تاریخ اراک و ابراهیم دهگانی

| استاد پیشین دانشگاه در رشتۀ زبان و ادب فارسی

تا پیش از سال های دبیرستان، من و همسالانم استاد ابراهیم دهگان را نمی شناختیم و ندیده بودیم و اگر روزی در کوچه و خیابان هم از کنار ما گذشته بود، نمی دانستیم که او یکی از نوادر روزگار است. در شهر زندگی می کرد و شهر را بهتر از هر کسی می شناخت، اما سخن گفتن و سر و لباس او چنان ساده و به دور از تکلف بود که اگر به روستا می رفت، هیچ روستایی او را غریبه نمی دید. کت و شلوار شهری ها را می پوشید و بیشتر به رنگی ملایم و روشن، خاکستری، خاکی و گاه قهوه ای. از کراوات و فُکل هم خبری نبود، پیرهنش هم گاه سفید بود و گاه از همان رنگ های ملایم، و اتو کشیده هم نبود. ابزار کار او یک مداد و یک کتابچۀ جیبی کوچک و کهنه و یک عینک بود که اگر دستۀ عینک می شکست یا پیچ آن می افتاد، به جای دستۀ افتاده یا گم شده یک ریسمان به آن می بست و آن ریسمان را گاه و نه همیشه، دور گوش خود می پیچید، یا عینک را با همان یک دسته جلوی چشم نگاه می داشت و چیزی را که می خواست بخواند می خواند. مداد و کتابچۀ کوچک هم برای یادداشت کردن چیزهایی بود که می بایست بعد روی آنها کاری انجام می داد، شاید هم یادداشت برای خرید کتابی یا چیزهایی که اهل خانه از او خواسته بودند و می بایست سر راه بخرد. یک بار هم او را نزدیک دبیرستان دیدم که پیاده می آمد و مردی با همان سن و سال همراهش بود و گویا سوالی داشت که استاد دهگان توی همان کتابچۀ کوچک چیزی نوشت و به او گفت: ”نگاه می کنم و جواب شما را می نویسم. بچه ها می آورند. اما فکر می کنم نظر شما درست است.“ گاه سر کلاس درس، یک قلم تراش در دست او بود. برای بچه های این روزگار باید بگویم که قلم تراش چیست؟ ما مشق خط را با قلم هایی می نوشتیم که نوعی نی نازک قهوه ای رنگ بود – هنوز هم هست – و با چاقوی تیز کوچکی یک طرف آن را تراش می دادند و نوک طرف دیگر را چنان خط می زدند که نقطه های لوزی شکل خط نستعلیق را با آن بهتر می توانستیم بنویسیم و این را هم می دانستیم که قطر دایرۀ حرف سین و صاد و نون از بالا به پایین و از چپ به راست باید برابر با سه نقطه باشد. تیغۀ قلم تراش هم در ساعات خارج از خدمت خم می شد و توی دستۀ آن جا می گرفت. استاد دهگان معلم خط ما نبود و هرگز برای ما قلم نتراشید، اما خیلی وقت ها که ایستاده درس تاریخ را تقریر می کرد، با همان قلم تراش بازی می کرد، شاید این کار نظمی به ذهن او می داد و البته از تسبیح انداختن مؤمنان هم بی تکلف تر بود! یک استفادۀ استثنایی او هم از قلم تراش این بود که اگر موهای سرش ناشسته بود و خارشی داشت، با همان تیغۀ قلم تراش سرش را می خاراند که چرکی هم زیر ناخن هایش نماند! آن سال که من در سال پنجم دبیرستان پهلوی اراک شاگرد درس تاریخ او بودم، استاد دهگان پیر بود و فرزندان بزرگ تر از چهل و پنجاه سال داشت و پسرش، محمد دهگان، چندی رئیس دبیرستان صمصامیۀ اراک بود. اما پیری که سالم زیسته بود، مشکل راه رفتن و شنوایی و بینایی نداشت و هر حرفی را از هر گوشۀ کلاس می شنید. یک روز هم که در تاریخ انگلستان، به ملکۀ ویکتوریا رسید و گفت: ”یک دختر هجده ساله امپراتور انگلستان شد.“ یکی از بچه ها که بزرگ تر از ما و مبصر کلاس هم بود، برای آن ملکۀ هجده ساله هیجانی نشان داد که پیر شنید و گفت: ”زهر مار! برای همین است که سه سال توی این کلاس مانده ای!“ و ما هم فهمیدیم که مبصر کلاس را از میان تنبل های سال پیش انتخاب می کنند!

