شاه طهماسب صفوی که از نقشۀ شوهرش، رضاقلی­ میرزا، بو برده بود، قاصدی به سبزوار فرستاد تا برادرش را از مرگ نادر و خطرات احتمالی برای صفویه آگاه سازد؛ همان کاری که عمۀ آقامحمدخان قاجار پس از مرگ کریمخان زند تکرار کرد و متأسفانه موفق هم شد. شاه طهماسب پس از مشورت با یکی دو تن از مراقبان معتمد خود شهر را به اسم شکار ترک کرد، ولی جاسوسان حاکم سبزوار آنان را غافلگیر کرده و شاه را دستگیر و در قصرش تحت نظر قرار دادند و در این فاصله، جلادان اعزامی از مشهد هم بی ­خبر رسیدند. شاه به امید اینکه از حرمسرا شرم کرده و داخل آنجا نمی ­شوند خود را بین زنان مخفی کرد، ولی جلادان او و دو پسر صغیرش را دستگیر و به طرز دلخراشی به قتل رساندند. محافظان فراری با هماهنگی مراجع تقلید مردم سبزوار را بر علیه جلادان بسیج کردند تا شاید از این جنایت جلوگیری شود، ولی جلادان به سرعت کار خود را انجام داده و فرار کردند. نگهبانان همصدا با مردم سبزوار چنان شیون و زاری می­ کردند که تاریخ ­نویسان آن را عملی منافقانه و ناشی از ترس انتقام مردم سبزوار دانسته ­اند. خان سبزوار نیز پس از تعزیۀ مردم و ارسال جنازه به مشهد، قصر شاه طهماسب را تعطیل و سربازان قاجار را مرخص کرد. بعدها که محمدحسین­ خان دولو به استرآباد آمد، قاجارهای طرفدار صوفیه به سرکردگی محمدحسن خان، پدر آقامحمدخان قاجار، به او هجوم بردند و گرچه او فرار کرد، ولی یک یا چند نفر از قاتلان شاه را دستگیر و در ملأ عام کشتند. محمدحسن­ خان نیز از ترس انتقام نادر به میان ترکمن­ های یموت پناهنده شد که با آشاقه ­باش ­ها در جبهۀ مقابل یوخاری ­باش ­ها قرار داشتند. گداعلی­ خان که هیچ انگیزۀ ایلی یا مادی نداشت و پنهانی زندگی می ­کرد بین سال­ های ۱۳۵۱ تا ۱۳۶۰ق به توصیۀ مراجع تقلیدش عازم کرمان شد تا برنامۀ حامیان صفویه مشخص شود. او درکوه ­های چشمه­ گز پناه گرفت و با بزرگان آن منطقه مانند حاجی باقر رباطی (رفسنجانی) رفت ­و­آمد مخفیانه داشت. نادرشاه نیز به مرور حرص و جنونش رو به تزاید گذاشت و در شهرهای گوناگون ایران با ساختن مناره ­ها از سر بی­گناهان چنان رعب و وحشتی در دل دوست و دشمن افکنده بود که بالاخره به دست نزدیک­ ترین دوستان خودش کشته شد.

با قتل نادرشاه در سال ۱۱۶۰ق دوران نکبت خاندان او آغاز شد. برادرزادۀ نادر با لقب عادلشاه همۀ بازماندگان ذکور و به روایتی جنین ­های متولد نشده از نسل نادر را جز شاهرخ­ میرزا، پسر رضاقلی­ میرزا، کشت. او حتی از سر پسرعموی کور خود هم نگذشت. یک سال بعد، عادلشاه را برادرش کور کرد و کشت. برادر عادلشاه را هم شاهرخ­ میرزا از پای درآود. شاهرخ­ میرزا نیز در کودتای نافرجام متولیان حرم امام رضا کور شد تا طرفدارانش قیام کردند و رقیب را از بین بردند. سایر مناطق ایران بین آزادخان افغان، محمدحسن­ خان قاجار قوانلو و کریم­خان زند دست به دست گشت تا اینکه بخت با کریم­خان یار شد و با سپر قرار دادن یکی از نوادگان صفوی تا سال ۱۱۹۳ق حکومت ایران را -به استثنای مشهد- در دست گرفت. شاهرخ­ میرزای کور به احترام پدربزرگش در سلطنت خراسان ابقا شد تا به دست آقامحمدخان قاجار زیر شکنجه مرد. همین بلا را هم فتحعلی­ شاه بر سر نادرمیرزا، پسر مدعی شاهرخ ­میرزا، آورد. در هر دو، بروز دادن گنج ­های مخفی نادر علت اصلی و انتقام خون جدشان، فتحعلی­ خان قاجار، علت فرعی بود. اضافه کنم که مورخان عصر فتحعلی ­شاه محمدحسن­ خان قاجار را پسر شاه سلطان حسین صفوی می­ دانستند که به فرزندی فتحعلی­ خان قاجار درآمده بود.

در چنین اوضاعی، مسلماً نه امیدی به بازگشت صفویه بر جای مانده بود و نه کسی به دستگیری وفاداران صفویه اهمیتی می ­داد. دو راه پیش پای گداعلی­ خان قاجار باقی مانده بود: بازگشت به گنجه و الحاق به خانواده یا بریدن از دنیای سیاست که از هر گوشۀ آن مدعیان تاج و تخت پاره­ گوشتی از صفویه را به نیش گرفته بودند و به وکالت از طرف آن مردم را به اطاعت از خود دعوت می­ کردند که گویا دومی را انتخاب کرد.


*از کمک­ های معنوی و مادی بنیاد نخبگان کشور تحت عنوان جایزۀ علامه طباطبایی سپاس­گزارم.

۱ملامحمد مؤمن کرمانی، صحیفه ­الارشاد، تصحیح و تحشیۀ محمدابراهیم باستانی پاریزی (تهران: نشر­علم، ۱۳۸۴).

۲برای تصحیح مجدد این کتاب بنگرید به مهدی رجبعلی ­پور، ”اشتباهات گاه­ شمار قمری کتاب صحیفه الارشاد،“ ایران­ نامه، سال ۳۰، شمارۀ ۴، (زمستان ۱۳۹۴)، ۲۰۶-۲۳۸.

۳ملا مؤمن اشتباه می کند. طبق نامه های شاه طهماسب دوم، وقتی گداعلی به حکومت کرمان منصوب شد، شاه در آذربایجان بود و فتحعلی خان هنوز به او نپیوسته بود.

۴احمدعلی­ خان وزیری، جغرافیای کرمان، تصحیح و تحشیۀ محمدابراهیم باستانی پاریزی (چاپ ۵؛ تهران: نشر علم، ۱۳۸۵).