 ما بچه ها نمی دانستیم که استاد دهگان چند سال دارد. بعدها در یادداشتی از او به نقل استاد ایرج افشار در مجلۀ آینده، تاریخ ولادت او را ۱۳۰۷ قمری یافتیم که روز و ماه آن ثبت نشده بود و تطبیق دقیق آن با روز و ماه سال خورشیدی ممکن نبود، اما اگر به تقریب سی ونُه یا چهل سال به عقب می رفتیم، ولادت او به سال خورشیدی ۱۲۶۷ یا ۱۲۶۸ می شد و تا درگذشت او به سال ۱۳۶۳ با یک حساب سرانگشتی، حکایت از عمری نزدیک به صد سال (نودوپنج سال خورشیدی و کمی بیشتر) می کرد و این حساب سرانگشتی بیش از یک حدس و گمان به واقعیت نزدیک می نمود. مطابق همان یادداشت که استاد ایرج افشار آن را در سال درگذشت او در مجلۀ آینده نقل کرده است، می دانیم که در روستای مرزجران (مرزگران) اراک به دنیا آمده، دیری در همان روستا در یک خانوادۀ دهقانی زیسته، مقدماتی را در مکتبخانه آموخته، در جوانی به شهر اراک (سلطان آباد آن روز) رفته و دوازده سال در مدرسه های علوم دینی درس خوانده، پس از آن به خدمت وزارت فرهنگ درآمده و تا پایان عمر یک معلم صمیم و دلسوز، یک پژوهندۀ کنجکاو و یک مؤلف آثار تاریخی بوده است، بی آنکه در پی شهرت و آوازه باشد. مقاله هایی که در مجلۀ یادگار استاد عباس اقبال آشتیانی، یغمای حبیب یغمایی، مجلۀ آینده که سه نسل خاندان افشار نشر آن را پی گرفته اند، فرهنگ ایران زمین به مدیریت استاد ایرج افشار و در بررسی های تاریخی، نشریۀ پژوهشی وابسته به ستاد ارتش، از استاد دهگان به چاپ رسیده است، گسترۀ مطالعاتی را نشان می دهد که او را در پایۀ استادان تاریخ و ادب می آورد. در آن سال هایی که علی اصغر حکمت در مقام وزارت معارف به جستجوی فرزانگان ناشناخته می رفت و آنها را به دارالفنون و دارالمعلمین عالی و دانشگاه تهران می برد و بر کرسی استادی می نشاند، این پرسش به خاطر می گذرد که حکمت چرا به سراغ دهگان نرفته بود؟ و پاسخ این پرسش را باید در فروتنی و افتادگی پیر دهقان یافت که خود را مطرح نمی کرد. حکمت گویا در آخرین سال وزارت در کابینۀ فروغی در سفری به اراک به مرتبۀ دانش دهگان توجه یافته و پای صحبت او نشسته و یک دورۀ فرهنگ جغرافیایی ایران، نشر ستاد ارتش روزگار رزم آرا را که هنوز مرجعی معتبر است به دهگان هدیه کرده بود.۱ زندگی ابراهیم دهگان علاوه بر آموختن به چند نسل از نوجوانان و جوانان شهر اراک، حاصل ماندگارتری هم داشته است: مجموعۀ آثار پژوهشی و نوشته های تاریخی او که با امکان محدود چاپ و نشر در آن شهر، باز بیش از ده کتاب است. در کنار آن ده دوازده جلد، سخن از کارهای ناتمامی است که به مرحلۀ نشر نرسیده و اگر عمر پربار استاد ایرج افشار چند سالی بیشتر دوام می یافت، شاید همت بی مانند او به سراغ کارهای نیمه کارۀ دهگان هم می رفت و آنها را به سامان می آورد؛ کاری که ایرج افشار برای بسیاری از درگذشتگان کرده بود.

 جز دو جلد تاریخ اراک، که از آن بیشتر سخن خواهم گفت، کتاب های دیگری از دهگان در دست داریم که شماری از آنها پیوست هایی بر همان تاریخ شهرستان اراک است و از آن جمله اند تاریخ بخش انجدان، سادات اسماعیلیه همراه با فهرستی از وقایع شهرستان از سال ۱۲۷۱ قمری تا زمان نویسنده با عنوان دومِ کارنامه یا دو بخش دیگر از تاریخ اراک. کتاب به نسبت مفصلی در ۳۸۶ صفحه با عنوان گزارش نامه یا فقه اللغة اسامی امکنه هم با تاریخ آستانه به چاپ رسیده است. سازمان فرهنگ اراک و شرح حال ده تن از مردان نامی اراک هم کار دیگری ازابراهیم دهگان است. کتاب به نسبت مفصل دیگر با عنوان عباس نامه سرگذشت شاه عباس دوم صفوی است که نویسندۀ آن محمدطاهر قزوینی بوده و به همت ابراهیم دهگان ترجمه و چاپ شده. سلطان یعقوب انجدانی، معاصر فتحعلی شاه و شاهزاده عباس میرزا، نوشتۀ مختصری با عنوان تاریخ نو داشته که باز به همت دهگان به چاپ رسیده است. یک خلاصۀ تاریخ صفویان را هم با اقتباس و تلخیص از خلاصة التواریخ و تاریخ ملا کمال (؟)، منجم دربار شاه عباس دوم صفوی، در شمار آثار چاپ شدۀ استاد دهگان داریم. مختصری از تاریخ ارمنستان، نوشتۀ موسی خورون با ترجمۀ یک نویسندۀ ارمنی به نام آواساپیان در دست است که دهگان آن را به فارسی روشن بازنوشته و به چاپ رسانده است. در واقعۀ قرارداد رژی و تحریم توتون و تنباکو هم نویسنده ای با نام شیخ حسن کربلایی کتابی با عنوان تاریخُ الدّخانیّه نوشته که ابراهیم دهگان آن را هم به چاپ رسانده و در کنار همۀ اینها یک نشر دیوان باباطاهر هم از او در دست است.۲ اما آشنایی او با ادب و تاریخ ایران گسترده تر از آن بود که در این ده دوازده جلد چاپ شده می بینیم و در حاشیۀ همان درس تاریخ دبیرستان هم که من یک سال با شوق بسیار به محضر او راه داشتم، گاه سر از گوشه هایی ناشناخته از تاریخ در می آورد که فراتر از محتوای درس ها و کتاب های درسی بود. در یادداشت استاد ایرج افشار که پس از درگذشت ابراهیم دهگان در سال 1363 در مجلۀ آینده به چاپ رسیده و در مکاتباتی که میان آن دو جریان داشته و شماری از آنها با مقدمۀ نشر تازۀ تاریخ اراک همراه است، گاه دهگان را در پایۀ پژوهشگرانی می یابیم که استادان نسل اول دانشگاه تهران بوده اند.

 اما تاریخ اراک که دیری پس از درگذشت ابراهیم دهگان نشر تجدید نظر شدۀ آن را انتشارات زرین و سیمین در تهران عرضه کرده، کتابی است در دو جلد که در واقع سه جلد بوده و اشاره کردم که تاریخ بخش انجدان و سادات اسماعیلیه هم پیوستی بر آن و جلد سوم آن بوده است. در این نوشته، سخن از همین دو جلدِ نشر زرین و سیمین است که آن را همشهری آزادۀ دهگان و من، رفیق صاحبدل، ابراهیم حسینجانی، به من هدیه کرده است. این نشر با شرحی از سرگذشت دهگان همراه است، به کوشش دو فرزند او کوشا دهگان و برومند دهگان تا آنجا که فرزندان از جزییات سرگذشت پدر خبر داشته اند. یادداشت ها و نامه هایی از مکاتبات او با استاد ایرج افشار هم بر جلد اول آن افزوده شده که خود حکایت از شوق او برای عرضۀ درست این آثار دارد. شرحی از ویرایش تازۀ کتاب به همت عباس آقاجانی هم گزارش کوشش صمیمانۀ او در عرضۀ درست این کتاب است، هر چند که نشر تازه هم از خطاهای چاپی به دور نمانده است. در چاپ اول کتاب که ظاهراً ادارۀ فرهنگ (آموزش و پرورش) اراک مباشر آن بوده، یادداشتی هم با امضای جواد رهنما، رئیس فرهنگ اراک در آن سال ها، آمده که با هر دو چاپ کتاب همراه است. در جلد اول تاریخ اراک سخن از دو مؤلف است و نام ابوتراب هُدایی به عنوان مؤلف دوم در کنار نام دهگان آمده که او هم از معلمان دلسوز و فرزانۀ آن روزگار بوده است و من هم از او بسیار آموخته ام. اما جلد دوم از همان چاپ اول فقط به نام دهگان است و در چاپ تازه هم در صفحۀ عنوان جلد اول، نام ابوتراب هدایی با عبارت ”با همکاری“ آمده است. واقعیت این است که آثار شخصی هُدایی بیشتر نوشته های دینی و کمتر تاریخی بوده و عبارت ”با همکاری“ شاید مناسبت بیشتری با سهم او در تألیف جلد اول داشته است.

می دانیم که اراک نام تازه ای است که در سال ۱۳۱۷ خورشیدی بر این شهر نهاده شده و پیش از آن نام شهر، سلطان آباد یا سلطان آباد عراق بود. عراق هم در این نام گذاری به معنای قسمت مرکزی ایران امروز و جنوب البرز است که در مقابل عراق عرب گاه آن را عراق عجم می گفته اند. در تاریخ اراک ابراهیم دهگان سخن از شهری است که تا زمان فتحعلی شاه قاجار ساختار یک شهر را نداشته، اما بر چهارراه حوادث منطقه همواره مورد هجوم مدعیان حکومت بوده و از جنگ و گریزها آسیب دیده است. نگاهی به فهرست تاریخ اراک در همین نشر دوجلدی آن نشان می دهد که پیر دهگان هم خاصّه در جلد اول کتاب، بیشتر از سراسر عراق و نه فقط از یک شهر، سخن می گوید و با مراجعه به بسیاری از منابع تاریخ قدیم و نقل روایات معتبر یا نامعتبرِ تاریخ نویسان و نگاهی به شاهنامۀ حکیم توس، می خواهد از سرزمینی سخن بگوید که جای شهر اراک امروز در دل آن بوده است: ”اراک در دورۀ داستانی،“ سخن از گوشه هایی از ولایت عراق است که در آن روایاتی از حضور نامداران حماسی ایران کهن چون کی خسرو و توس و نوذر بر زبان مردم است و بر سینۀ کوه ها برج هایی هست که شماری از آنها را آتشکدۀ زرتشتی و گورهای دامنه و سینۀ کوه را هم گورستان همراهان کی خسرو پنداشته اند. اما پیر دهگان توجه دارد که این روایات معتبر نیست، شماری از آن برج ها می تواند برج های نگهبانی شهرها و روستاها باشد، گورستان هم به گواهی سنگ هایی با خط کوفی ناپخته از روزگاری پس از هجوم اعراب است، آتشکدۀ مشهور و تاریخی شیذ را هم روایات عوام از آذربایجان به آشتیان آورده و سفر روحانی کی خسرو و ناپدید شدن او، اگر در بلخ به راستی واقع شده باشد، وقوع آن در این ناحیه نبوده است.۳ سخن از ”اراک در زمان مادها“ و روزگار اسکندر مقدونی و جانشینان او هم سخن از عراق به معنای وسیع آن است و سخن از جنگ و خونریزی در ناحیۀ وسیعی که جای شهرستان اراک امروز هم در آن بوده است.

در فصلی از جلد اول که عنوان ”شهرستان کنونی اراک“ دارد، سخن از کزّاز و سربند و شهرکی به نام کرج – و نه شهرستان کنونی کرج – است که روستای کره رود (کرج رود) از آن بر جای مانده. اینها جزو اراک امروز است و اگر حوادثی بر آنها گذشته باشد، در تاریخ اراک می تواند بیاید و همان شهر کرج یا کره رود دیری مرکز فرمانروایی حاکم عرب احمدبن عبدالعزیز عِجلی بوده است. قابل توجه است که پیش از بنای شهر کنونی اراک، بخش های بزرگی از اراک امروز و توابع آن گاه جزو شهرهای دیگر بوده است و از آن میان فراهان را، که چند صد روستا دارد، گاه تابع قم و زمانی در قلمرو اصفهان می بینیم. در این فصل، گزارش به نسبت مفصلی از فتح اصفهان در زمان خلافت عمربن خطّاب،۴ و اینکه در سال ۲۱ قمری چه کسی با عنوان فادوسپان فرمانروای اصفهان بوده است و پرداختن به ریشۀ کلمۀ فادوسپان یا پادوسپان و نقل روایات ناهمسان آن فتح از کتاب های مورخان، صفحات بسیاری را گرفته است که حاشیه بر تاریخ اراک هم نمی تواند باشد. باز در همین بخش، دهگان از فتح همدان و قم هم سخن می گوید که شهرهایی از عراق بزرگ است و نه شهر یا شهرستان اراک، و فقط گوشه هایی از این همه فتح و شکست و خونریزی به احتمال در جایی واقع می شود که در فرهنگ جغرافیایی ایران تابع شهرستان اراک است. در پی این گونه روایات، سخن به قیام ابومسلم و بابک خرم دین و نهضت های ضد عرب ایرانیان و ستمگری حاکمان عرب می رسد و گاه روایت عبور آن سرداران از جایی که امروز از توابع اراک است. در فصل دیگری از همین جلد اول هم سخن از کسانی از صحابه و اهل بیت است که به عراق- و نه به شهر اراک که هنوز وجود نداشته – آمده اند و در شهرهایی از عراق عجم ماندگار شده اند یا از آن شهرها گذشته اند یا کسانی از سرداران صدر اسلام که در ولایت عراق به حکومت رسیده اند و گاه سخن به ولایات دیگر هم می رسد که نه عراق عجم است و نه اراک امروز.

اگر در اراک جایی با نام قدمگاه را مردم گذرگاه امام هشتم در سفر او به خراسان می دانند، این گونه موارد هم اعتبار تاریخی ندارد و در چند قدمگاه منسوب به امام از غرب تا شرق ایران امروز، قدمگاه تخته سنگی است که روی آن شکل دو کف پا حجّاری شده و جای تیشۀ سنگ تراش نشان می دهد که آن تراشیدگی در واقع جای پای کسی نیست.

سخن از وقایع روزگار آل بویه، سلجوقیان، خوارزمشاهان و حکومت های مغول و تاتار هم در فصل های دیگر جلد اول باز روایاتی از تاریخ هر یک از این سلسله هاست که گوشه هایی از آن به این نقطۀ خاص که اراک امروز است اندکی ربط می یابد و باز فصلی از تاریخ شهر اراک امروز نیست. برای نمونه، در فصلی که عنوان ”اراک در زمان هلاکو“ دارد، در میان گزارش تاخت و تاز مغول ها که هنوز حکومت آنها در ناحیۀ خاصی استقرار نیافته و اردوی آنها در نقاط گوناگون پراکنده است، به مرگ هلاکو در سال ۶۶۳ قمری می رسیم و جانشینی اباقاخان و این‌که به روایت تاریخ نگارستان، اباقاخان در قریۀ هزاوه بر تخت نشسته و می دانیم که هزاوه از توابع اراک امروز است. در همان فصل، ابوبکربن سعدبن زنگی که با هجوم مغولان خود را در خطر دیده و با فرزندش سعدبن ابوبکر به دیدار هلاکو رفته بود، در بازگشت بیمار می شود و مرگ او در تفرش اتفاق می افتد.۵ در همین روایات هم روشن است که هنوز اراکی نبوده و نام روستاهای به نسبت قدیم در حاشیۀ شهر کنونی است که روایت را به اراک ربط می دهد. در زمان مظفریان هم که امیر مبارزالدین و پسرش، شاه شجاع، هر چند گاه به ولایات دیگر تاخته و گاه تا آذربایجان هم رفته اند، محل اراک امروز در گذرگاه لشکرکشی های آنان بوده و خاصه در میان اصفهان و آذربایجان جای شهر کنونی اراک بر سر راه مظفریان و شرا و فراهان در زیر پای اسبان آنها واقع می شده است.

 جلد دوم تاریخ اراک باز یادداشتی از جواد رهنما، رئیس فرهنگ شهرستان، دارد که در زمان او من دانش آموز دبیرستان صمصامیه بودم و معلمان ما از او به خوبی یاد می کردند. یک عکس دیدنی هم از بنای دبیرستان عظیمی اراک در آغاز کتاب به چاپ رسیده که تاریخ دوم اردیبهشت ۱۳۱۴ دارد، ستایش از خدمات علی اصغر حکمت، وزیر معارف و اوقاف آن روزگار، به حق در زیر آن ثبت شده، معلمان مدرسه در مهتابی بزرگ طبقۀ دوم دور حسین دها، رئیس فرهنگ وقت، ایستاده اند و همۀ شاگردان هم در لباس همانند و با کلاه پهلوی در آن عکس حضور دارند. این جلد دوم، با ”عراق عجم در بدو ظهور دولت صفوی“ آغاز می شود. ابراهیم دهگان از خاندان صفوی با ستایش یاد می کند و دعوی نسبت صفویان به آل علی را به پیروی از تاریخ نویسان آنها می پذیرد و شاه اسماعیل را ”شاه جوان بختِ مرتضوی نژاد“ می گوید،۶ و زبان کتاب هم بیشتر زبان همان تاریخ نگاران است. پس از شاه اسماعیل و شاه طهماسب تا برآمدن شاه عباس اول، باز تاریخ اراک شرح وقایع و جنگ و گریزهایی در عراق عجم است که گاه آسیب آن به شهرک ها و روستاهایی در محل اراک امروز هم می رسد. سخن از درگیری صفویان با عثمانی و واقعات دیگری که در ولایات مرکزی و غربی ایران رخ می دهد و حوادث دیگر قرن دهم هجری همه با عراق – و نه با شهر اراک – ربط دارد و مانند فصل های جلد اول، گاه نامی از شهرک ها و روستاهایی می آید که پس از بنای سلطان آباد و در ۲۰۰ سال گذشته تابع شهرستان اراک و گاه یکی از آنها قصبۀ آباد و بزرگی بوده است.۷

در این جلد دوم کتاب هم به تکرار به شرح واقعات یا احوال کسانی می رسیم که با اراک و عراق ربط چندانی ندارد و برای نمونه در زیر عنوان ”اراک به هنگام تسلط افاغنه بر ایران،“ در کنار اشاره به نقاطی از عراق که در هجوم افغان ها ویران شده، به شرح واقعاتی بر می خوریم که نه با عراق ربط دارد و نه با اراک. در دورۀ نادرشاه افشار و کریم خان زند هم تنها به مناسبتی نام روستاهایی می آید که پس از بنای شهر اراک تابع اراک شده و در آن روزگار نه جزو اراک بوده است و نه جزو سلطان آباد عراق. واقع بینانه باید گفت که در این کتاب، تمام جلد اول و بیش از نیمی از جلد دوم تاریخ وقایعی است که از روزگار باستان تا آغاز حکومت قاجارها در عراق رخ داده و تاریخ واقعی شهر اراک از سال ۱۲۲۸ قمری آغاز می شود که یوسف خان گرجی، سردار مشهور دولت قاجار، بنای شهری تازه را آغاز کرده و سخن از شهر یا شهرستان اراک بیشتر در ۷۰ صفحۀ آخر جلد دوم و باز آمیخته با مطالب و روایات دیگر است.

 در سال ۱۲۲۸ قمری، هشت قلعه از روزگار کریم خان زند و پیش از آن در جای شهرستان اراک امروز بوده، هر قلعه به یک خانوادۀ قدیم محلی و وابستگان آن تعلق داشته، میان آنها پیوند و محبت همسایگی استوار نبوده و خاصه بر سر استفاده از آب چند قنات و کافی نبودن آب برای مصرف قلعه نشینان، گاه میان آنها زد و خوردهای خونین پیش می آمده و دولت قاجار برای فرونشاندن درگیری آنها مأمورانی می فرستاده است. در زمان فتحعلی شاه، یوسف خان گرجی رئیس قشون عراق می شود و با اینکه در جنگ هایی با عثمانی و روسیه هم درگیر بوده است، به فکر ساختن قلعه یا پادگانی در مرکز عراق می افتد. در بخش وسیعی از زمین های جنوب فراهان ساختن یک شهر تازه را آغاز می کند، با چهار بازار سقف دار و مطابق اصول شهرسازی، که هنوز وجود دارد و در چهارسوق به صورت یک علامت به اضافه به هم پیوسته است. یوسف گرجی به تدریج قلعه های قدیم را خراب می کند و قلعه نشینان را با توجه به موارد توافق یا اختلاف آنها به نیمۀ شرقی و نیمۀ غربی شهر در دو طرف بازار شمال به جنوب کوچ می دهد که امروز نیمۀ شرقی شهر نام قلعه و نیمۀ غربی آن عنوان حصار دارد و قلعه و حصار نام دو قلعۀ بزرگ از آن هشت قلعۀ قدیم بوده است. این شهر تازه که ساختن تأسیسات اداری و نظامی و بارو و خندق آن بیش از پانزده سال زمان می برد، سه سال بعد بیش وکم شکل یک شهر پیدا می کند و آن را به نام سلطان فتحعلی شاه، سلطان آباد می نامند و مادّه تاریخی هم برای آن ساخته می شود که نام یوسف گرجی را هم در تاریخ ثبت می کند: ”نمود یوسف ثانی بنای مصر جدید“ و اگر شمارۀ ابجدی حروف آن را جمع کنیم ۱۲۳۱ می شود. در اینجا استاد دهگان به تناسب مصر و یوسف توجه نداشته و ”شهر جدید“ به جای ”مصر جدید“ آورده۸ که در جمع حروف آن، ساختن سلطان آباد بیش از ۱۷۰ سال عقب می افتد و به روزگاری می رسد که استاد دهگان درگذشته و صاحب این قلم از همۀ دانشگاه های ایران و انیران بازنشسته شده است و هرچه خاطره هم از زادگاه خود دارد از سندیت و اعتبار می افتد! شما خوانندۀ این نوشته کجا بودید آن سال هایی که من و همسالانم ده دوازده روز اول ماه محرم الحرام درس و مدرسه را تحریم می کردیم و صبح و عصر، و هر بار چند ساعت، در کنار همان بازار یوسف خان گرجی جلوی مغازه ها روی زمین به تماشای دو نمایش بسیار مفصل صحرای کربلا می نشستیم، و می دیدیم که هنوز ساکنان قلعه و ساکنان حصار مانند دو فرقۀ شیعه، در ابراز ارادت به سیّدُالشهدا هم در کنار هم نبودند و در اینکه دستۀ عزاداران قلعه و دستۀ عزاداران حصار کدام یک صبح به صحنۀ نمایش بیاید و کدام عصر به توافق نمی رسیدند. بله، این هم گوشه ای از تاریخ اراک است. رحمت به روان یوسف خان گرجی که شاید آرزومند چنان توافقی هم بوده است!


۱ایرج افشار، ”مقدمه،“ در ابراهیم دهگان، تاریخ اراک، با همکاری ابوتراب هدایی و مقدمۀ ایرج افشار (تهران: زرین و سیمین، ۱۳۸۶)، ۱۰-۱۱.
۲برای شرح بیشتر دربارۀ آثار او بنگرید به ایرج افشار، ”یادداشت،“ آینده (۱۳۶۳)، ۶۱۰-۶۱۲؛ دهگان، تاریخ اراک، مقدمه ایرج افشار.
۳دهگان، تاریخ اراک، جلد ۱، ۵۲-۶۱.
۴دهگان، تاریخ اراک، جلد ۱، ۶۸-۷۱.
۵دهگان، تاریخ اراک، جلد ۱، ۱۲۹-۱۳۱.
۶ دهگان، تاریخ اراک، جلد ۲، ۱۴.
۷دهگان، تاریخ اراک، جلد ۲، ۳۳-۳۷.
۸دهگان، تاریخ اراک، جلد ۲، ۱۰۳.

966 پاسخ

دیدگاه ها غیر فعال است.